close
تبلیغات در اینترنت
متن روضه شهادت حضرت رقیه,روضه شهادت حضرت رقیه,متن روضه شب سوم محرم,روضه شب سوم محرم

متن روضه شهادت حضرت رقیه,روضه شهادت حضرت رقیه,متن روضه شب سوم محرم,روضه شب سوم محرم

متن روضه شهادت حضرت رقیه,روضه شهادت حضرت رقیه,متن روضه شب سوم محرم,روضه شب سوم محرم

متن روضه شهادت حضرت رقیه,روضه شهادت حضرت رقیه,متن روضه شب سوم محرم,روضه شب سوم محرم
متن روضه شهادت حضرت رقیه,روضه شهادت حضرت رقیه,متن روضه شب سوم محرم,روضه شب سوم محرم
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 141 aboozar
1 676 aboozar
0 464 aboozar
3 487 aboozar
0 613 aboozar
10 528 aboozar
0 634 aboozar
1 523 aboozar
9 1641 aboozar
0 1101 aboozar
0 1100 aboozar
0 837 aboozar
0 2030 aboozar
0 1277 aboozar
0 1798 aboozar
3 1514 aboozar
12 2999 aboozar
0 2193 aboozar
4 8129 amirsajad
0 3536 aboozar

نیمۀ شب شده و خوابِ پریشان دارم

 همره خون به لبم، ذکرِ پدر جان دارم

داغِ پی در پی و اندوهِ فراوان دارم

خواب دیدم که سری را روی دامان دارم

 دیدم آن سر،سر باباست خدا رحم کند

 غرق خون غنچۀ لب هاست خدا رحم کند

شام هرچند پر از سایۀ اهریمن بود

تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود

سَرِ نورانیِ بابا به رویِ دامن بود

 چشم هایِ پدرم خیره به چَشمِ من بود

 توی هر فرهنگی بری بگردی، تو هر طایفه ای نگاه کنی، بین هر قوم و عشیره ای بری پرس و جو کنی، وقتی یه دختر بچۀ یتیم بهانۀبابا بگیره... معمولی ترین کاری که میکنن آغوش میگیرن،نوازش می کنند...سعی میکنن با یه چیزی حواس بچه رو پرت کنن، مردم شام تنها جماعتی هستند که سَرِ بریدۀ بابا رو گذاشتن جلویِ بچۀ یتیم...حسین...  

تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد

 لیلۀ قَدرم چقدر زیبا شد

"یا أبَتاهُ! مَنْ ذَا الَّذی أَیتمنی علی صِغَر سِنّی...؟"تربیت شده ی دامانِ زینبِ، این خانوم، خانوم خانومای عالمِ...سه ساله است، ولی آینه ی تمام نمایِ مادرش زهراست... همون جوری که مادرش تو خونه از علی رو گرفت، این خانوم متوجه امامشِ،همه حواسش به حجت خداست ...

راضیم اینکه نگیری به بغل دختر را

شاهدم خصم جدا کرده سر و پیکر را

 

بُرده حتی ز تو پیراهن و انگشتر را

می تکانم ز سر سوخته خاکستر را

چقدر رویِ کبود تو به زهرا رفته

 بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته

غریب مادرم حسین ......

 عرض کرد: آقای من! مولای من! اون غمی که شما فرمودید اگه اشک چشمم تموم بشه براش خون گریه میکنم کدوم غمِ ؟ غم شهادت عمو جانِ شما،علی اصغرِ؟ فرمود: نه این غم، غمِ بزرگ تری است... عمو جانم علی اصغر هم اگر بود، برایِ این غم گریه میکرد... عرض کرد: آقا جان! غم شهادت عمو جانتون عباسِ؟ فرمود عباسم برایِ این غم گریه میکنه ...فرمود: آقا جان! شهادت جدِّ شما ابی عبدالله است... فرمود: حسینم برایِ این غم گریه میکنه...این چه غمیِ؟ فرمود: شهادت ها حق ماست...شهادت ها ارث ماست، اما قرار نبود زیر این آسمون کسی دستِ عمه هایِ منو ببنده...

