close
تبلیغات در اینترنت
اشعار محرم و صفر - 3

اشعار محرم و صفر - 3

اشعار محرم و صفر - 3

اشعار محرم و صفر - 3
اشعار محرم و صفر - 3
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
9 948 aboozar
0 503 aboozar
0 488 aboozar
0 328 aboozar
0 1507 aboozar
0 763 aboozar
0 1297 aboozar
3 1031 aboozar
12 2358 aboozar
0 1667 aboozar
4 7614 amirsajad
0 3075 aboozar
0 2936 aboozar
0 2793 aboozar
0 4516 aboozar
0 2008 aboozar
1 19321 2505
6 7420 aboozar
0 15746 aboozar
1 3286 masoudfn

خسته و بی یار در دل غمها

در شب غربت بین آدمها

با لب تشنه با دلی پر خون

در دل کوفه بی کس و تنها

کوفه نیا حسین جان ، اینجا همه بی غیرتن

آقا دروغ میگن که همه در انتظارتن

یکی تو دستاش خیزرون ، یکی دیگه تیر و کمون

نعلای تازه میزنن آقا به پای اسباشون

کوفه نیا حسین جان کوفه وفا نداره

 کوفی بی مروت شرم و حیا نداره

مسلمت اینجا گشته آواره

درد دل گویم با لب پاره

کوفه یک مرد بی حیا داره

دخترش را داد قول گوشواره

کوفه نیا حسین جان ، گره به معجرا بزن

اهل و عیالتو نیار ، کوفه نمیشه جای زن

آقا نیار زینبتو ، آقا نیار دخترتو

این کوفیان کشیده اند ، نقشه برای سر تو

یکی تو دستاش خیزرون ، یکی دیگه تیر و کمون

نعلای تازه میزنن آقا به پای اسباشون

کوفه نیا حسین جان کوفه وفا نداره

 کوفی بی مروت شرم و حیا نداره

  

اَلسَّلٰامُ عَلَیْکَ یٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِکَ ، عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً  .......

برکه ای بودم دلم را جلوۀ مهتاب بُرد 

سجده ام را فکر اَبروی تو در محراب بُرد

 تاحالا تو برکه نگاه کردی ماه افتاده توش ؟یه چیز دیگه اس ما همه برکه ایم ولی نور حسین که افتاده همه میگن این چه آدم خوبیه

   برکه ای بودم دلم را جلوۀ مهتاب برد

 سجده ام را فکر اَبروی تو در مِحراب بُرد

بگذر از من بی وضو گاهی صدایت کرده ام

مستی نامت چنین از خاطرم آداب بُرد

رحمت بی انتها هستی و کشتی نجات

دلبرا دل از گنهکارها همی ارباب بُرد

خواب دیدم بوسه ای میگیرم از شش گوشه ات

ای ضریح عشق ، رویایت ز چشمم خواب برد

گریه کردم تا که نامت را شنیدم یا حسین

آنقدر که نامۀ اعمال من را آب بُرد

در صف دوزخ به هم مردم نشانم میدهند

دیدی آخر دست نوکر را گرفت ارباب بُرد 

جلو چشم همه میگه این مال منه....

تو حسینی،تو به قدر عالمی پیمانه داری یاحسین

تو چه کردی این همه دیوانه داری یاحسین

وقتی خواست پیاده بشه ، پیاده نشد صدا زد :عباس جان ، تو منو سوار این ناقه کردی خودتم بیا منو پیاده کن ... از بس جلال داره عباس ، از بس خاطر خواه داره ... هم زینب خاطر خواهاش بود هم حسین ... با ادب خواهرُ پیاده کرد

باصد جلالت و شرف و عزت و وقار

آمد به دشت ماریه ناموس کردگار

فرش زمین به عرش مباهات میکند

گر روی خاک پای گذارد "ملک سوار"

چه ناقه ای چه ناقه نشینی چه محملی

مریم رکاب گیر و خدیجه است پرده دار

 حتی حسین تکیه بر این شانه میزند

خلقت زنی ندیده بدین گونه استوار

 بیش از همه خدای مباهات میکند

که شاهکار خلقت او کرده شاهکار

تا هست مستدام حسین است مستدام

تا هست پایدار حسین است پایدار

کوهی اگر مقابل او قد علم کند

مانند کاه میشود و میرود کنار

با خشم خویش میمنه را میزند زمین

با چشم خویش میسره را میکند شکار

 آنگونه که علی به نجف اعتبار داد

زینب به دشت کرب و بلا داد اعتبار

پنجاه سال فاطمۀ اهل بیت بود

زینب که هست فاطمه هم هست ماندگار

 تا اینکه فرش راه کند بال خویش را

جبریل پای ناقه نشسته به انتظار

 حتی هزار بار بیایند کربلا

زینب پی حسین می آید هزار بار

کار تمام لشگریان زار میشود

زینب اگر قدم بگذارد به کارزار

 روز دهم قرار خدا با حسین بود

اما حسین زودتر آمد سر قرار

محمل که ایستاد جوانان هاشمی

زانو زدند یک به یک آنهم به افتخار

افتاد سایۀ قد و بالاش روی خاک

رفتند از کنار همین سایه هم کنار

طفلان کاروان همه والشمس و والقمر

مردان کاروان همه واللیل و والنهار

عبدند ، عبد گوش به فرمان زینبند

از پیرمرد قافله تا طفل شیرخوار 

واقعا حرفی که آرام رحمه الله زد: ۳۰سال کمتر و بیشتر خوندم

در وادی محبت در بند زینبم من

شادم دراین حوالی چون عبد زینبم من

رفتند زیر سایۀ عباس یک به یک

با آفتاب غنچه گل نیست سازگار

از این به بعد هیچ نمازی شکسته نیست

وقتی قدم گذاشته زینب به این دیار

از فرش تا به عرش چه خاکی به سر کنند

بر روی چادرش بنشیند اگر غبار

 از خواهری چو زینب کبری بعید نیست

معجر به پای این تن عریان کند نثار

یک عده گوشواره ولی دختر علی

یک گوش پاره برد از اینجا به یادگار

خیلی زدند "تا" شود اما تکان نخورد

سر خم نمیکند به کسی کوه اقتدار

او که فرار کرد عدو از جلالتش

فریاد میزند که علیکن بالفرار

ترسم که انبیاء بیفتند بر زمین

دستی اگر خدای نکرده به گوشوار

پرده نشین کوفه،بیابان نشین شده

با دختر بتول چه ها کرد روزگار !

 خبردادن به ابی عبدالله یابن رسوالله زود بیا ، خواهرت همه را جمع کرده ... چنان زار میزنه بچه ها و زنهایِ دیگه ام دارن گریه میکننابی عبدالله به سرعت اومد ، سر خواهر رو به سینه گرفت عزیزم ، چرا اینطوری داری گریه میکنی ؟...فرمود : بخدا خوابم تعبیر شد ، اینجا همون سرزمینی که میخوان تورو بکشن ...  بیا قول بده... من خودم میرم از دشمن میخوام اول سَرِمنُ جدا کنن ..داداش ، عجب سرزمینی !! آرومش کرد هر دو گریه کردن فرمود : اونجایی که مادرم ، پدرم ، جدّم گفت همینجاس عزیزم ... فرمود : منو از تو جدا میکنن ، گفت : آری ... بعد از من همۀ ارکان این حرکت الهی دست توست ...یادته بهت  گفتم تو رو اسیر میخواد خدا ببینه ... یا حسین....

 

برپا شده است در دل من خیمۀ غمی

جانم چه نوحه و چه عزا و چه ماتمی

عمری است دلخوشم به همین غم که در جهان

غیر از غمت نداشته ام یار و همدمی

بر سیلِ اشک خانه بنا کرده ام ولی

این بیتِ سُست را نفروشم به عالمی

آقا دلم میخواد برات گریه کنم ... اگر نمیتونم گریه کنم تقصیر خودمه ... انقدر با این چشمام گناه کردم چشمام خشک شده ...

این اشک ها تمامی دارو ندار ماست

آقا به حق حضرت زهرا قبول کن ...

 آقا به خاطر مادرت که لحظه های آخر صدا میزد:بُنَیَّ.......‌ بُنَیَّ....

 بر سیلِ اشک خانه بناکرده ام ولی

این بیتِ سُست را نفروشم به عالمی

اگه خدا بخواد تا آخر عمرم هیچ کسی رو بر شما ترجیح نمیدم ... برای هیچ کس دیگه گریه نمیکنم ... آخه امام رضای من فرمود :

"یَا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ کُنْتَ بَاکِیاً لِشَیْ ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ..."

به یاد  کلام  امام  خراسان

بیا نوحه  سر کن  تو هم  مثلِ ریان

ای ریان بن ابی شبیب ، یادت باشه فقط برای حسین گریه کن ...

 به یاد  کلام  امام  خراسان

بیا نوحه  سر کن  تو هم  مثلِ ریان

بخوان و بسوزان  حسین جان ...

حسین جان ... حسین جان...

بر سیلِ اشک خانه بناکرده ام ولی

این بیتِ سُست را نفروشم به عالمی

گفتی شکارِ آتش دوزخ نمی شود

می خوانی ام به حُکم روایات روشنی

می خواهمت مطابق آیات محکمی

ذی الحجّه اش درست به پایان نمی رسد

تقویم اگر نداشته باشد مُحرّمی ...

یکی از آزاده هایِ دفاع مقدس میگه پاییز سال ۶۸ اسرایی که عراق بودن یه پاداشی گرفتن که به همۀ مصیبتایِ اسارت می ارزید؛ اون سال اسرا رو بردن کربلا ... من نمیدونم ؛ شاید این اسرا زیر لب زمزمه میکردن :

کربلا کربلا ما داریم می آییم ...

خلاصه میگه اتوبوسا رسیدن کربلا ، یکی یکی جلو درِ حرم ایستادن ما رو پیاده کردن ، غوغایی به پا شد ...

نسیمی جانفزا می آید

بویِ کرب وبلا می آید .... 

دلم کربلا میخواد ... چرا منو کربلا نمیبری؟

نسیمی جانفزا می آید

بویِ کرب وبلا می آید ....

واویلا ... واویلا ... واویلا ...

آقا داره میرسه کربلا....

میگه خلاصه ما رسیدیم کربلا ،صحنۀ پیاده شدن این اسرا مشتاقان اباعبدالله چقدر زیبا بود ، میگه تا از این اتوبوسا پیاده میشدن همه می افتادن رو خاک کربلا ... زمین رو بوسه باران میکردن ... دلت کجا میره؟... به چی فکر میکنی؟... همه به سجده افتادند ...

خوشا روزی که در سجده بگویم

رسیدم کربلا الحمدلله ...

با سر همه رفتن به پابوسی بی سر

یک بی سر و پا مانده به امید اشاره... 

من هنوز روضه نخوندم ...

قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم

اما به شوق دیدن تو با سر آمدم ...

یعنی میشه یه روز منم مثل محسن حججی بی سر بیام خدمتت ... حالا این رزمنده میگه این اسرا با فشار سربازایِ بعثی از رو زمین بلند شدن ... با چه حالی وارد حرم امام حسین شدن ... یه عمر تو سنگرا با حسرت از راه دور سلام میدادن اما حالا تو حرم ارباب بودن ...میگه همه شروع کردن سر و صورتشون رو در و دیوار حرم مالیدن ... سربازای بعثی نذاشتن آزاده ها قبل از ورود به حرم وضو بگیرن ...میگه بچه ها همه با هم جلو درِ ورودیِ  حرم همونجا شروع کردن با خاک تیمم کردن ،اونقدر دست ها به زمین خورد تمام فضا پر شد از غبارِ صحن و سرای امام حسین ، اینا رفتن کربلا ...

 امشب خیلی خوب گریه میکنی؛ معلومه خیلی دلت کربلا میخواد ... بلند شو بریم کربلا ،بریم باب القبله ، روبرویِ ضریح بیفت روی خاک، با تربت کربلا تیمم کن ، سلام بده بگو :

آقا سلام میدهم و دلخوشم که فرمودی

هر آنکه در دل خود یاد ما کند زائر ماست...

بیا بریم بهش سلام بدیم :

السلام علی مَن جَعَلَه الشفاء فی تربته ...

السلام عَلی مَنِ الاجابَة تَحت قُبَّتِه ...

 

دست ادب به سینه بذار ،شاید امشب ما رو زائر خودش حساب کنه :

"السلام علی غریبِ الغربا"

"السلام علی شهیدِ الشهداء"

امام زمان خودتون فرمودید ...

"السلام علی قتیلِ الاَدعیاء ..."

سلام بر اون آقایی که حرومزاده ها کشتنش...غریب گیر آوردنت ... یادت نره صداش کنی ... حسییین جان ...

"السلام علی ساکنِ کربلا..."

آی جوونی که تا به حال کربلا نرفتی،امشب کربلاتو بگیرا ...

 دستت همیشه روی سرِ ما پیاده هاست

این اربعین به لطف خدا کربلایی ام ...

کنار قدم هایِ جابر

سوی نینوا رهسپاریم ...

ستون های این جاده را ما

به شوق حرم میشماریم

شبیه رباب و سکینه

برای شما بی قراریم

از این سختی و دوری راه

به شوق تو باکی نداریم

فدایی زینب،پر از شوق و عشقیم

اگر که خدا خواست،به زودی دمشقیم

لبیک یابن حیدر ... یابن حیدر ... یابن حیدر‌ ...

آقا ما رو بردی کربلا ... حالا بیا بریم تو قافله ای که مثل فردا میرسه کربلا ...

فریاد یا محمدا ،حسین رسید به کربلا ...

طبرانی در معجم الکبیر نوشته : "فَلَمّا احیطَ بِحُسَینٍ علیه السلام حینَ قُتِلَ" وقتی محاصره کردند دیگه نگذاشتند که پیش بره "قالَ: مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟! "آقا پرسید اسم اینجا چیه؟ "قالوا: كَربَلاءُ..." اینجا کربلاست.خوارزمی میگه تا آقا شنید فرمود: "انزِلوا، هذا مَوضِعُ كَربٍ وبَلاءٍ " به اصحابش فرمود: همه پیاده بشید؛ اینجاست محل کرب و بلا ..."هاهُنا مُناخُ رِكابِنا ومَحَطُّ رِحالِنا "همینجا بار و بنه به زمین میگذاریم "وَ مَقتَلُ رِجالِنا" اینجا مردایِ ما رو میکشن "وسَفكُ دِمائِنا..." اینجا خون های ما رو بر زمین میریزند ...

 بمیرم زینب داره این حرفا رو میشنوه ،چه حالی داره زینب ...

کاروان آل الله، رسیده از راه ۳

زیر لب مولا گوید، أعوذ بالله ۳

هُنا ،

مُناخُ رِکابِنا ... مَحَطُّ رِحالِنا

مَقْتَلُ رِجالِنا ....

رکابِ ناقه می‌گیرد ، علم به دستِ آب آور

مؤذن حرم باشد ، علی اکبر ....

حالا زینب چی میگه؟

حسین ، عزیزِ مادر حسین ...

می‌شود خوابم تعبیر، بیا برگردیم ۳

می‌شوم از غصه پیر، بیا برگردیم ۳

حسین ،

به جان مادر قسم، من اینجا دلواپسم

بدون تو بی کسم

حسین ،

دلم غرقِ اضطرار، ببینم بر جسمِ یار

جراحاتِ بی شمار

قرار قلبِ من حالا، سرت به شانۀ خواهر

خدا نیارَد آن دم که ، شوی بی سر ...

حسین ، عزیزِ مادر حسین ...

 روضه من تمامِ ...دیگه خیلی از حرفا رو نمیزنم ...فَنَزَلَ القَومُ..."با چه عزت و احترامی... "وضُرِبَت خَیمَةُ الحُسَینِ علیه السلام لِأَهلِهِ وبَنیهِ" اول ، اصحاب آمدند خیمۀ حضرت و فرزندانش رو برپا کردند.بعد آخه میگه: "وضَرَبَ عَشیرَتُهُ خِیامَهُم مِن حَولِ خَیمَتِه" بقیه اومدن خیمه شون رو گرداگرد خیمۀ آقا زدنکربلا رفتی؟خیمه گاه؟ اون سر در خیمه گاه نوشته:السلام علی خیامِ الخالیَه مِن الحسین و اصحابِه..."سلام بر خیمه های خالی از امام حسین و اصحابشاصحاب همه دور تا دور اینا رو گرفته بودن ، زینب با یه احترام و شکوهی پیاده شد اما گذشت ... گذشت ... گذشت ... پاسدار خیمه ها ، بی دست ، علقمه افتاد ..‌.خودِ امام حسین از چپ و راست حمله به خیام رو دفع میکرد، تا اینکه کار به جایی رسید که ناحیۀ مقدسه فرمود : از چپ و راست به خودش میپیچید ... دیگه دشمن به خیمه ها طمع کرد ...

آه دمی که لشکر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمۀ سلطانِ کربلا ...

 زینب مواظب باش... "أقبَلَ الأَعداءُ حَتّى أحدَقوا بِالخَیمَةِ..." همون حرومزاده ها اومدن ... دور تا دور خیمه ها رو گرفتن ... اینجا به ظاهر خیمه هست ولی حرم رسول اللهِ... امام حسین فرمود:"هل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عن حرمِ رسول الله؟! " ...

در حریم وحی دشمن تاخته

دخت زهرا رنگ خود رو باخته...

شمر صدا زد:اُدخُلوا ..."برید داخل ... "فَاسلُبوا بِزَّتَهُنَّ ..." برید هر چی دارن غارت کنید ... روایت داره: "فَدَخَلَ القَومُ فَأَخَذوا كُلَّ ما كانَ بِالخَیمَة ..." اومدن داخل ... همه چی رو بردن ... زینب ... زینب ...

بیرق عشقت بالا ،اباعبدالله ... ۳

کل یوم عاشورا ،اباعبدالله... ۳

حسین ،

سلام ای بالانشین ،سلام ای خونین جبین

بخر ما را اربعین ...

 من الغریب تو اوج ، تمام روضه هایِ تو

خدا چه روضه ای خوانده برای تو ...

 حسین ، قتیل العَطشان ، حسین ...

حسین ، عزیزِ مادر حسین

 

خونِ تو خون بهاش خداوند اکبر است

اشکِ غمت به خونِ شهیدان برابر است

 هر جا غم تو نیست همان جا جهنم است

من هرجا تو باشی میام هر جا اسم توِ بدو اومدم، فردا قیامت چشم برام نزاریا ... من بهترین روزایِ عمرم را با تو گذروندم .. پیرمردهامون موهاشونُ با تو سفید کردند، فردا قیامت این پا او پا نکنند آقام کجاست ...

هرجا غمت تو نیست همان جا جهنم است

هرجا عزای توست بهشت مکرر است

پیراهن عزات به از قله¬ی بهشت

 بعضی ها میان میگن چیه هی مشکی می پوشی،قساوت قلب، بابا بیا ببین ما مشکی می پوشیم رحممون بیشتره، ادبمون بیشتره، مَثَل یهو تو خیابون ماشین جلوت می پیچه تا میای حرف بزنی می بینی مشکی تنشه یه نگاه به پیرهنت میکنی یهو آقات میات جلوت، بخدا همه این را لمس کردند. من لباس مشکی تو را با عالم عوض نکردم ... ما برای عزیزترین کسمون چهل روز لباس می پوشیم،مردم میان از تنمون در میارن ... اما دو سه روز به محرم با رسم و رسوم میریم لباس سیاه، یکی میره کربلا .. یکی میره امام رضا .. یکی میره سیدالکریم.. اجازه میگیریم تنمون میکنیم ...

تازه من تو روضه هام میگم اگه خواهرت اربعین دربه دریش تموم میشه ما تازه از اربعین دربه دری امام حسنمون شروع میشه، ان شاالله این دربه دری هیچوقت تموم نشه ... ان شاالله همیشه دربه در تو باشم آقا

پیراهن عزا به از قله¬ی بهشت

چاییِ روضۀ تو همان آب کوثر است

 بچه ها یه جوری بیاید بزارید صداتون بگیره.. از امروز بود صدایِ زینب دیگه گرفت ... خیلی باباها هنوز کربلا نرفتن ،دیگه بابام هست روشم نمیشه بیاد به بچه بگه .. بیا یه قولی با هم امشب ببندیم، قرض کن بابات و مادرت رو بفرست کربلا ... نه با منت ها، بیا بگو بابا یه خواهش دارم یه منت سرم بزار میشه با پول من بری کربلا ... بعد اونوقت پاش به حرم برسه زیر قبه بره ببین زندگیت چی میشه ...

 مادر مرا به بزم عزایِ تو شیر دارد

این اشک نیست بر رخ من شیر مادر است

کم مادرم از این روضه به اون روضه نرفت .. کم مادرم برای تو به این خیابون به اون خیابون نرفت .. الکی نیست ما الان سرگردون روضه ایم .. با بابام جلو جلو نشستم .. اگر پسر بود سالم بود غلامِ حسین تازه خوبش هم میداد، میگفت اگر سالم بود غلام حسین ...

من از در سرایِ تو جایی نمی روم

یه کم روضه بخوانم ورودیه کربلاست، بخدا گفتنش راحته نگاه کنی ببینی نامحرم ها دارن می دوند ، دو جا زینب چادر بست یه جا رویِ تل زینبیه دید گودال شلوغ شد ... گفت اومدم ... یه جا صبح یازدهم گفت برید کنار خودم سوارشون می کنم اینا محرم نامحرم سرشون میشه .. رباب هم سوار کرد ، شتر رو مرد تنها نمی تونه سوار شه ، نگاه کرد دید لاتایِ کوفه دست زیر چونه زدند بخور زمین بخندند ... برگشت رو به گودال حسین ، علی اکبر، قاسم، عون، دید صدا نمیاد .. برگشت رو به علقمه ، خوش غیرت، علمدار، پسر ام البنین، پاشو ببین ارازل کوفه دست زیر چونه زدند ...

 روی زانوی برادر، پا اگر بگذاشته

آفتاب انگار منّت بر قمر بگذاشته

دستها را روی دوشِ دو پسر بگذاشته

آنكه روی شانۀ عباس سر بگذاشته

دورِ او از عون و جعفر، اكبر و قاسم پُر است

شُکر، گِردَش از جوانان بنی هاشم پُر است

 هر جایی کاروان اتراق میکرد دورُ وَری ها میدیدند میگفتند خوش بحالشون، لذت هم داره اینطوری، چه محرم هایی دورشن چشمشون زدند ...

 جبرئیل اینجاست تا خانم فرمایش کند

تا حسینش هست، او احساس آرامش کند

 تا که آرام است دنیا، دركِ آسایش کند

تا بیاید عمه جان، باید عمو خواهش کند

 

چه غوغایی بود بین این کاروان، دعوا بود سر بچه ها، کی برای عمه زانو بگذاره ..

تا که عباس است،خانم خواب راحت میكند

او فقط در سایۀ او استراحت میكند

رسیدند کربلا ، گفت وایسید اینجا یه خبرهایی است، علی اکبر "جانم بابا ؛ برو ببین این دورو بر کسی هست، با پسر عموها سوار مرکب شدند ، دور تا دور کربلا یه چادر یه پیرمرد حال و احوال ، پیرمرد بلدی این اطراف رو؟.. آره من مال اینجام، محترم آوردن خدمت سیدالشهداء حال و احوال ، پیرمرد اینجا را بلدی؟.. آره آقا، حالا زینب به گوشِ ، رباب به گوشِ، گفت پیرمرد اسم اینجا چیه؟ گفت قاضریه . دوباره پرسید اسم دیگه داره؟ دونه به دونه حالا گفت، (حرف منه زینب گفت خب پرسیدی برو دنبال چی هستی) دوباره پرسید پیرمرد اسم دیگری هم داره؟ گفت نینوا، یه خورده دلها به تب و تاب افتاد، پیرمرد اینجا نام دیگه ای داره، یه خورده فکر کرد، گفت بله آقا خیلی قدیم ترا به اینجا کرب و بلا .. یهو غم رویِ دل زینب نشست .. آقاتون چشم هاشو بست .. سر گرفت بالا .. "اعوذ بالله من الکرب و بلا" ... حسین ....

روضۀ شب دوم من اینه بمونِ یادگار، کاروان به محض اینکه رسید ،رباب پردۀ کجاوه رو کنار زد، دید واویلا چه رفت و آمدیِ ... یکی از هاشمی ها رو صدا زد، گفت جانم خانم" چه خبره؟ گفت آقا فرمودن اینجا می مونیم، گفت چرا همه بارا رو دارید زمین میگذارید، گفت فرموند اینجا  زیاد می مونیم خیمه ها را بزنید، آخ بند دلش پاره شد ... با بچه اش اومد پایین، اومد جلو کجاوه زینب ، از اینجا به بعد روضه زنونه ست ... اما مردها شما داد بزنید یه وقت صدا جیغ زنها نیاد ... ما خوب نمی دونیم زن جیغ بزنه ... یه بار زنها جیغ زدند، یه بار زنها فریاد زدند ... کی؟غروب بود، تا رسید به خیمه ها ...اومد جلوی کجاوه عمۀ سادات، گفت خانم، قرار بمونیم؟ گفت آره رباب. گفت خانم اینورا آب هست؟ رباب اینجا فراونی آبِ ، رباب اون دجله ست، رباب اون فراتِ . یه لبخندی زد، گفت خیالم راحت ، میدونه که بچه دارم، اما ده روز گذشت دیدند رباب چادر به کمر بسته، نفس بریده .. بگم یا نه؟.. از این خیمه به اون خیمه.... چیه رباب؟.. کسی آب داره؟.. لباش ترکیده ... چشم هاش وا نمیشه ... حسین ...

یه جمله هم اومد به ابی عبدالله گفت . تا با خبر شد چه خبره

ناله زد تا زد قدم دیدی چه آمد بر سرم

گفت در بینِ حرم دیدی چه آمد بر سرم

چیست اینجا غیرِ غَم دیدی چه آمد بر سرم

مادرم ای مادرم دیدی چه آمد بر سرم

این حرم گهواره دارد جانِ زینب بازگرد

مادری بیچاره دارد جانِ زینب بازگرد

زینبی آواره دارد جانِ زینب بازگرد

درد وقتی چاره دارد جانِ زینب بازگرد

 وای از این سرزمین،شیرِ رُبابت خشک شد

تیرهاشان را ببین،شیرِ رُبابت خشک شد

حسین ......

 

 

رحمتِ واسعه ی حَیِّ تعالی ست حسین

سایه ی رحمت او بر سر دنیاست حسین

ما همه عبد خدا ، اوست اباعبدالله

ما عبیدیم ، همه سرور و مولاست حسین

زینت دوش نبی ، نور دو چشمان علی

ضربان دل صدیقه ی کبراست حسین

 فرمود: اگر دیدی یه "صل الله و علیک یا اباعبدالله" شنیدی دلت لرزید اشکت جاری شد، زود برو دست مادرت رو ببوس،بدون مادرت به اندازه یک نگاه هم خطا نکرده،مگه هر کسی میتونه بگه: حسین! اشکش جاری بشه؟.."

 همه ی خواسته‌ اش بود که دستی گیرد

ورنه از دست کسی آب نمی‌ خواست حسین

هفت تا وداع داشت...چندبار ابی عبدالله وسط میدان خطبه خوند، صحبت کرد...چرا اونا نفهمیدن...؟ حضرت فرمود: جد من مگه پیغمبر نیست ؟ بابام علیِ مگه نیست...؟همه رو دونه دونه سپاه دشمن گفتن: قبول داریم... فرمود: پس با ما چیکار دارید؟حضرت فرمود: اگه اینا جلو من ایستادن، میدونن و ایستادن، برای اینه شکم هاشون از حروم پر شده...

چون پدر داغ پسر دید خودش میمیرد

کشتنش نیزه و شمشیر نمیخواست حسین

 بمیرم دلشوره ی زینب از امروز شروع شد،گفت: داداش هر چی به این سرزمین نزدیک میشم، ضربان قلبم بیشتر میشه...بچه کوچولوها، رقیه ،دیگران نمیدونن چه خبره،فکر میکنن دارن میرن مهمونی،عمه جان! این چه مهمونیه ار دور دارن نیزه هاشون رو نشون میدن...امشب ما عزادارا اومدیم بگیم: حسین جان! اگر راه داره برگرد....دیگه آخرین شبایی است که رباب علی رو تو دست گرفته لالایی میگه،آخه چند شب دیگه باید علی سرش بالا نیزه باشه، مادر از این پایین براش لالایی بخونه....

حسین و یارانش ؛ رسیده اند به صحرا طلایه دارانش

بهشت خواهد شد، به زیر پای رباب عاقبت بیابانش

حسین آمده با اویس و مالک و عمار و حجر و سلمانش

ببین چه سقایی که آب هم بکند جان خود به قربانش

زن است و مردترین کسی که حضرت عباس بوده دربانش

دو هدیه آورده که افتخار کند عاقبت به طفلانش

رباب با خنده نشانده اصغر سیراب را به دامانش

موذن این دشت به صوت خویش اذان را نموده از آنش

 به رسم هدیه حسن دو ظرف پر عسل آورده نزد جانانش

زمان جلو می رفت به روی دوش زمین کاروان جلو می رفت

 تا رسیدن کربلا،تاریخ میگه: اباعبدالله الحسین علیه السلام،هفت  مرکب ابی عوض کرده، می دید اسبا  حرکت نمی کنند،پیر مردی رو گفتن اومد،حضرت اومد سوال کرد،پیر مرد اسم این سرزمین چیه؟آقا جان! اینجارو نینوا میگن،قادسیه هم میگن، دونه دونه گفت تا رسید به یه جمله تن زینب لرزید،دلشوره ی زینب شروع شد،آقا جان! اینجا رو کربلا میگن،فرمود: بار بگشایید اینجا کربلاست،آب و خاکش با دل و جان آشناست،اینجا همون جاییِ است که جدم رسول خدا فرمود....

 زمان جلو میرفت به روی دوش زمین کاروان جلو میرفت

 شبیه جنگ جمل دوباره یک حسن نوجوان جلو میرفت

 به سمت اکبر خویش دریغ جام جهان نیمه جان جولو میرفت

 یه شعبه با شدت به قصد زیر گلو از کمان جلو میرفت

 زمان عقب می ماند در زمان گریه سنان جلو میرفت

 امیر بود چنان که نیزه تا وسط استخوان جلو میرفت

برای خاتم نه، برای غارت او ساربان جلو میرفت

رقیه دید خودش، برای بوسه به لب خیزران جلو میرفت

 گفت: داداش! اگه میشه بیا برگردیم،صدا زد: خواهر غصه نخور عزیزم،گفت: داداش! اینجا بوی جدایی میاد،خدا تو رو ازم نگیره،میخوای درد دلی برات بگم؟ داداش! چهار ساله بودم بین در و دیوار مادرم رو کشتن،بابام و کوفه شهید کردن،دلم خوش بود داداش دارم،سایه ی حسن بالاسرم هست... سایه ی حسین بالاسرمه،یه روز اومدم پاره های جگر حسن و دیدم،ای سایه ی سرم نکنه زینب و تک و تنها بزاری...

حالا همه اومدن پایین،اول کسی که داره علم داری میکنه ابالفضلِ،شروع کردن برا خیمه زدن، دستورات رو ابالفضل میده حالا دونه دونه میخوان زن و بچه رو پیاده کنن،رباب و گفتن بچه شیرخواره داره زودتر پایین بیارید...رقیه رو بغل گرفت،یه مرتبه دیدن جوانای هاشمی جلو یه محملی رو گرفتن،کوچه درست کردن،عباس زانو زد سر مؤدب پایینِ، علی اکبر جلو اومد، میخوان عقیله رو از محمل پایین بیارن،یه دست زینب و علی اکبر گرفت، یه دستش رو قاسم، پا رو پای عباس... چرا دورش و گرفتن؟ چون کسی قد و بالای زینب و نبینه....

 با احترام زینب و پایین آوردن،این طرف رو نگاه میکرد قاسم،عبدالله ،عون ،جعفر، محمد،اباالفضل....

اما یه شب...شب یازدهم...همه رو دونه دونه سوار کرد زینب،دور و برش و نگاه کرد دید فقط نامحرم ها ایستادن....

عجب سرزمینی چه دشتِ بلایی

 پیچیده برادر شمیم جدایی

 ها هُنا...کربلا ببین دخترا رو پر از دلهره

بچه ها تشنه اند چه خوبه هنوز

مشک ها از آب پره

 تو همین سرزمین سرتو داداش از قفا میبرند

 میری و بعد تو زن و بچه ت اینجا کتک میخورند

جانم  جانم به این ناله ها...امشب میگم تا شبای دیگه یادت نره

 آقا رسول الله فرمود: دخترم چرا اینجور ضجه میزنی؟ گریه میکنی؟گفت: بابا من بچم رو دوست دارم،شما که نیستی، باباش که نیست ،داداشش کربلا نیست ،میشه ازتون یه سوال کنم؟بگو قربونت برم،صدا زد: بابا پس کی برا حسینم گریه میکنه؟پیغمبر مژده ی شماهارو داد گفت: غصه نخور،یه عده آخرالزمان میان، مرداشون مثل یه زن جوان مرده برا حسینت داد میزنن

بمون ای ابالفضل کنارم همیشه

 میدونی یه لحظه نباشی چی میشه

وای حرم، معجرم، شده حال من حال آواره ای

 وای رباب، بعد تو، نه شیرخواره ای داره نه گهواره ای

 وای برا ،دخترا ،نه گوشی میمونه نه گوشواره ای

 هی میگفت بابا گوشم درد میکنه...دستت بیاد بالا بگو: یا حسین...

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ،عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ ،وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ،وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 آمد ورودیه بارانی است حال و هوای حسین

 در اوج احترام یک کاروان رسیده ، به صحرای ماریه

خیلی باید مَحرم باشیم ناله مادرشو بشنویم برا پسرش داره گریه میکنه ....

 گرچه رسیده اند،  پایان این سفر شده آغاز مرثیه

زینب به خویش گفت ، بوی فراق می رسد از سمت بادیه

  قدم به قدم ،لحظه به لحظه خانوم دلشوره اش بیشتر میشه .تو مسیر گفتن: آقا جان! خواهرتون کار داره با شما .مهار ذوالجناح رو برگردوند به تاخت اومد کنار محمل حضرت زینب...چنان به سرعت برگشت اومد کنار محمل خواهرش زینب ؛خواهر جان ، خانوم جان ...خیلی احترام میکرد حضرت زینب رو .داریم به حضرت زینب فرموده : بانو ..امام حسین با دو رکعت نماز شب عاشوراش همه عالم رو نجات داده بعد به حضرت زینب میگه که منو یادت نره .دعا کنی منو .تو نماز شبت منو دعا کن .نزدیک و نزدیک تر شد .خواهر جان چی شده ؟ داداش دلم شور زد .یه آن گرد و غبار شد ندیدمت...جلو چشم من باش...

 زینب به خویش گفت ، بوی فراق می رسد از سمت بادیه

قبل از ورود شمر قلبش شکست ، حضرت زهرای مرضیه

 ناحیه ی گلو شد شرحِ آن زیارت مخصوص ناحیه

امسال می رسد دست رقیه،دست ابالفضلِ مرثیه

 امسال می خورد اصغر از آب مشک و لو چند ثانیه

حی علی الصلاة...حی علی العزا شد و آغاز مرثیه ...

دل اضطراب داشت ، شکر خدا رقیه به صورت نقاب داشت...

هر محملی که بود از گیسوی فرشته به دورش حجاب داشت... 

کاروان اومدن با یه جلال و جبروت و قانون و مراسمی ؛ همه ی بنی هاشم به صف ایستادن ، عقیله بنی هاشم ، شفیقه ی امام حسن ، نایبه ی امام  امیرالمومنین ، نایبه ی فاطمه ،علیا مخدره ، بانوی عالم بعد از فاطمه سلام الله علیهما،میخواد از محمل پیاده بشه .شتر رو خیلی آروم نشوندن .همه آماده شدن اول خانوم ، خسته است خانوم ، پیاده شدن ...یه قدمی بزنن با ابی عبدالله ..همه از روی محمل میان پایین.راحت میان پایین...و لو سر سوزنی نمیخواد اذیت بشه...عباس تا رسید زانو زد.سریع زانوهای مبارک رو گذاشت .خانوم جان دستتونو بدید به من.یه دست رو شونه علی اکبر یه دست رو شونه عباس ....

هر رفت و آمدی در کاروان عشق حساب و کتاب داشت .

آمد سکینه و شرم حضور پیش رخ آفتاب داشت... 

از ناقه بر زمین زینب قدم گذاشت و اکبر رکاب داشت...

عباس من کجاست ؟ عباس من کجاست ؟

 اینجاست خانوم  جان...امری دارین؟

آری هنوز پرسشِ زینب جواب داشت...

عباس من کجاست ؟ آری هنوز پرسش زینب جواب داشت

 تو مدینه زینب می گفت عباس کجاست ؟ همه میرفتن صداش می کردن .مثل  برق و باد می رسید خانوم جان امری بود ؟اولین باری که عباس من کجاست ؟ جواب نداشت این بود : عباس من کجاست ؟ جوابش کشیدنِ عمودِ خیمه شد

حرف از عطش نبود ...سقا برای اهل حرم مشک آب داشت.

سیراب و بی صدا  پیش رباب، کودک شش ماهه خواب داشت .

وقتی پیاده شد خانوم زینب؛دستش رو ابی عبدالله گرفت شروع کردن تو این بیابونا قدم زدن....

عباس امیر این سپاهه.....بعضی وقتا یه نیم نگاهی به سمت ابی عبدالله می کرد؛  میدید بعضی جاها وایمیستادن خواهر و برادر ،حسین پاشو به زمین می زد...زینب گریه می کرد...همین طوری که گریه می کرد یه نگاه از دور به علی اکبر می کرد...شاید یه جایی بین نخلستان ها رو نشون داده اونجا زینب به عباسش نگاه کرده ...اما بین همه ی اینا تو یه گودی ای دید خواهر و برادر نشستن، های های دارن گریه میکنن ...

 کم کم زمان گذشت

ایام خوش گذشت ولی ناگهان گذشت

 اکبر که رفت

بانگ اذان نیامد و وقت اذان گذشت

سقا نیامد و ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...

علمدار نیامد ...

سقای حسین سید و سالار نیامد...

علمدار نیامد ...

 سقا نیامد و

آخر سراب از سر لب تشنگان گذشت

 وای از دل رباب

با نیشخند حرمله تیر از کمان گذشت

در بین قتلگاه

سرنیزه ای شکست ولی از دهان گذشت

سر نیزه بس نبود

یک دفعه خنجر آمد و از استخوان گذشت

چون روضه باز بود

از روضه ی بریدن سر روضه خوان گذشت

 او می برید و من می بریدم

خاک اینجا به ما نمی سازد

پسرِ مادرم بیا برگرد

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2528
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 16
    تعداد اعضا : 289
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 2,876
    بازديد ديروز : 2,977
    بازديد کننده امروز : 551
    بازديد کننده ديروز : 655
    گوگل امروز : 491
    گوگل ديروز: 562
    بازديد هفته : 9,181
    بازديد ماه : 69,173
    بازديد سال : 818,406
    بازديد کلي : 7,687,623
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 34.229.24.100
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید