زمان جاری : دوشنبه 07 اسفند 1402 - 3:08 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1581
نویسنده پیام
aboozar آفلاین


ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
مقتل امام رضا علیه‌السّلام
پیشگویی شهادت

1- ابن‌بابویه به سند معتبر روایت کرده است که مردی از اهل خراسان به خدمت حضرت امام رضا علیه‌السّلام آمد و گفت: حضرت رسالت صلّی الله علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که به من گفت: «چگونه خواهد بود حال شما اهل خراسان در وقتی‌که مدفون سازند در زمین شما پاره‌ای از تن مرا و بسپارند به شما امانت مرا و پنهان گردد در زمین شما ستارۀ من.» حضرت فرمود: منم آنکه مدفون می‌شود در زمین شما و منم پارۀ تن پیغمبر شما.[۱]


۲- به سند معتبر دیگر از آن جناب منقول است که گفت: به خدا سوگند که هیچ‌یک از ما اهل‌بیت نیست مگر آنکه کشته می‌گردد و شهید می‌شود؛ گفتند: یا بن رسول‌الله که تو را شهید می‌کند؟ فرمود که: «بدترین خلق خدا در زمان من مرا شهید خواهد کرد به زهر و دور از یار و دیار در زمین غربت مدفون خواهد ساخت…»[۲]


۳- ایضاً به سند معتبر از حسن بن جهم روایت کرده است که چون مأمون علمای امصار (شهرهای کلان) و فقهای اقطار را جمع کرد که با آن امام اخیار مباحثه کنند، آن جناب بر همه غالب آمد و همه اقرار به فضیلت آن حضرت کردند و از مجلس مأمون برخاست و به خانۀ خود معاودت نمود… حضرت فرمود که: «ای پسر جهم تو را فریب ندهد از آنچه از او می‌بینی که مرا اکرام می‌نماید و سخن مرا به سمع قبول اصغا[۳] می‌نماید، زیرا که در این زودی مرا به زهر شهید خواهد کرد از روی ظلم و ستم و این خبری است که از پدران بزرگوار به من رسیده است و تا من زنده‌ام این سخن را ذکر مکن.»[۴]


۴- ایضاً از جعفر بن محمّد نوفلی روایت کرده است که گفت: در راه خراسان به خدمت آن امام مؤمنان رسیدم، فرمود که: من در این راهی که می‌روم بر نخواهم گشت، و در شهر طوس در پهلوی هارون مدفون خواهم شد…[۵]


۵- ایضاً به سند معتبر از حضرت صادق علیه‌السّلام روایت کرده است که حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود که: «پاره‌ای از تن من در زمین خراسان مدفون خواهد شد، هر مؤمنی که او را زیارت کند، البتّه بهشت او را واجب شود و بدنش بر آتش جهنّم حرام گردد.»[۶]


۶- ایضاً به سند معتبر روایت کرده است که حضرت صادق علیه‌السّلام فرمود که: «از پسر من موسی پسری به هم خواهد رسید که نامش موافق نام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام باشد و او را به‌سوی خراسان برند و به زهر شهید کنند و در غربت او را مدفون سازند…»[۷]


۷- ایضاً به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام منقول است که آن جناب گفت: «مردی از فرزندان من در زمین خراسان به زهر ستم و عدوان شهید خواهد شد که نام او موافق نام من باشد و نام پدرش موافق نام موسی بن عمران باشد، هر که او را در آن غربت زیارت کند، حق‌تعالی گناهان گذشته و آیندۀ او را بیامرزد اگرچه به عدد ستاره‌های آسمان و قطره‌های باران و برگ درختان باشد.»[۸]


۸- در بصائر الدّرجات به سند صحیح روایت کرده است که در آن روز حضرت فرمود: دیشب حضرت رسالت صلّی الله علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که می‌فرمود: «یا علی بیا نزد ما که آنچه نزد ماست بهتر است از آنچه در آن هستی.»[۹]


۹- چون مأمون از قبول خلافت آن حضرت مأیوس گردید، گفت: هرگاه خلافت را قبول نمی‌کنی پس ولایت‌عهدی مرا قبول کن که بعد از من خلافت با تو باشد، حضرت فرمود: پدران بزرگوارم مرا خبر داده‌اند از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که من پیش از تو از دنیا بیرون خواهم رفت و مرا به زهر ستم شهید خواهند کرد و بر من ملائکۀ زمین خواهند گریست و در زمین غربت در پهلوی هارون‌الرّشید مدفون خواهم شد.


مأمون از استماع این سخنان گریان شد و گفت: یا بن رسول‌الله که می‌تواند تو را به قتل رساند؟ که را یارای آن هست که تا من زنده باشم بدی نسبت به تو اندیشه نماید؟ حضرت فرمود: اگر خواهم می‌توانم گفت که مرا شهید خواهد کرد؛ مأمون گفت: یا بن رسول‌الله غرض تو از این سخنان آن است که ولایت‌عهدی مرا قبول نکنی تا مردم بگویند که تو ترک دنیا کرده‌ای…[۱۰]

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 1 RE دعوت اجباری از مدینه به طوس
چون مأمون…تصمیم گرفت که حضرت امام رضا علیه‌السّلام را از مدینه طلب نماید و او را ولیعهد خود گرداند… پس رجاء بن ضحّاک را با بعضی از مخصوصان خود به خدمت آن حضرت فرستاد به‌سوی مدینه که آن جناب را به سفر خراسان ترغیب نمایند. چون ایشان به خدمت آن حضرت رسیدند، حضرت در اوّل حال امتناع بسیار نمود، چون مبالغه ایشان از حدّ اعتدال متجاوز گردید، آن سفر محنت اثر را به جبر اختیار نمود.[۱۱]

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 2 RE وداع امام
۱- ابن‌بابویه به سند معتبر از وشّا روایت کرده است که حضرت امام رضا علیه‌السّلام فرمود: چون خواستند که مرا از مدینه بیرون آورند، عیال پریشان‌احوال خود را جمع کردم و خبر شهادت خود را به ایشان دادم و گفتم: من از این سفر معاودت نخواهم نمود، اکنون به تعزیت من قیام نمایید و بر من زاری کنید و آب حسرت از دیدۀ خود ببارید، پس هر یک از اهل‌بیت خود را وداع نمودم و دوازده هزار دینار طلا بر ایشان قسمت کردم.[۱۲]

۲- به سند معتبر دیگر از مخول سیستانی روایت کرده است که چون آن امام اعلی مقام خواست که از مدینه بیرون رود، داخل مسجد شد و به نزد ضریح مقدّس سید انام آمد و جدّ بزرگوار خود را وداع نمود و قطرات اشک خونین از مفارقت حضرت سید المرسلین صلّی الله علیه و آله و سلّم بارید و صدای گریه و زاری آن حضرت بلند شد. چون روانه شد از مفارقت آن روضۀ مقدّسه بی‌تاب گردید و باز معاودت فرمود و رسم وداع را تجدید نمود و چندین مرتبه متوجّه گردید و بعد از چند قدم معاودت نمود و در هر مرتبه گریه و زاری و ناله و بی‌قراری آن حضرت می‌افزود.
چون با دل پرحسرت از مرقد مطهّر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم جدا شد، به خدمت آن حضرت رفتم و سلام کردم و برای آن سفر تهنیت و مبارک باد گفتم، فرمود: چه تهنیت می‌گویی مرا از سفری که از جوار جدّ بزرگوار خود دور می‌روم و در غربت شهید خواهم شد و در پهلوی بدترین خلق خدا هارون‌الرّشید مدفون خواهم گردید؛ و من در خدمت آن حضرت بودم تا آنچه فرمود واقع شد.[۱۳]

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 3 RE تعیین قبر
ابو الصلت هروی روایت کرده است که چون امام مظلوم به سناباد طوس رسید، داخل قبّه‌ای شد که قبر هارون در آنجا بود و در پیش قبر او خطّی کشید و فرمود: این تربت من است و من در اینجا مدفون خواهم گردید و حق‌تعالی این مکان را محل ورود شیعیان و دوستان من خواهد گردانید، به خدا سوگند که هر که از ایشان مرا در این مکان زیارت کند یا بر من سلام کند، البتّه حق‌تعالی مغفرت و رحمت خود را به شفاعت ما اهل‌بیت برای او واجب گرداند…[۱۴]

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 4 RE ستم و اذیّت مأمون بر امام
۱- ابن‌بابویه به سند معتبر از هرثمة بن اعین از صبیح دیلمی روایت کرده است که… دیشب مأمون مرا با سی نفر از غلامان خاص خود که محرم اسرار او بودند بعد از آنکه ثلثی از شب گذشته بود طلب نمود، چون بر وی داخل شدیم … هر یک را تیغ زهرآلودی داد و گفت: بروید به‌سوی حجرۀ امام رضا علیه‌السّلام و در هر حالت که او را بیابید با او سخن مگوئید، خواه نشسته و خواه ایستاده و خواه بیدار و خواه در خواب، این شمشیرها را بر بدن او فرود آورید و گوشت و استخوان او را ریزه‌ریزه کنید و اجزای او را به یکدیگر بیامیزید و این شمشیرها را بر بساط او بمالید و از آلایش پاک کنید و به نزد من آیید… صبیح گفت: شمشیرها را از او گرفته متوجّه حجرۀ مقدّسه آن حضرت شدیم، چون به حجره در آمدیم دیدیم که آن جناب بر پهلوی مبارک خود خوابیده و دست‌های خود را حرکت می‌داد و به سخنی تکلّم می‌نمود که ما نفهمیدیم، من بر یک طرف حجره ایستادم و سر شمشیر خود را بر زمین نهادم، ترسان و هراسان نظر می‌کردم و آن غلامان بی‌حیا به جانب آن امام اصفیاء رفتند و شمشیرهای خود را یک‌مرتبه بر جسد مطهّر آن جناب فرود آوردند و آن جناب زرهی و جامه‌ای نپوشیده بود که مانع تأثیر شمشیر باشد، پس آن امام غریب مظلوم را بر بساط خود پیچیدند و به‌سوی مأمون برگشتند، پرسید که: چه کردید؟ گفتند: آنچه فرمودی به عمل آوردیم.
چون صبح طالع شد، مأمون سر خود را برهنه کرد و بندهای جامۀ خود را گشود و بر هیئت ارباب مصیبت گریان و نالان از خانه بیرون آمد و در مجلس شوم خود نشست و به شرایط تعزیت آن حضرت قیام نمود، بعد از ساعتی برخاست و پای برهنه متوجّه حجرۀ آن جناب گردید که به تجهیز آن حضرت قیام نماید، صبیح گفت: چون به نزدیک رسید، آواز همهمه از حجرۀ او استماع نمود، بترسید و گفت: ای صبیح به حجره داخل شو و مرا از حقیقت این صدا خبر ده، صبیح گفت: چون به حجره رفتم، آن جناب را دیدم در محراب نشسته و به عبادت ربّ‌الارباب مشغول است.چون مأمون را از این حال خبر دادم، مضطرب گردید و اعضای شومش بلرزید گفت: لعنت خدا بر شما که مرا فریب دادید، پس گفت: ای صبیح چون تو آن سرور را می‌شناسی، به نزدیک محراب رو و حقیقت حال را نیکوتر معلوم کن و مرا اعلام نما. چون به نزدیک عتبه علیه رسیدم، آن امام مظلوم آواز داد که: یا صبیح، گفتم: لبّیک ای مولای من و بر زمین افتادم و رو بر خاک مالیدم و گریستم، فرمود: برخیز خدا تو را رحمت کند و این آیه را تلاوت نمود: «یریٖدُونَ لِیطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کرِهَ الْکٰافِرُونَ[۱۵]: می‌خواهند کافران که خاموش گردانند و فرونشانند نور خدا را به دهان‌های خود و خدا تمام‌کننده است نور خود را هر چند نخواهند کافران»
هرثمه گفت: چون این قصّه را از صبیح استماع نمودم، شکر حق‌تعالی ادا کردم و به خدمت امام رفتم، آن جناب فرمود: «و الله که از کید و مکر این گروه هیچ ضرر به ما نمی‌رسد تا اجل موعود برسد.»[۱۶]

۲- چنانچه ابن‌بابویه از احمد بن علی روایت کرده است که گفت: از ابو الصلت هروی پرسیدم که: چگونه مأمون راضی شد به قتل حضرت امام رضا علیه‌السّلام با آن اکرام و محبّتی که نسبت به او اظهار می‌کرد و او را ولیعهد خود گردانیده بود؟ ابو الصلت گفت: … حضرت مکرّر اظهار می‌فرمود خلافت حقّ ماست و ما از دیگران به امامت سزاوارتریم؛ و بدگویان این سخن را به مأمون می‌رسانیدند، به این سبب خشم و حسد بر او غالب شده، حضرت مدارا با او نمی‌کرد و مداهنه در حقّ او نمی‌نمود و در اکثر احوال سخنان درشت در روی او می‌گفت و موجب مزید حقد و کینۀ او می‌گردید، به این سبب به قتل آن بزرگوار راضی شد و به زهر غدر آن حضرت را شهید کرد.[۱۷]


امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 5 RE نحوۀ شهادت
۱- به روایت ابوصلت
امّا کیفیت شهادت آن جگرگوشۀ رسول خدا به روایت ابو الصلت هروی چنان است که گفت: روزی در خدمت حضرت امام رضا علیه‌السّلام ایستاده بودم، فرمود که: داخل قبّۀ هارون‌الرّشید شو و از چهار جانب قبر او از هر جانب یک کف خاک بیاور، چون آوردم آن خاک را که از پس پشت او برداشته بودم، بوئید و انداخت و فرمود که:
مأمون خواهد خواست که قبر پدر خود را قبلۀ من کند و مرا در این مکان مدفون سازد، سنگی ظاهر شود که اگر جمیع کلنگ‌داران خراسان جمع شوند و خواهند که آن را حرکت دهند یا ذرّه‌ای از آن جدا کنند نتوانند؛ آنگاه خاک بالا سر و پائین پا را استشمام نمود و چنین فرمود.
چون خاک طرف قبله را بوئید فرمود: زود باشد که قبر مطهّر مرا در این موضع حفر نمایند، پس امر کن ایشان را که هفت درجه به زمین فرو برند و لحد آن را دو گز و شبری سازند که حق‌تعالی چندان‌که خواهد آن را گشاده سازد و باغی از باغستان‌های بهشت گرداند، آنگاه از جانب سر رطوبتی ظاهر شود، پس به آن دعایی که تو را تعلیم می‌نمایم تکلّم کن تا به قدرت خدا آن آب جاری گردد و قبر از آن آب پر شود و ماهی ریزه‌ای چند در آن آب ظاهر شوند. چون آن ماهیان پدید آیند، این نان را که به تو می‌سپارم در آن آب ریزه کن که آن ماهیان بخورند، آنگاه ماهی بزرگی ظاهر شود و آن ماهیان ریزه را برچیند، در آن حال دست بر آب گذار و دعایی که تو را تعلیم می‌نمایم بخوان تا آن آب بر زمین فرو رود و قبر خشک شود و این اعمال را نکنی مگر در حضور مأمون و فرمود: فردا به مجلس این کافر داخل خواهم شد، اگر از خانۀ آن شقی سر برهنه بیرون آیم با من تکلّم نما و اگر چیزی بر سر پوشیده باشم با من سخن مگو.
ابو الصلت گفت: چون در روز دیگر حضرت امام رضا علیه‌السّلام نماز بامداد ادا نمود، جامه‌های خویش را پوشید و در محراب نشست و منتظر می‌بود تا غلامان مأمون به طلب وی آمدند، آنگاه کفش خود را پوشید و ردای مبارک خود را بر دوش افکند و به مجلس او در آمد و من در خدمت آن حضرت بودم، در آن وقت طبقی چند از الوان میوه‌ها نزد وی نهاده بودند و او خوشۀ انگوری که زهر را به رشته در بعضی از دانه‌های آن دوانیده بودند در دست داشت و بعضی از آن دانه‌ها را که به زهر نیالوده بودند از برای دفع تهمت زهر مار می‌کرد.
چون نظرش بر آن حضرت افتاد، مشتاقانه از جای خود برخاست و دست در گردن مبارکش آورد و میان دو دیده آن قرةالعین مصطفی را بوسید، آنچه از لوازم اکرام و احترام ظاهر بود دقیقه‌ای فرو نگذاشت، آن جناب را بر بساط خود نشانید و آن خوشۀ انگور را به وی داد و گفت: یا بن رسول‌الله از این نیکوتر انگور ندیده‌ام، حضرت فرمود: شاید انگور بهشت از این نیکوتر باشد، مأمون گفت: از این انگور تناول نما، حضرت فرمود: مرا از خوردن این انگور معاف دار.
او مبالغۀ بسیار کرد و گفت: البتّه می‌باید تناول نمود، مگر مرا متّهم می‌داری با این همه اخلاص که از من مشاهده می‌نمایی؟ این چه گمان‌ها است که به من می‌بری؛ و آن خوشۀ انگور را گرفته دانه‌ای چند از آن خورد، باز به دست آن جناب داد و تکلیف خوردن نمود؛ آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهر آلوده تناول نمود، حالش دگرگون گردید و باقی خوشه را بر زمین افکند و متغیر الاحوال از آن مجلس برخاست، مأمون گفت: یا بن عم به کجا می‌روی؟ فرمود: به آنجا که مرا فرستادی و آن حضرت حزین و غمگین و نالان سر مبارک پوشیده از خانۀ مأمون بیرون آمد.
ابو الصلت گفت: به‌مقتضای فرمودۀ آن حضرت، با وی سخن نگفتم تا به سرای خود داخل گردید و فرمود: در سرا را ببند، رنجور و نالان بر فراش خویش تکیه فرمود چون آن امام معصوم بر بستر قرار گرفت.[۱۸]

۲- به روایت علی بن حسین کاتبایضاً ابن‌بابویه و شیخ مفید به اسانید مختلفه روایت کرده‌اند از علی بن الحسین کاتب که چون امام رضا علیه‌السّلام با مأمون به جانب عراق می‌آمدند، روزی آن جناب را تبی عارض شد و ارادۀ فصد نمود، مأمون پیش‌تر یکی از غلامان خود را فرموده بود که ناخن‌های خود را دراز بگذار.به روایت شیخ مفید: عبدالله بن بشیر را گفت که: چنین کند و کسی را بر این امر مطّلع نگرداند، چون شنید که حضرت ارادۀ فصد دارد، زهری مانند تمر هندی بیرون آورد و به غلام خود داد که: این را ریزه کن و دست خود را به آن آلوده گردان و میان ناخن‌های خود را از این پر کن و دست خود را مشوی و با من بیا، پس سوار شد و به عیادت آن حضرت آمد و نشست تا آن حضرت را فصد کردند.[۱۹]

۳- به روایت دیگربه روایت دیگر: نگذاشت و در خانه‌ای که حضرت می‌بود، بوستانی بود که درخت‌های انار در آن بود، همان غلام را گفت که چند انار در باغ بچین، چون آورد گفت: این‌ها را برای آن جناب در جامی دانه کن و جام را به دست شوم خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت: از این انار تناول نمایید که برای ضعف شما نکو است، حضرت فرمود: باشد تا ساعتی دیگر، او گفت: نه به خدا سوگند باید که البتّه در حضور من تناول نمائی و اگر نه رطوبتی در معده من می‌بود هرآینه در خوردن موافقت می‌کردم.پس به جبر او، حضرت چند قاشق از آن انار را تناول نمود و مأمون بیرون رفت و حضرت در همان ساعت به قضای حاجت بیرون شتافت و هنوز نماز عصر را نکرده بودیم که پنجاه مرتبه آن جناب را حرکت داد و از آن زهر قاتل احشا و امعای آن جناب به زیر آمد. چون خبر به او رسید، پیام فرستاد که: این مادّه‌ای است از فصد به حرکت آمده است، دفعش برای شما نافع است. چون شب در آمد، حال آن جناب دگرگون شد و در صبح به ریاض رضوان انتقال نمود و به انبیاء و شهداء و صدّیقان ملحق گردید؛ و آخر سخنی که به آن تکلّم نمود این بود:
«…قُلْ لَّوْ کنْتُمْ فیٖ بُیوتِکمْ لَبَرَزَ الَّذیٖنَ کتِبَ عَلَیهِمُ الْقَتْلُ إِلَیٰ مَضٰاجِعِهِمْ…‌[۲۰]: …بگو یا محمّد اگر می‌بودید شما در خانه‌های خود، هرآینه بیرون می‌آمدند آن گروهی که بر ایشان نوشته شده است؛ کشته شدن، به‌سوی محل وفات خود، یا قبرهای خود…» «…وَ کانَ أَمْرُ الله قَدَراً مَقْدُوراً[۲۱]: …و امر خدا مقدّر شدنی است.»[۲۲]

۴- به روایت هرثمهابن‌بابویه به سند معتبر از هرثمة بن اعین روایت کرده است که گفت: شبی نزد مأمون بودم تا آنکه چهار ساعت از شب گذشت، چون مرخص شدم و به خانه برگشتم، بعد از نصف شب صدایی در خانه شنیدم، یکی از غلامان من جواب گفت که: کیستی؟ گفت: هرثمه را بگو که سید و مولای تو، تو را می‌طلبد، پس به‌سرعت برخاستم و جامه‌های خود را پوشیدم و به تعجیل روان شدم، چون داخل خانۀ آن جناب شدم دیدم که مولای من در صحن خانه نشسته است، گفت: ای هرثمه، گفتم: لبّیک ای مولای من، گفت: بنشین. چون نشستم، فرمود که: ای هرثمه آنچه می‌گویم بشنو و ضبط کن، بدان که هنگام آن شده است که نزد حق‌تعالی رحلت نمایم و به جدّ بزرگوار و پدران ابرار خود ملحق گردم، نامۀ عمر من به آخر رسیده است و مأمون عزم کرده است که مرا زهر بخوراند در انگور و انار، امّا انگور پس زهر در رشته خواهد کشید و به سوزن میان دانه‌های انگور خواهد دوانید و امّا انار پس ناخن بعضی از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد کرد و به دست او انار برای من دانه خواهد کرد و فردا مرا خواهد طلبید و آن انگور و انار را به جبر به من خواهد خورانید و بعد از آن قضای حق‌تعالی بر من جاری خواهد شد.چون به دار بقا رحلت نمایم، او خواهد خواست که مرا به دست خود غسل بدهد، چون این اراده کند، پیغام مرا در خلوت به او برسان و بگو که گفت: اگر متعرّض غسل و کفن‌ودفن من بشوی، حق‌تعالی تو را مهلت نخواهد داد و عذابی که در آخرت برای تو مهیا کرده به‌زودی در دنیا بر تو خواهد فرستاد. چون این را بگویی دست از غسل دادن من خواهد داشت و به تو خواهد گذاشت و از بام خانۀ خود مشرف خواهد شد که مشاهده کند که تو چگونه مرا غسل می‌دهی.ای هرثمه زینهار که متعرّض غسل من مشو تا ببینی که در کنار خانه، خیمه سفیدی برپا کنند، چون خیمه را مشاهده کنی، مرا بردار و به اندرون خیمه بر و خود در بیرون خیمه بایست و دامان خیمه را برمدار و نظر مکن که هلاک می‌شوی، بدان که در آن وقت مأمون از بالای بام خانۀ خود به تو خواهد گفت که: ای هرثمه! شما شیعیان می‌گویید که امام را غسل نمی‌دهد مگر امامی مثل او، پس در این وقت امام رضا را که غسل می‌دهد و حال آنکه پسرش در مدینه است و ما در طوسیم؟ چون این را بگوید جواب بگو که: ما شیعیان می‌گوییم که امام را واجب است که امام غسل دهد اگر ظالمی منع نکند، پس اگر کسی تعدّی کند و در میان امام و فرزندش جدائی افکند، امامت امام باطل نمی‌شود، اگر امام رضا را در مدینه می‌گذاشتی، پسرش که امام زمان است او را علانیه غسل می‌داد و در این وقت نیز پسرش غسل می‌دهد به‌نحوی‌که دیگران نمی‌دانند.پس بعد از ساعتی خواهی دید که آن خیمه گشوده می‌شود و مرا غسل داده و کفن کرده بر روی نعش گذاشته‌اند، پس نعش را بردارند و به‌سوی مدفن برند، چون مرا به قبّۀ هارون برند، مأمون خواهد خواست که قبر پدر خود هارون را قبلۀ قبر من گرداند و هرگز نخواهد شد؛ هر چند کلنگ بر زمین زنند و به قدر ریزه ناخنی جدا نتوانند کرد.چون این حالت را مشاهده کنی، نزد او برو و از جانب من بگو که: این اراده که کرده‌ای صورت نمی‌یابد و قبر امام مقدّم می‌باشد، اگر در پیش روی هارون یک کلنگ بر زمین زنند، قبر کنده و ضریح ساخته ظاهر خواهد شد. چون قبر ظاهر شود، از ضریح آب سفیدی بیرون خواهد آمد و آن قبر از آن پر خواهد شد و ماهی بزرگی در میان آب پدید خواهد آمد به طول قبر، بعد از ساعتی ماهی ناپیدا خواهد شد و آب فرو خواهد رفت، پس در آن وقت مرا در قبر گذار و مگذار که خاک در قبر ریزند، زیرا که قبر خود پر خواهد شد، پس حضرت فرمود: آنچه گفتم حفظ کن و به عمل آر و در هیچ‌یک از آن‌ها مخالفت مکن، گفتم: ای سید من پناه می‌برم به خدا که در امری از امور تو را مخالفت کنم.هرثمه گفت: از خدمت آن جناب محزون و گریان و نالان بیرون آمدم و غیر از خدا کسی بر ضمیر من مطّلع نبود. چون روز شد، مأمون مرا طلبید و تا چاشت نزد او ایستاده بودم، پس گفت: برو ای هرثمه و سلام مرا به علی بن موسی‌الرضا برسان و بگو که: اگر بر شما آسان است به نزد من بیاید و اگر رخصت می‌فرمایید من به خدمت شما بیایم و اگر آمدن را قبول کند مبالغه کن که زودتر بیاید. چون به خدمت آن حضرت رفتم، پیش از آنکه سخن بگویم حضرت فرمود که: آیا وصیت‌های مرا حفظ کرده‌ای؟ گفتم: بلی، پس کفش خود را طلبید و فرمود که: می‌دانم که تو را به چه کار فرستاده است و کفش پوشیده و ردای مبارک بر دوش افکند و متوجّه شد.چون داخل مجلس او گردید، او برخاست و استقبال حضرت کرد و دست در گردنش درآورد و پیشانی نورانی‌اش را بوسه داد، آن حضرت را بر تخت خود نشانید و سخن بسیار با آن امام مختار گفت، پس یکی از غلامان خود را گفت که: انگور و انار بیاورید، هرثمه گفت: چون نام انگور و انار شنیدم، سخنان سید ابرار را به خاطر آوردم، صبر نتوانستم کرد، لرزه بر اندامم افتاد، نخواستم که حالت من بر مأمون ظاهر شود، از مجلس بیرون رفتم و خود را در کناری افکندم.چون نزدیک زوال شمس شد، دیدم که حضرت از مجلس مأمون بیرون آمد و به خانه تشریف برد، بعد از ساعتی مأمون امر نمود که اطبّاء به خانۀ آن حضرت بروند و سبب آن را پرسیدم گفتند: مرضی آن حضرت را عارض شده است و مردم در امر آن حضرت گمان‌ها می‌برند و من صاحب یقین بودم. چون ثلثی از شب گذشت، صدای شیون از خانۀ آن امام مظلوم ممتحن بلند شد و مردم به در خانۀ آن حضرت شتافتند، من نیز به‌سرعت رفتم…[۲۳]

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 6 RE آمدن امام جواد به طوس
۱- در سرا را بسته در میان خانه محزون و غمگین ایستاده بودم، ناگاه جوان خوشبوی مشکین موی را در میان سرا دیدم که سیمای ولایت و امامت از جبین فایض الانوارش ظاهر بود و شبیه‌ترین مردمان بود به جناب امام رضا علیه‌السلام، پس به‌سوی وی شتافتم و سؤال کردم که: از کدام راه داخل شدی که من درب را محکم بسته بودم؟ فرمود: آن قادری که مرا از مدینه به یک لحظه به طوس آورد، از درهای بسته مرا داخل ساخت، پرسیدم که: تو کیستی؟ فرمود که: منم حجّت خدا بر تو ای ابو الصلت، منم محمّد بن علی، آمده‌ام که پدر غریب مظلوم و والد معصوم مسموم خود را وداع کنم.
آنگاه در حجره‌ای که حضرت امام رضا علیه‌السّلام در آنجا بود رفت، چون چشم آن امام مسموم بر فرزند معصوم خود افتاد، از جای جست و یعقوب‌وار یوسف گم‌گشته خود را در آغوش کشید و دست در گردن وی درآورد و او را به سینه خود فشرد و میان دو چشم او را بوسید و آن فرزند معصوم را در فراش خود داخل کرد، بوسه بر روی وی می‌داد و با وی از اسرار ملک و ملکوت و خزاین علوم حی لا یموت رازی چند می‌گفت که من نمی‌فهمیدم و ابواب علوم اوّلین و آخرین و ودایع حضرت سید المرسلین صلّی الله علیه و آله و سلّم را به وی تسلیم کرد، آنگاه بر لب‌های مبارک حضرت امام رضا علیه‌السلام کفی دیدم از برف سفیدتر، حضرت امام محمّد تقی علیه‌السّلام آن را لیسید و دست در میان سینۀ پدر بزرگوار خود برد و چیزی مانند عصفور بیرون آورد و فرو برد و آن طایر قدسی به بال ارتحال، ارتحال کرد؛ تعلّقات جسمانی از دامان مطهّر خود افشانده به‌جانب ریاض رضوان قدس پرواز کرد.[۲۴]

۲- شیخ طبرسی به سند معتبر از امیة بن علی روایت کرده است که گفت: در ایامی که حضرت امام رضا علیه‌السّلام در خراسان بود، من در مدینه پیوسته به خدمت امام محمّد تقی علیه‌السّلام می‌رفتم… روزی در حضور ایشان جاریه خود را طلبید و فرمود: اهل خانه را بگو که مهیا شوند برای ماتم، گفت: برای ماتم کی؟ گفت: برای ماتم بهترین اهل زمین و بعد از چند روز خبر رسید که آن حضرت در آن روز که فرزند بزرگوارش امر به ماتم نمود، به عالم بقا رحلت کرده بود.[۲۵]

۳- حمیری و قطب راوندی و دیگران روایت کرده‌اند به سند صحیح از معمّر بن خلّاد که روزی در مدینه امام محمّد تقی علیه‌السّلام فرمود: ای معمّر سوار شو، گفتم: به کجا تشریف می‌بری؟ فرمود: سوار شو و کاری مدار. چون در خدمت آن حضرت به صحرا رفتم، فرمود: اینجا بایست؛ آن جناب ناپیدا شد، بعد از ساعتی پیدا شد، گفتم: فدای تو شوم کجا بودی؟ فرمود: به خراسان رفتم و پدر مظلوم غریبم را دفن کردم و برگشتم.[۲۶]

۴- پس حضرت امام محمّد تقی علیه‌السّلام فرمود: ای ابو الصلت به اندرون این خانه رو و آب و تخته بیاور، گفتم: یا بن رسول‌الله در آن خانه نه آب است و نه تخته، فرمود: آنچه می‌فرمایم چنان کن و تو را به این‌ها کاری نباشد. چون به خانه رفتم، آب و تخته را حاضر یافته به حضور بردم و دامن بر زده مستعد آن شدم که آن جناب را در غسل دادن مدد نمایم، فرمود: دیگری هست که مرا مدد نماید، ملائکۀ مقرّبین مرا یاوری می‌نمایند به تو احتیاج ندارم. چون از غسل فارغ گردید فرمود: به خانه رو و کفن و حنوط بیاور، چون داخل شدم، سبدی دیدم که کفن و حنوط بر روی آن گذاشته بودند و هرگز آن را در آن خانه ندیده بودم، برداشتم و به خدمت حضرت آوردم، پس پدر بزرگوار خود را کفن پوشانید و بر مساجد شریفش حنوط پاشید و با ملائکۀ کرّوبین و ارواح انبیاء و مرسلین بر آن فرزند خیر البشر نماز گزاردند.
آنگاه فرمود که: تابوت را به نزد من آور، گفتم: یا بن رسول‌الله به نزد نجّار روم و تابوت بیاورم؟ فرمود که: از خانه بیاور، چون به خانه رفتم تابوتی دیدم که هرگز در آنجا ندیده بودم که دست قدرت حق‌تعالی از چوب سدرةالمنتهی ترتیب داده بود. پس آن حضرت را در تابوت گذاشت و دو رکعت نماز بجا آورد، هنوز از نماز فارغ نگشته بود که تابوت به قدرت حق‌تعالی از زمین جدا گشت و سقف خانه شکافته شد و به‌جانب آسمان مرتفع گردید و از نظر غایب شد.
چون از نماز فارغ گردید گفتم: یا بن رسول‌الله اگر مأمون بیاید و آن حضرت را از من طلب نماید، در جواب او چه گویم؟ فرمود: خاموش شو که به‌زودی مراجعت خواهد کرد، ای ابو الصلت اگر پیغمبری در مشرق رحلت نماید و وصی او در مغرب وفات کند، البتّه حق‌تعالی اجساد مطهّر و ارواح منوّر ایشان را در اعلای علّیین با یکدیگر جمع نماید.
حضرت در این سخن بود که باز سقف خانه شکافته شد و آن تابوت محفوف به رحمت حی لا یموت فرود آمد و آن حضرت پدر رفیع قدر خویش را از تابوت برگرفت و در فراش به نحوی خوابانید که گویا او را غسل نداده‌اند و کفن نکرده‌اند.
پس فرمود: برو و در سرا را بگشا تا مأمون داخل شود.[۲۷]

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 7 RE مأمون عزادار مکّار
۱- چون در خانه را باز کردم مأمون را دیدم با غلامان خود بر در خانه ایستاده بودند، پس او داخل خانه شد، آغاز نوحه و زاری و گریه و بی‌قراری نمود، گریبان خود را چاک زد و دست بر سر زد و فریاد برآورد که: ای سید و سرور! در مصیبت خود دل مرا به درد آوردی؛ داخل آن حجره شد و نزدیک سر آن حضرت نشست و گفت: شروع کنید در تجهیز آن حضرت و امر کرد که قبر شریف آن حضرت را حفر نمایند. چون شروع به حفر کردند، آنچه آن سرور اوصیا فرمود به ظهور آمد، چون در پس سر هارون خواستند که قبر منوّر آن حضرت را حفر نمایند، زمین انقیاد نکرد، یکی از اهل مجلس به او گفت: تو اقرار به امامت او می‌نمایی؟ گفت: بلی، آن مرد گفت: امام می‌باید که در حیات و ممات بر همه کس مقدّم باشد، پس امر کرد که قبر او را در جانب قبله حفر نمایند.
چون آب و ماهیان پیدا شدند، مأمون گفت: پیوسته امام رضا علیه‌السّلام در حال حیات غرائب و معجزات به ما می‌نمود، بعد از وفات نیز غرایب و کرامات خود را بر ما ظاهر گردانید. چون ماهی بزرگ ماهیان خرد را برچید… آن جناب را مدفون ساخت و مراجعت کرد.
چون خبر به مأمون رسید، امر کرد به غسل و تکفین و در جنازۀ آن جناب سر و پای برهنه و بندهای گشوده به روش صاحبان مصیبت می‌رفت و برای رفع تشنیع مردم به ظاهر گریه و زاری می‌کرد، می‌گفت: ای برادر! به مرگ تو رخنه در خانۀ اسلام افتاد و آنچه من در باب تو خواستم به عمل نیامد و تقدیر خدا بر تدبیر من غالب شد؛ و ابو الصلت هروی گفت که: چون مأمون از خدمت آن جناب بیرون آمد، من داخل شدم، چون نظرش بر من افتاد گفت: ای ابو الصلت آنچه خواستند کردند و مشغول ذکر خدا و تحمید و تمجید حق‌تعالی گردید و دیگر سخن نگفت.[۲۸]

۲- پس مأمون نالان و گریان از خانه بیرون آمد و دست تأسّف بر سر می‌زد و موهای ریش نجس خود را می‌کند و قطرات اشک حسرت از دیده می‌بارید و بر جرم و روسیاهی خود زار زار می‌نالید.
چون به نزدیک آن امام رسید، امام مظلوم دیده گشود، مأمون گفت: ای سید و بزرگ من به خدا سوگند که نمی‌دانم کدام مصیبت بر من عظیم‌تر است از جدائی چون تو پیشوائی و مفارقت مانند تو رهنمایی، یا تهمتی که مردم به من گمان می‌برند که من تو را به قتل آورده‌ام؛ پس به آن جناب خطاب کرد: ای برادر من! گران است بر من که تو را با این حالت مشاهده کنم و می‌خواستم که پیش از تو بمیرم و تو خلیفه و جانشین من باشی، ولیکن با تقدیر خدا چه می‌توان کرد.[۲۹]

۳- مأمون ایستاده است و سر خود را برهنه کرده است و بندهای خود را گشوده است و به آواز بلند گریه و نوحه می‌کند. چون من آن حالت را مشاهده کردم بی‌تاب شدم و گریان گردیدم.
چون صبح شد، او به تعزیۀ آن حضرت نشست و بعد از ساعتی داخل خانۀ آن امام مظلوم شد و گفت: اسباب غسل را حاضر کنید که می‌خواهم او را غسل دهم، چون من این سخن را شنیدم، به فرمودۀ آن حضرت نزدیک او رفتم و پیام آن جناب را رسانیدم، چون آن تهدید را شنید، ترسید و دست از غسل برداشت و تغسیل را به من گذاشت. چون بیرون رفت، بعد از ساعتی خیمه‌ای که حضرت فرموده بود برپا شد، من با جماعت دیگر در بیرون خیمه بودیم و آواز تسبیح و تکبیر و تهلیل حق‌تعالی می‌شنیدیم و صدای ریختن آب و حرکت ظرف‌ها به گوش ما می‌رسید و بوی خوشی از پس پرده استشمام می‌کردیم که هرگز چنان بویی به مشام ما نرسیده بود، ناگاه دیدم که مأمون از بام خانه مشرف شده و مرا بانگ زد و گفت آنچه حضرت مرا خبر داده بود و من جواب گفتم آنچه حضرت فرموده بود.
پس دیدم که خیمه برخاست و مولای مرا در کفن پیچیده طاهر و مطهّر و خوشبو بر روی نعش گذاشته‌اند، پس نعش آن حضرت را بیرون آوردیم و مأمون و جمیع حاضران بر آن حضرت نماز کردند. چون به قبّۀ هارون رفتیم، دیدیم که کلنگ‌داران در پس پشت هارون می‌خواهند که قبر را از برای آن جناب حفر نمایند، چندان‌که کلنگ بر زمین می‌زدند ذرّه‌ای از آن خاک جدا نمی‌شد، مأمون گفت: می‌بینی زمین چگونه امتناع می‌نماید از حفر قبر او، گفتم: مرا امر کرده است آن جناب که یک کلنگ در پیش روی قبر هارون بر زمین بزنم و خبر داده که قبر ساخته ظاهر خواهد شد، مأمون گفت: سبحان‌الله این سخن بسیار عجیب است امّا از امام رضا هیچ امری غریب نیست، ای هرثمه آنچه گفته است به عمل‌آور.
هرثمه گفت که: من کلنگ را گرفتم و در جانب قبله هارون بر زمین زدم، به یک کلنگ زدن قبر کنده و در میانش ضریح ساخته پیدا شد، مأمون گفت: ای هرثمه او را در قبر گذار، گفتم: مرا امر کرده است که او را در قبر نگذارم تا امری چند ظاهر شود و مرا خبر داد که از قبر آب سفیدی خواهد جوشید و قبر از آن آب مملو خواهد شد و ماهی در میان آب ظاهر خواهد شد که طولش مساوی طول قبر باشد و فرمود: چون ماهی غایب شود و آب از قبر بر طرف شود، جسد شریف او را در کنار قبر بگذارم و آن کسی که خدا خواسته که او را در لحد گذارد خواهد گذاشت، مأمون گفت: ای هرثمه آنچه فرموده است به عمل آور. چون آب و ماهی ظاهر شد، من نعش مطهّر آن حضرت را در کنار قبر گذاشتم، ناگاه دیدم که پرده سفیدی بر روی قبر پیدا شد و من قبر را نمی‌دیدم و آن جناب را به قبر بردند بی‌آنکه من دستی بگذارم، پس مأمون حاضران را گفت که خاک در قبر بریزند، گفتم: آن حضرت فرموده که خاک نریزند، گفت: وای بر تو پس که قبر را پر خواهد کرد؟
گفتم: او مرا خبر داده که قبر خود پر خواهد شد، پس مردم خاک‌ها را از دست خود ریختند و به‌سوی آن قبر نظر می‌کردند، از غرایبی که ظهور می‌آمد متعجّب بودند، ناگاه قبر پر شد و از زمین بلند گردید.
چون مأمون به خانه برگشت مرا به خلوت طلبید و گفت: به خدا سوگند می‌دهم که آنچه از آن جناب شنیدی برای من بیان کنی، گفتم: آنچه فرمود به شما عرض کردم، گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که غیر آن‌ها آنچه گفته است بگویی.[۳۰]

۴- چون خبر انگور و انار را نقل کردم، رنگ او متغیر شد و از رنگ به رنگ می‌گردید و سرخ و زرد و سیاه می‌شد، پس بر زمین افتاد و مدهوش گردید، در بیهوشی می‌گفت: وای بر مأمون از خدا، وای بر مأمون از رسول خدا، وای بر مأمون از علی مرتضی، وای بر مأمون از فاطمه زهرا، وای بر مأمون از حسن مجتبی، وای بر مأمون از حسین شهید کربلا، وای بر مأمون از زین‌العابدین، وای بر مأمون از محمّد باقر، وای بر مأمون از جعفر صادق، وای بر مأمون از موسی کاظم، وای بر مأمون از علی بن موسی الرّضا به خدا سوگند که این است زیان کاری هویدا، مکرّر این سخنان را می‌گفت و می‌گریست و فریاد می‌کرد، من از مشاهدۀ احوال او ترسیدم و کنج خانه خزیدم.
چون به حال خود بازآمد، مرا طلبید و مانند مستان مدهوش بود، پس گفت: به خدا سوگند که تو و جمیع اهل آسمان و زمین نزد من از آن حضرت عزیزتر نیستند که اگر بشنوم که یک کلمه از این سخنان را در جایی ذکر کرده‌ای، تو را به قتل می‌رسانم، گفتم: اگر کلمه‌ای از این سخنان را جایی اظهار کنم، خون من بر شما حلال باشد. پس عهدها و پیمان‌ها از من گرفت و سوگندهای عظیم مرا داد که اظهار این اسرار نکنم، چون پشت کردم بر دست زد و این آیه خواند: «یسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلٰا یسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ یبَیتُونَ مَا لَا یرْضَیٰ مِنَ الْقَوْلِ وَکٰانَ اللَّهُ بِمٰا یعْمَلُونَ مُحیٖطًا[۳۱]: پنهان می‌کنند از مردم و پنهان نمی‌کنند از خدا و حال آنکه خدا با ایشان است در شب‌ها که می‌گویند سخنی چند که خدا نمی‌پسندد از ایشان و خدا به جمیع کرده‌های شما احاطه کرده است و بر همۀ آن‌ها مطّلع است.»[۳۲]

۵- قطب راوندی از حسن بن عبّاد که کاتب حضرت امام رضا علیه‌السّلام بود روایت کرده که چون مأمون ارادۀ سفر بغداد کرد، من به خدمت حضرت امام رضا علیه‌السّلام رفتم، چون نشستم فرمود: ای پسر عبّاد ما داخل عراق نخواهیم شد و عراق را نخواهیم دید، چون این سخن را شنیدم گریستم و گفتم: یا بن رسول‌الله مرا از اهل و فرزندان خود نومید کردی، فرمود که: تو داخل خواهی شد و من داخل نخواهم شد.
چون حضرت به حوالی شهر طوس رسید، بیماری آن حضرت را عارض شد، وصیت فرمود قبر او را در جانب قبله نزدیک به دیوار بکنند و میان قبر او و قبر هارون سه ذرع فاصله بگذارند؛ پیش‌تر برای هارون می‌خواسته‌اند که در آن موضع قبر بکنند، بیل و کلنگ بسیار شکسته شده بود و نتوانسته بودند که حفر نمایند، حضرت فرمود که: به‌آسانی کنده خواهد شد و صورت ماهی از مس در آنجا پیدا خواهد شد و بر آن صورت نوشته به خطّ عبری و لغت عبری خواهد بود، پس لحد مرا حفر نمایید بسیار عمیق کنید و آن صورت ماهی را نزدیک پای من دفن کنید. چون شروع کردند به کندن قبر مقدّس آن حضرت، هر کلنگی که به زمین می‌زدند مانند ریگ فرومی‌ریخت تا آنکه صورت ماهی پیدا شد و در

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 8 RE تاریخ شهادت
مؤلّف گوید: اکثر این روایات با یکدیگر جمع نمی‌تواند شد با آنکه این‌همه غرایب به ظهور آمده باشد و آن حضرت را در انگور و انار هر دو مکرّر زهر خورانیده باشند.
و اشهر در تاریخ شهادت آن جناب آن است که در ماه صفر دویست و سوّم هجرت واقع شد و بعضی در روز آخر صفر گفته‌اند.[۳۴]

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aboozar آفلاین



ارسال‌ها : 895
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 29
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
پاسخ : 9 RE منابع
……………………………………………………………………………………………………..
[۱] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۱۸[۲] امالی شیخ صدوق ۶۰؛ عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۸۶[۳] گوش داشتن به سخن کسی[۴] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۸۹[۵] عیون أخبار الرضا ۲/ ۱۵۸[۶] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۳۵[۷] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۳۴[۸] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۶۵[۹] بصائر الدرجات ۴۸۳[۱۰] امالی شیخ صدوق ۶۵[۱۱] عیون أخبار الرضا ۲/ ۱۵۸[۱۲] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۸۶[۱۳] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۸۵[۱۴] امالی شیخ صدوق ۶۵[۱۵] صف / ۸[۱۶] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۳۱[۱۷] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۶۵[۱۸] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۶۹[۱۹] جلاء العیون ۹۴۵[۲۰] سوره آل عمران/ آیه ۱۵۴[۲۱] سوره احزاب/ آیه ۳۸[۲۲] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۶۷؛ ارشاد شیخ مفید ۲/ ۲۷۰[۲۳] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۷۵[۲۴] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۷۱[۲۵] اعلام الوری ۳۵۰[۲۶] خرایج ۱/ ۳۶۷[۲۷] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۷۱[۲۸] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۶۷؛ ارشاد شیخ مفید ۲/ ۲۷۰[۲۹] ارشاد شیخ مفید ۲/ ۲۸۱[۳۰] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۷۵[۳۱] سوره نساء/ آیه ۱۰۸[۳۲] عیون أخبار الرضا ۲/ ۲۷۵[۳۳] خرایج ۱/ ۳۶۷[۳۴] جلاء العیون ۹۵۳

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 04 مهر 1401 - 20:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

theme designed for MyBB | RTL by MyBBIran.com