تا که با عمه ی خود واردبازار شدم

 موردِ مرحمتِ خنده ی اغیار شدم

هر کجایی که پدر، سخت گرفتار شدم

 متوسّل بهعمو جانِ علمدار شدم

من نگویم که چه هابر سر من آوردند

 چادری را که تو برایم خریدی بُردند

 نیمه های دل شب از خواب پرید، جیغ میزنه، داد میزنه ،وای بابا... خانم های خرابه،دورش جمع شدند، هر کاری میکنند آروم نمیشه، این دست های کوچولو رو مشت میکنه هی تو دهن میکوبه... وای بابا!... آقا زین العابدین دید سه ساله دهنش غرق خونه... دوید خواهر رو بغل گرفت به سینه چسبوند... عزیز دلم چرا اینجور میکنی؟ گفت: الان خواب مجلس شام رو دیدم هی با چوب به لب و دهن بابام می زدند....حسین...

 

 

برید کنار میخوام سَرُ ببینم

زخمایِ روزِ آخر رو ببینم

جلو چشامُ نگیرید که میخوام

پارگی هایِ حنجرُ ببینم

"مَن الَّذی ایتَمنی "بابایی

دیگه تو آغوشِ منی بابایی

این همه جا رفتی دلت نیومد

به دخترت سر نزنی بابایی

لبای غرق خون با تو چه کرده چوب خیزرون

زده چه ضربه ای شکسته دندونِ تو از همون

حالا که اومدی کنار من بمون

جایِ طناب رو تنمِ بابایی

زخمیِ دور گردنم بابایی

محلۀ یهودیا شلوغ بود

کاشکی فقط میزدنم بابایی

میون نامسلمونا حَرم رفت

اِنقده اونجا داد زدن سرم رفت

کاشکی فقط میزدنم بابایی

یه دسته موهام با گُل سَرم رفت

شبی که گُم شدم ، صدا زدم نزن میام خودم

سوخت بابا چادری که خریدی برا تولدم

کبودِ چشمم از شبی که گم شدم

تو شام چی گذشت که  گریه می کرد هی می فرمود  : الشام .. الشام .. بابا شامیا خواستن غرورِ مارو بشکنن .. نانجیب گفت از بدترین محله ردشون کنید محلۀ یهودیا .. یه جوری دف میزدن ، پایکوبی میکردن همه بچه ها ترسیده بودن .. (به امام حسین اوج روضه همینه .. ) دامنِ عمه رو گرفت گفت عمه .. کاش عمو عباسم بود .. کاش علی اکبر بود عمه .. عمه اگه بابامُ ببینم میگم پاهام درد میکنه .. اگه بابامُ ببینم میگم از ناقه افتادم .. عمه اول گله گی زجر رو میکنم .. آخه نصف شب وقتی تو بیابون افتادم نگفت این بچه اس .. نگفت این دخترِ .. تا اومد جلو اول یه سیلی تو صورتم زد ... بابا گوشم درد میکنه ...

به جرم اینکه ندارم پدر زدن مرا

شبیه مادرِ در پشتِ در زدن مرا

خبر نداشتم این ها چقدر نامردند

خبر نداشتم و بی خبر زدند مرا

خدا كند كه عمویم ندیده باشد، چون

پدر درست همین دور و بر زدند مرا

پدر، وقت غذا تازیانه می آمد

نه ظهر و شام كه حتی سحر زدند مرا

سرم سلامت از این كوچه ها عبور نكرد

چقدر مثلِ تو ای همسفر زدند مرا

چه بینِ طشت، چه بر نیزه ها زدند تو را

چه در خرابه، چه در رهگذر زدند مرا

چه چشم زخم، چه زخمِ زبان، چه زخمِ سنان

اگر نظر كنی از هر نظر زدند مرا

 

فقط نه كعبِ نِیّ و تازیانه و سیلی

سپر نداشتم و با سپر زدند مرا

پدر من از سرِ حرفم نیامدم پائین

پدر پدر گفتم هر قَدر زدند مرا

مگر به یادِ كه افتاده اند دشمن ها

كه بینِ این همه زن بیشتر زدند مرا؟

زدند مادرتان را چهل نفر یكبار

ولی چهل منزل صد نفر زدند مرا

خوش اومدی تو از سفر بابا

تو رو خدا منو ببر

کجا یهو تو بی خبر بابا

گذاشتی رفتی ...

دیگه تمومه گریه و زاری

تمومه این شبایِ بیداری

آخه نگفتی دختری داری

گذاشتی رفتی ...

نذار بازم بهم جسارت شه

همین لباسِ پاره غارت شه

منو ببر که عمه راحت شه

بابا .. بابایی ..

 

هی میگفت عمه دلم برا بابام تنگ شده .. عاقبت اومدن جلو خرابه گفتن چرا سر صداس .. گفتن برید کنار .. کی بود باباشُ میخواست .. یه طشتی رو جلو بچه گذاشتن .. بچه ترسیده .. ناخنها شکسته ..

میگفت عمه من غذا نمیخوام .. آخه تقصیر نداره .. سری که توی تنورِ بویِ نون گرفته .. گفتن مگه باباتُ نمیخوای .. این روپوش کنار بزن .. تا روپوشُ کنار زد .. یه مرتبه بچه بغض کرد ... عمه این بابای منه ..!!

بابا همیشه دخترت رو بغل میگرفتی ، حالا باید من بغلت کنم .. بابا ببخش دستام توان نداره ..آخه از رو ناقه افتادم .. شروع کرد موهای بابا رو با پنجه هاش شونه کردن .. نگاه به لب و دندون بابا کرد .. ارباب مقاتل میگه اینقدر با مشت به دهنش زد .‌.

دختری که از کربلا تا شام بهانۀ بابا رو گرفته .. یه وقت دیدن دیگه صداش نمیآد .. سر یه طرف .. این دختر یه طرف .. هر چی زینب سلام الله علیها  میگفت : رقیه ..!! بابات اومده ...

مگه نمیگفتی دلم برای بابا تنگ شده .. همچین که دستشُ آورد بالا دید جون نداره .. دید دستهاش سرد شده .. گفت زن ها بیایید .. باباش اومد بردش ...

خوش اومدی تو از سفر بابا

تو رو خدا منو ببر

کجا یهو تو بی خبر بابا

گذاشتی رفتی ...

دیگه تمومه گریه و زاری

تمومه این شبایِ بیداری

آخه نگفتی دختری داری

گذاشتی رفتی ...

نذار بازم بهم جسارت شه

همین لباسِ پاره غارت شه

منو ببر که عمه راحت شه

بابا .. بابایی ..

هی میگفت عمه دلم برا بابام تنگ شده .. عاقبت اومدن جلو خرابه گفتن چرا سر صداس .. گفتن برید کنار .. کی بود باباشُ میخواست .. یه طشتی رو جلو بچه گذاشتن .. بچه ترسیده .. ناخنها شکسته ..

میگفت عمه من غذا نمیخوام .. آخه تقصیر نداره .. سری که توی تنورِ بویِ نون گرفته .. گفتن مگه باباتُ نمیخوای .. این روپوش کنار بزن .. تا روپوشُ کنار زد .. یه مرتبه بچه بغض کرد ... عمه این بابای منه ..!!

بابا همیشه دخترت رو بغل میگرفتی ، حالا باید من بغلت کنم .. بابا ببخش دستام توان نداره ..آخه از رو ناقه افتادم .. شروع کرد موهای بابا رو با پنجه هاش شونه کردن .. نگاه به لب و دندون بابا کرد .. ارباب مقاتل میگه اینقدر با مشت به دهنش زد .‌.

دختری که از کربلا تا شام بهانۀ بابا رو گرفته .. یه وقت دیدن دیگه صداش نمیآد .. سر یه طرف .. این دختر یه طرف .. هر چی زینب سلام الله علیها  میگفت : رقیه ..!! بابات اومده ...

مگه نمیگفتی دلم برای بابا تنگ شده .. همچین که دستشُ آورد بالا دید جون نداره .. دید دستهاش سرد شده .. گفت زن ها بیایید .. باباش اومد بردش ...

 

خرابه تاریکِ، تو روشنش کردی

امشب خسته نشو اگه داد میزنی،گریه ی شما با این سه ساله یه فرقش اینه که شماها که گریه می کنید کنار دستیت آرومت میکنه،هی بهت آب میده،هی حواسش هست حالت بد نشه...اصلاً بالاتر از این...حضرت زهرا سلام الله علیها ایستاده کنارت هی اشکات رو پاک میکنه...اما امام سجاد علیه السلام می فرمایند: ما گریه می کردیم با تَهِ نیزه میزدن،ما گریه می کردیم لگد میزدن....اما تو امشب راحت داد بزن...امشب هرکی صداش گرفت بدونه یه ذره شکل رقیه شده...

خرابه تاریکِ، تو روشنش کردی

تا خرابه روشن شد یه صحنه ای رو دید...

تو هم لبت زخمِ، تو هم پُر از دردی

بابا من که چشام درست نمی بینه،تو منو نگاه کن....

نگام  کن که چجوری پیرم کردن

بی عمو...منو زمین گیرم کردن

نگام کن بابا!

زندگیمُ دادم ولی بابا! عشقتُ نه

گهواره رو دادم ولی غمِ اصغرُ نه

 سنگارو می دیدم ولی بابا! عمه رو نه

گوشواره ام رو دادم ولی بابا! معجرُ نه

سر رو انداختن جلوش،تا سر رو انداختن،عقیله ی بنی هاشم و بقیه ی مُخدرات دویدن جلویِ رقیه...شاید سر رو نبینه...میخواستن یه کاری کنن حواسش پرت بشه..اما این بچه از همون اول فهمید چه خبر شده...

برید کنار میخوام  سَرُ ببینم

زخمایِ روزِ آخرُ ببینم

جلوی چشمام رو نگیرید که میخوام

پارگی هایِ حنجرُ ببینم

سر رو بغل کرد...

مَنْ ذَا الَّذی أَیتَمَنی ...بابایی

دیگه تو آغوشِ منی...بابایی

این همه جا رفتی دلت نیومد

به دخترت سر نزنی...بابایی

زندگیمُ دادم ولی بابا! عشقتُ نه

گهواره رو دادم ولی غمِ اصغرُ نه

 سنگارو می دیدم ولی بابا! عمه رو نه

گوشواره ام رو دادم ولی بابا! معجرُ نه

حالا حرفای در گوشی...دختر دارها میدونن...یه حرف هایی رو دخترها جلو همه میزنن...اما یه وقتایی بعضی حرفها،حرفهای درگوشیِ...عمه نباید بشنوهِ...

کاشکی میشد بازم برام بخندی

پلکای زخمیتُ دیگه نبندی

خیلی تنم درد میکنه،بابایی!

از شبی که پرت شدم از بلندی

ببین لبم داره عجب شکافی

نمیشه مویِ سوختَه رو ببافی

هر دفعه گفتم که بابامُ میخوام

بهم زدن یه سیلیِ حسابی

از کوچه ها نگو

راستی خبر نداری از عمو

بگو اگر دیدیش

سَرِ رقیه سوخته مو به مو

از مجلس شراب چیزی بهش نگو

بابا چیزی بهش نگو...چی بهش نگم؟...بهش نگو تو جمعیت بودم...دیدم یه نامحرم داره خواهرم رو نشون میده...بابا تا حالا اسمِ کنیز رو نشنیده بودم...بابا دیدم نامحرما به ما بد نگاه میکنن...بابا به عمو چیزی نگو...عموم غیرتُ اللهِ...بهش نگو ریختن رو سَرِ عمه ام...خودش رو انداخت رو بچه ها تا بچه ها رو نزنن...با کعبِ نی و تازیانه و نیزه...حسین...

بابا بهش نگو از بالای ناقه افتادم...بهش نگو موهام رو کشیدن...بهش نگو پابرهنه رو خارها دویدم...بهش نگو لگد خوردم...

زندگیمُ دادم ولی بابا! عشقتُ نه

گهواره رو دادم ولی غمِ اصغرُ نه

 سنگارو می دیدم ولی بابا! عمه رو نه

گوشواره ام رو دادم ولی بابا! معجرُ نه

بیار دستت رو بالا،به رقیه...کلیدِ اربعین دستِ رقیه است...روزیِ اربعین دستِ رقیه است...باب الحسین رقیه است...هر کاری میخوای تو دستگاهِ ابی عبدالله بکنی دستِ رقیه است...ظهور امام زمان دستِ رقیه است...شفا دستِ رقیه است...بلند بگو:یا حسین....

 

 

بابا رفتی منو بردن با حرمله

پاهایِ کوچیکم پر شد از آبله

موهایِ سوختمُ شونه زد دستِ زجر

بابا جونم ببین دستامُ بسته زجر

از هرچی پست بدم‌ میاد

از مردِ مست بدم میاد

از اونی که سرِ تورو رو نیزه بست بدم میاد

بابایی مثلِ تو زخم اَبرویِ من

زیرِ ناخنِ زجر جا مونده مویِ من

من بازیچه شدم از من داری خبر

با مشت دندونایِ شیریم افتاد

شد چشمام تار منو زدن

روزی صد بار منو زدن

واسه خنده آدم بدا تویِ بازار منو زدن

رازِ من و لب هایِ تو معنا شدنی نیست

جز با نفسَم خونِ تو احیا شدنی نیست

دختر که زمین خورد زگیسو نکشیدش

بی ناز کشی های پدر پاشدنی نیست

هرچیز که از خیمۀ ما رفت به غارت

غیر از سر بازار که پیدا شدنی نیست

این پا نشدن پیش تو از بی ادبی نیست

این پایِ ورم کرده دگر پاشدنی نیست

نه پیر زمین خورده شود دخترِ سابق

نه این سر غارت شده بابا شدنی نیست

این گیسویِ کوتاه دگر شانه ندارد

زحمت نکش عمهگره اش واشدنی نیست

آن شب جلویِ مادرِ تو بد کتکم زد

ورنه قد کوتاه چنین تا شدنی نیست

شد نیزیِ چکمه اثرش چون نوکِ مسمار

پهلویِ لگد خورده مداوا شدنی نیست

 صدا زد زنِ غساله به من بگید بزرگِ این قافله کیه ؟! همه نشون دادن عمۀ سادات زینبُ  خانم جان دو سه تا سوال دارم  من تو عمرم تا حالا یه همچین چیزی ندیده بودم  (چی میخوای بدونی ؟!) گفت خانم جان به من بگو چرا دورِ گردنِ این بچه جایِ غل و زنجیرِ  خانم جان به من بگو چرا پاهاش آبله زده  خانم جان به من بگو چرا موهاش سوخته؟؟ 

ویرانه ام پر میشود از عطرِ گیسویت

بابا کجا بودی چرا خاکی شده مویت؟

پیدا نکردم جایِ سالم در سرت بابا

تا بوسه ای برچینم از مابین اَبرویت

پرواز کردم سویِ تو اما زمین خوردم

این روز ها زخمی شده بال پرستویت

سجاده ام را پهن کردم کنج ویرانه

من هم شبیه عمه هستم دعا گویت

این است روز و شب دعایم کاش من را باز

یکبار دیگر می نشاندی روی زانویت

أَلسَّلامُ عَلَیْک یا مَظلوم یا غَریب

أَلسَّلامُ عَلَى العَطشان عِندَ اَلْفُرَاتِ

 أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسادِ الْعارِیاتِ

 

هر کسی تنهاست ذکرش میشود تنها حسین

هر کسی گم می شود را میکند پیدا حسین

اگه راه گم کردی بگو حسین .. اگه گم شدی تو این دنیا بگو حسین ..

دستگیری می کند از عاشقِ بی دست و پا

می نشاند نوکرِ آلوده را بالا حسین

کجایِ عالم ارباب اینجوری پیدا میشه که نوکرش این همه خطا ، اشتباه ، بعدم تو خونش راهش بده .. تازه صدِر جلسه بشونتش تازه بغلش کنه نوازشش کنه .. کجای عالم اینجوریِ ..

بر کسی دل بسته ام که دل نبسته بر کسی

از همه دل کنده ام در این جهان الا حسین

کار من گریه است از بدو تولد تا ابد

خیر دیگر که ندیدم من از این دنیا حسین

خیلی خوب گریه کنید .. انقدر محرم ها بیاد و بره زیر خروار ها خاک باشیم .. انقدر محرم ها بیاد ببینم همه عالم دارن میگن حسین تو نمیتونی بگی .. انقدر محرم ها بیاد و بره دستام تو کفن بسته باشه .. فرقی هم نمیکنه هر کی باشه حسرت میخوره .. حتی حبیب هم حسرت میخوره .. حبیب با اون مقام فرمود : فقط یه خواسته دارم برگردم دنیا بگم حسین .. بیام تو مجلسِ حسین براش گریه کنم .. حالا منو تو رو اینجا آوردن ..حیفه به خدا ..

بارها گفتم نمی بخشد ولی بخشید و گفت

بارِ آفت خورده ات را میخرد یک جا حسین

سیزده نورِ خدا را دوست دارم مثلِ هم

چون که میدانم در آنها هست استثنا حسین

فکرِ دیدارِ خدا بودم که بین روضه ها

وقت یا الله آمد بر زبانم یا حسین

هم امامت هم قیامت هم شفاعت میکند

روزِ محشر هم بیاید کار دارم با حسین

میدونی روز محشر چطوری میشه ؟ یهو میبینی تو اون وانفسا تو اون صحرا یه صدایی میاد : غَضُّوا أَبْصَارَكُمْ .. چشماتون و ببندید ناموس خدا میخواد وارد محشر بشه .. همه سرهارو پایین میندازند بی بی دو عالم میخواد بیاد رد بشه ..

بعضی روایات نوشته امام حسن افسار این مرکب و گرفته ، که حضرت زهرا سلام الله روش نشسته میاد یه گوشه از عرش یهو از یه گوشه ای یه آقایِ بی سری وارد محشر میشه بی بی سوال میکنه حسن جان این آقایِ بی سری که وارد محشر شده کیه ؟ امام حسن جواب میده مادر جان ، میخواد برا همه اهلِ محشر روضه بخونه .. هَذَا حُسَیْنٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ ...

هم امامت هم قیامت هم شفاعت میکند

روزِ محشر هم بیاید کار دارم با حسین

من فدای دختری که در خرابه بود و گفت

با همان لکنت به سختی چند تا بابا حسین

خورده ام از این و آن مشت و لگد حالا بگو

من شدم پیرتر یا مادرت زهرا حسین ..

من از سادات معذرت میخوام .. سادات شاید نتونن این حرف و تحمل کنن .. بگم صدا ناله ت بلند شه .. یه وقت یه مرد زمین می افته .. یه وقت هم یه زن زمین می افته ...

دست عدو بزرگتر از صورت من است ..

اون شب از رویِ اون ناقه

تویِ راه بینِ اون صحرا

بازی می کردم افتادم

انقدر غصه نخور بابا ..

غصه نخور بابا

تویِ راه بینِ اون صحرا

یکی دستش تو تاریکی

به گونه ام خورده چیزی نیست ..

هیچکس نمیدونه

بپرس از عمه میدونه

یکی از من یه گوشواره

امانت برده چیزی نیست

بابا .. موهای سرت سوخت ..

همچین که این سرُ از تو طبق می خواست برداره یهو از دستش رها شدُ افتاد .. گفت بابا میبینی بازوهام طاقت نداره .. از بس با تازیانه به این بازوهام زدن .. یه وقت یه مرد زمین می افته ، (آدم که دختردار باشه میفهمه) مرد زمین می افته بلند میشه .. زود یاعلی میگه پامیشه .. اما زن با مرد فرق داره ، زن وقتی زمین می افته خجالت میکشه .. قبل از اینکه بلند بشه از زیر چادر دورش و نگاه میکنه مردی ، نامحرمی ندیده باشه .. اما بازم طاقت داره بلند بشه از زمین ، اما یه وقت یه دختر کوچیک زمین می افته .. دختر وقتی زمین می افته از جا بلند نمیشه تا بابا نیاد بغلش کنه تا بابا نیاد بوسش کنه نوازشش کنه بلند نمیشه .. تازه هی میگه پاهام خیلی درد میکنه بابا ..

همچین که از ناقه زمین افتاد گفت حالا بابام میاد بلندم میکنه از دور دید یه سیاهی داره میاد .. گفت حتما بابامه .. تا اومد جلو دید نه باباش نیست خدا لعنتش کنه دید زجرُ .. تا دید این دختر زیر لب داره میگه یا زهرا .. یا زهرا .. گفت حالا که میگی یا زهرا یه کاری باهات بکنم که مثل مادر بزرگت بشی که دیگه جلو من نام زهرا رو نبری ...آنچنان با چکمه به پهلویِ این دختر زد  ...

من که بعد از تو به کوهِ دردها برخورده ام

 از یتیمی خسته ام از زندگی سر خورده ام

دخترت وقتِ وداعت از عطش بیهوش شد

زهر دوریِ تو را با دیدۀ تر خورده ام

دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف

با تمام خواهرانم مشت بر سر خورده ام

صحبت از مسمار اینجا نیست اما چکمه هست

با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام

زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر

بی هوا سیلیِ محکم مثلِ مادر خورده ام

حرف هایِ عمه خیلی سخت بر من میرسد

گوشِ من سنگین شده از بس مکرر خورده ام

هر طرف خم شد سرم سیلی سراغم را گرفت

گاه از این ور خورده ام گاهی از آن ور خورده ام

بابا ..

پشت خرابه دخترکی کج نشسته بود

میخواست تا که ادای مرا در بیاورد ..

دو تامون لبامون پر از خونِ

موهام مثلِ موهات پریشونِ

حالا مثلِ تو یه دندونه

شکسته دارم

دوتامون موهامون پر از دوده

قراره جدایی مگه بوده

یتیمی برا من هنوز زوده

سنی ندارم

حق داری نشناسی ، موهام سفید شده

این روزا لرزشِ ، دستام شدید شده

از بینِ دخترا ، من خسته تر شدم

زودتر بیا بریم ، که دردسر شدم ..

نمی‌پرسم انگشترت چی شد

نپرسی ازم معجرت چی شد

ببین قسمت دخترت چی شد

توی خرابه

تو شام صد دفعه کربلا دیدم

بلا دیدی بابا بلا دیدم

سرت رو تو طشت طلا دیدم

حالم خرابه

امشب بیا خودم ، مادر بشم برات

خاکا رو پاک کنم ، از صورت و لبات

حالا که اومدی ،  بیشتر پیشم بمون

لبهاتُ می‌بوسم ، قرآن برام بخون

سرِ روی نیزه ،بابام میشی ؟!

همون مهربون که میخوام میشی ؟!

تو هم‌بازی این روزام میشی ؟!

می‌بینی تنهام

خیال کن نریخته موهای من

ببین سالمه ابروهای من

دیگه خسته نیست زانوهای من

بشین روپاهام

من فرض میکنم ، آغوش داریُ

من رو تو آغوشِ ، گرمت میذاریُ

تو فرض کن منم ، گوشواره دارمُ

اصلاً نگاه نکن این ، گوش پاره‌مُ

همچین که این سرُ گذاشت رو پاهاش .. سرُ بغل کرد .. بابا یادته شبا میومدم رو پاهات میخوابیدم .. برام لالایی میخوندی .. برام قصه تعریف میکردی .. حالا منم پاهامُ دراز میکنم سرتو رو پاهام ‌میذارم .. میخوام برات لالایی بخونم ..

لالا لالا ، گلم لالا ..

بابایِ خوشگلم لالا ..

اینقد با باباش حرف زد ، راوی میگه یه مرتبه دیدم از موها شروع کرد هی نوازش می‌کرد .. همه جارو یکی یکی سوال می‌کرد: بابا ؛ موهات چرا سوخته؟!

(کوتاه کنم روضه رو) همچین که رسید به این لب‌ها گفت : بابا دیگه از این ‌نمیگذرم .. موهات سوخته بود حرف نزدم  ..پیشونیت شکسته بود حرف نزدم ...( نوشتن صورت هجده زخم کاری داشته) از همه گذشتم ، ولی از این نمیگذرم بابا ..

 

آخه همه‌ی این زخمایی که تو صورتت هست ، تو سرت هست من ندیدم ، نمیدونم کجا این زخما پیش اومده برات ..

اما بابا دیروز یه صحنه‌ای دیدم باور نمی‌کردم ، حالا فهمیدم چی شده .. حالا که من اونجا بودم این صحنه رو دیدم منم خودمو مثل تو میکنم (چی؟!) دیروز می‌دیدم چوب یزید بالا میره، دستای عمه‌م بالا می‌رفت ، چوب که پایین میومد قدم نمیرسید ببینم به کجا میخوره ..حالا فهمیدم اون نامرد با این لبهات چیکار کرده ...ای حسین ...

 

السَّلامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ،بمُوالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطّاعَةُ الْمُفْتَرَضَةُ ، وَ لَكُمُ الْمَوَدَّةُ الْواجِبَةُ وَ الدَّرَجاتُ الرَّفیعَةُ وَ الْمَقامُ الْمَحْمُودُ وَ الْمَكانُ الْمَعْلُومُ عِنْدَ اللّهِ عز و جل وَ الْجاهُ الْعَظیمُ وَ الشَّأْنُ الكَبیرُ وَ الشَّفاعَةُ الْمَقْبُولَة

آن گونه که در عالم نام خدا بماند

نام حسین رویِ لبهای ما بماند

از ابتدایِ دنیا تا انتهای دنیا

عشق حسین تنها در قلب ما بماند

ما نذر گریه داریم در روضۀ محرم

یا ربّ مباد حتی یک قطره جا بماند

دل کو به کو به هر دشت تا پا گذاشت برگشت

اما همیشه میخواست در کربلا بماند

این اربعین برات وصل است یا که هجران؟

سخت است دل میان خوف و رجا بماند

این عمر میشود طی آخر غروب تا کی؟

ما میرویم و تنها این روضهها بماند

نوکر به سر هوایِ سلطان شدن ندارد

اینجا گدا همیشه باید گدا بماند

هر سی شبِ محرم «نوحوا علی الرقیه»

باید برایِ داغش دل در عزا بماند

آخر چه گویم از او ناگاه در هیاهو

لکنت گرفت با تو ، اینکه چرا؟ بماند

به غارت برده دشمن دودمانم، دیده ای یا نه؟!

غروب عمر را در آسمانم دیده ای یا نه؟!

همان دُ دختر شیرین زبا بان تُ تو هستم

گرفته آبرویم را زبانم دیده ای یا نه؟!

پدر مویِ سرم شانه زدن دیگر نمی خواهد

شرر را در میانِ گیسوانم دیده ای یا نه؟!

شدم سرگرمی خندیدن طفلان این کوچه

دلیلِ خنده های این و آنم، دیده ای یا نه؟!

هر آن که رد شد از ویرانه با حیرت نشانم داد

ورم کرده سر و چشم و دهانم دیده ای یا نه؟!

دوتایی سنگ ها خوردیم، بابا من تو را دیدم

تو هم من را، بگو تا که بدانم دیده ای یا نه؟!

بیا تا زجر خوابیده بگیرم بین آغوشت

به لب آمد ز هجرانِ تو جانم، دیده ای یا نه؟!

اگر من را پذیرفتی، شهادت را نصیبم کن

صلاحم را به ترکِ آشیانم دیده ای یا نه؟!

دیگه نفسش بالا نمیومد .. یه وقت دیدن داره با اشاره رو لبایِ بابا دست میکشه .. دیدن اشک میریزه لب هارو دست میکشه .. آروم بغل کرد سرُ .. لبها رو گذاشت رو لب هایِ بریده بریده شدۀ بابا .. بابا از مدینه تا حالا منو بوسیدی؟ نه والله .. بابا من کارمُ تموم کردم .. دعاکن من پیش تو برگردم .. یه سوال دارم از خانم؟ خانم چرا میگه منو برگردون پیش خودت بابا؟ بابادیگه خیلی ناراحتِ عمه ام زینبم .. از وقتی که از ناقه افتادم دیگه نمیتونم راه برم عمه منو بغل میگرفت آروم میزاشت زمین دوباره بغل میکرد .. انقدر محبت کرده ..

از ضرب کعب نی بدنم درد می کند

از مشت استخوانِ سرم درد می کند

اوباش ناز کردنشان جورِ دیگر است

دارد هنوز مویِ سرم درد می کند ..

در ویرانه ، مهمان دارم

امشب ماهِ تابان دارم

میگردم دورِ تو تا جان دارم

کنج خرابم با سرت آمدی

برای بردن دخترت آمدی

یا ابتا حسین ..

ای از آبِ دریا محروم

بینِ روضه میگم آروم

صل الله علیک یا مظلوم

کنج خرابم با سرت آمدی

برای بردن دخترت آمدی

یا ابتا حسین ..

سیلی خوردم با بی رحمی

هستم زخمی هستی زخمی

درد مرا تنها تو می فهمی

مثل تو پهلویم مثل تو ابرویم

مثل عبای تو رفته النگویم

یا ابتا حسین ..

جا ماندم از عمه آن شب

جانم آمد بابا بر لب

زجر آمد دنبالم جای زینب

رقیه تاکنون چکمه نخورده بود

عمه اگر نبود رقیه مرده بود

یا ابتا حسین

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 3002
    کل نظرات : 189
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
    تعداد اعضا : 291
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 172
    بازديد ديروز : 3,438
    بازديد کننده امروز : 92
    بازديد کننده ديروز : 1386
    گوگل امروز : 92
    گوگل ديروز: 1726
    بازديد هفته : 9,982
    بازديد ماه : 12,280
    بازديد سال : 1,483,516
    بازديد کلي : 8,352,733
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 3.95.131.208
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید