close
تبلیغات در اینترنت
متن روضه طفلان حضرت زینب,متن روضه شب چهارم محرم,متن سینه زنی واحد طفلان حضرت زینب,شب چهارم محرم - 4

متن روضه طفلان حضرت زینب,متن روضه شب چهارم محرم,متن سینه زنی واحد طفلان حضرت زینب,شب چهارم محرم - 4

متن روضه طفلان حضرت زینب,متن روضه شب چهارم محرم,متن سینه زنی واحد طفلان حضرت زینب,شب چهارم محرم - 4

متن روضه طفلان حضرت زینب,متن روضه شب چهارم محرم,متن سینه زنی واحد طفلان حضرت زینب,شب چهارم محرم - 4
متن روضه طفلان حضرت زینب,متن روضه شب چهارم محرم,متن سینه زنی واحد طفلان حضرت زینب,شب چهارم محرم - 4
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 20 aboozar
3 17 aboozar
0 201 aboozar
10 106 aboozar
0 148 aboozar
1 120 aboozar
9 1108 aboozar
0 632 aboozar
0 632 aboozar
0 430 aboozar
0 1609 aboozar
0 847 aboozar
0 1407 aboozar
3 1133 aboozar
12 2515 aboozar
0 1800 aboozar
4 7733 amirsajad
0 3164 aboozar
0 3022 aboozar
0 2875 aboozar

حاج محمود کریمی

 

"اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً "

من تو خیمه منتظر،تا که رو سپید بشم

تو اجازه بدی و مادر شهید بشم

تا که دیدم پسرام،چشم گریون اومدن

وقتی شمشیر رو حمایل کرد،موها رو مرتب کرد،فرمود:حالا قدم بزنید،خانوم مگه تا حالا راه رفتن بچه هاتو ندیدی؟! آخرین نگاهه درست،تو لباس سربازی ندیدیشون درست؛اما زینب دختر علی،راه رفتن باباشو تو لباس رزم دیده،میخواد ایرادای کارو در بیاره؛محکم،سینه ستبر،ای مادر فدای تو...

سرا رو پایین نندازید،جمجمتونو به خدا بسپارید،به لشگر با چشم تنگ نگاه کنید،دشمن رو کوچک بشمرید،سفارشای امیرالمومنینه،فقط یه جا سرتون رو پایین بندازید،اونم خواستید برید اجازه بگیرید

تا که دیدم پسرام،چشِ گریون اومدن

هر کدوم یه گوشه ای،شمشیرو زمین زدن

یکیشون میگفت:دیدی مارو عاشق ندونست

یکیشون می‌گفت:حسین ما رو لایق ندونست

پسرام میگن:دایی تو رو خیلی دوست داره

تو برو ازش بخواه،بگو آخرین باره

بگو با برادرت آخرین خواهشمه

بگو بچه هام فدات،میدونم خیلی کمه

حالا من چیکار کنم؟چه جوری خیمه برم؟

تو بگو که چی بگم تو جواب مادرم؟!

اسم مادرم اومد،خواهرت فدا سرت

رو منو زمین نذار،تو رو جون مادرت۶

میدونی اگه بری اینا ماتم میگیرن

هستیشون تویی داداش،تو نباشی میمیرن

لحظه ای الان برم،پسرامو بیارم

میدونم چیکار کنم،دیگه چاره ندارم

پسرای ناز من،پاشین آماده بشین

یاعلی! خدا بخواد دیگه رفتنی شدین

برید و برا حسین،سینتونو چاک کنین

کارتون درست شده،اشکاتونو پاک کنین

شمشیراتونو ور دارین،سرو بالا بگیرین

اون جوری که من میگم،اذن از آقا بگیرین

هر چی التماس کنین،نمیشه بازم کمه

تیر آخر همینه،تو رو جون فاطمه ...

گردنا رو کج کردن،اومدن پیش داییشون حسین،اصلا لحن یه جوری شد که حال ابی عبدالله بد شد...

آقا بذار که ما بریم،تو رو به جون فاطمه

همه بشن فدات چرا مادوتایی نگاه کنیم؟

مگه میشه شیش ماهه رو سه شعبه از تیر بگیره

تنها باشی و بی سپاه ما دوتایی....

مگه میشه تنها بری ماهم تو خیمه بمونیم

بیفتی زیر دست و پا،ما دوتایی نگاه کنیم

مگه میشه تنها بری،بعد تو این حرومیا

بیان به سمت خیمه ها ما دوتایی نگاه کنیم

مگه میشه تنها بری،تنت بمونه رو زمین

سرت بره رو نیزه ها،ما دوتایی نگاه کنیم

مگه میشه تنها بری،خودت بگو تو رو خدا

آتیش بگیره خیمه ها،ما دوتایی نگاه کنیم

مگه میشه تنها بری،دست پلید این سگا

بره به سمت بچه ها،ما دوتایی نگاه کنیم؟

مگه میشه تو نباشی؟دست سیاه این کوفیان،یعنی ما وایسیم نظاره گر باشیم؟!نیگا کن علی اکبرت رفته،قاسم رفته،ما موندیم،اصلا رومون نمیشه به هم نیگا کنیم

مگه میشه تو نباشی دست سیاه کوفیا

بره به سمت معجرا،ما دوتایی نگاه کنیم

مگه میشه تو نباشی،سه ساله پیش چشم ما

طناب به روی دست و پا،ما بمونیم نگاه کنیم؟

حالا که راهی نداره،ما هم بشیم فدا سرت

چاره نمونده که میگیم تو رو به جون مادرت‌

 

دیگه راهیشون کرد،اینا نوه های جعفر طیارن،نوه های علی ن،ترس در وجود اینا راه نداره،تو این گیر و دار رجز خوندن رو ببینید،کجای کارن این دو نوجوون؟! وارد میدان شدن نگفتن ما بچه های عبدالله بن جعفریم،میخواستن دشمنو آتش بزنند با رجزهاشون؛گفتند:آهای! ما بچه های زینبیم! اصلا لشگر روحیشو از دست داد،اینا دیگه کین؟این خواهر این طوری تو میدونه" اول یه جنگ نمایانی کردند،ولوله ای تو لشگر افتاد،آخر صدای یه عده بلند شد،مگه نمیشناسید؟ اینا نوه های علیند"اصلا اینا ترسو نمیشناسن،هر کی رو تو کربلا حریف نشدن،اول سنگبارون کردن..."

اینطوری که من دیدم فقط دونفر،اونم مسلح نبودن،سنگباران نکردن،یه ضرب زدن،یکی روضشو فرداشب براتون میخونم،یکی هم دیگه نا نداشت حرف بزنه با تیر زدن،بقیه رو دیدن حریف نمیشن سنگباران کردند" همچین سنگ اول و دوم و دهم"دست آمد بالا دفاع کنه نیزه ها تو پهلو رفت..." دوتا آقا زاده رو زمین افتادن؛ لحظه های آخر صدا میزدند:" امیری حسین"

ابی عبدالله بالاسرشون رسید،همتون میدونید،بدن دوتا آقازاده ی حضرت زینب که امام حسین می آورد،از خیمه بیرون نیامد زینب ..." اواخر عمر تو دل عبدالله بن جعفر سوال پیش آمد،میدونم خانم جان هر کاری شما بکنید عین حکمته ولی میشه بگید چرا هر شهیدی رو آوردن شما بعضی موقعا زودتر بالاسر شهید رسیدی،مثل علی اکبر اما برا بچه ها من از خیمه بیرون نیامدی؟!

گفت:عبدالله !از لابه لای خیمه میدیدم حسین داره میاد،هی نگاه به خیمه میکرد،گفتم:اگه برم بیرون آقام از من خجالت میکشه،کمک کردن آوردن،بالاخره دو تا بچه های من رو به خیمه دارالحرب آوردن؛حسین بالاسر همه رفت..." عالم بسوزه برای اربابم" لحظه های آخر دیدن یکی سرازیر گوداله تا زینب اومد برسه دیدن سر حسین بالای نیزه هاست...

سری به نیزه بلند است، در برابر زینب

خدا کند که نباشد،سر برادر زینب

ماه شب تار زینب ...

ای سالار زینب ...

حسین ...

این دست بالابردنه یعنی دامان ابی عبدالله رو داری میگیریا

حسین آرام جانم ....

بگو:فاطمه جان ممنونتم،اسم گریه کنای حسینتو شما تعیین میکنی،به خدا تا مادرش نخواد کسی نخواد کسی نمیتونه بیاد،کسی یه قطره اشک نمیتونه بریزه...آخه خرجی حسینو  مادرش میده" مادرش بهانه ی خلقته،وقتی داشت از خیمه بیرون میرفت هر جوری صداش زدن دیگه برنگشت؛دل کنده داره میره؛زینب دیگه دید چاره ای نداره نام مادرو برد حسین ایستاد...گفت:"مهلا مهلا...یابن الزهرا..."

ای حسین ...

 

دانلود بخش اول

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - من تو خیمه منتظر، تا که رو سپید بشم - حاج محمود کریمی

دانلود بخش دوم

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - من تو خیمه منتظر، تا که رو سپید بشم - حاج محمود کریمی

حاج سعید حدادیان

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِ مُحَمَّدٍ و عــجّل فَرَجـَـهُم و اَهلِك أعدآئهــم. لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّبِالله العَلی العَظیمِ.حسبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِیلُ نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِیر. أَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذى لا إِلـهَ إِلاّ هُو الْحَىُّ الْقَیُّومُ ذُوالجَلالِ وَ الإِكْرامِ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ... بالْحُجَة ِ اِلهی اَلْعَفو. اَلْعَفو ، اَلْعَفو...

کیستم من تا زبان در مدحت زینب بگیرم

از چه بنهادند بر دوش این چنین امر خطیرم

او جهان ِ اکبر است و من همین جِرم صغیرم

كاش در كوی محبت از غم عشقش بمیرم

آه، زینب زنده ام کن، با كَرم شرمنده ام كن

در ره حق، بنده ام کن، بنده ی پاینده ام کن

تا زفیض خاک ره، بخشی به من عین الیقین را

ای که با صبر عظیمت صبر را دیوانه کردی

کوفه را بر فرق طاغوت زمان ویرانه کردی

خویش را گِرد ِ سر خون خدا پروانه کردی

محمل از خون جبین ِ خویشتن گلخانه کردی

ای دل زهرات محمل، ای زاشکت ناقه در گل

بر لبت منزل به منزل، آتش ِ جان پارۀ دل

ریخته پای سر ِ محبوب خود، خون جبین را

کیستی تو ای دو صد خورشید را نور از نقابت

وی گرفته با ادب ماه بنی هاشم رکابت

برفراز نیزه ها تابیده قرص آفتابت

تا گفت:اُسْكُتوا یا اَهلَ الکوُفَةِ ، نه فقط همه به كرامت زینبیه صلوات الله و سلامه علیها ساكت شدند،بلكه اینگونه شد:

زنگ اشترها فتادند از صدا با یک خطابت

ای عبادت سرفرازت، وی سحر محو نمازت

محفل راز و نیازت، عاشق سوز و گدازت

آتشی زن بار دیگر این درون آتشین را

تو تمام مُلک هستی را حسین آباد، کردی

در اسارت بودی و توحید را آزاد کردی

در قنوت شب حسین بن علی را یاد کردی

آخه می رفت:فرمود:خواهرم، من و تو نماز شبات فراموش نكن

در قنوت شب حسین بن علی را یاد کردی

آن دل شب روح مادر را به جنّت شاد کردی

کبریا را مظهری تو، عشق راپیغمبری تو

اعتبار حیدری تو، افتخارمادری تو

زنده کردی طاعت صدّیقه و حبل المتین را

تو به مقتل از یم خون تا خدا پرواز کردی

در مقام صبر مانند علی اعجاز کردی

دست، زیر آن بدن بردی و با حق راز کردی

با زبان شکر، حرف دل به حق ابراز کردی

خصم، نومید از شکستت، آسمان مبهوت و مستت

محو قلب حق پرستت، مصحف زهرا به دستت

حفظ کردی در مقام صبر، زین العابدین را

تمام روضه ی طفلان حضرت زینب سلام الله علیها دو بخش اساسی داره،یكی كیفیت اذن میدان گرفتن،یكی كیفیت باز گشت این دوتا آقا زاده در آغوش ابی عبدالله به خیمه ها. علی اكبر می خواست میدان بره،بنی هاشم زانو زدند، یعنی آقا اول نوبت ماست، همه دور علی اكبر رو گرفتند،علی اكبر فرمود: نه من به سنّت جدم علی عمل میكنم،بابام هم به سنّت جدش پیغمبر، تا جدمون امیرالمؤمنین بود، عموماً اول علی میدان می رفت، منم اذن بدم بابام اذن نمیده،لذا تنها كسی كه برا اذن گرفتن به مشكل نخورد فقط علی اكبر بود، امروز، فردا،پس فردا روضه های كسی رو می خونیم كه خیلی زجر كشیدن تا اجازه گرفتن،داغ علی اكبر این دو تا آقا زاده رو كشت،مخصوصاً وقتی دیدند مادرشون میگه:وای برادرم،وای عزیز ِ برادرم. بردارها،خواهرها، آدم وقتی داغ برادر می بینه، هرجا دو تا برادر رو كنار هم می بینه، یاد برادر می اُفته، روز دوم محرم این دوتا برادر دویدند دایی جان، مادر ما پاشو گذاشت تو خیمه حالش وخیم شد. اومد بالین زینب بماند، من میگم دید این دوتا آقا زاده دارند به اضطرار می دوند،یاد اون وقتی افتاد كه با حسن می دوید، بابا بیا مادرمون از هوش رفت،بابا بیا می ترسم دیگه صداش رو هم نشنوی

تازه گلان ِ چمن ِ زینبی

قوّت جان،روح و روان ِ نبی

گفت:شها مست زجام توأند

این دو پسر هر دو غلام توأند

آخه وقتی هر دو اومدند،ابی عبدالله فرمود:باباتون نیست برید،گفتند: به خدا بابامون فرستاده،فرموده: در ركاب امام زمانتون از بزل جان دریغ نكنید.ابی عبدالله بازم فرمود: برگردید،اومدن پیش اولیاء مخدره زینب،اینها گریه می كنند،اما زینب لبخند می زنه،آخه میدونه حسین رو چه جور راضی كنه،آدم باید حرف زدن با امام زمانش رو بلد باشه،مثلاً میری حرم امام رضا،خیلی گیر افتادی بگو:به حق جوادت. حالا زینب می دونه باید چه قسمی بده تا حسین راضی بشه.فرمود: برید بگید: دایی جان به حق مادر پهلو شكسته ات.

الهی بباره رو سرم همه درد و بلات

همه عالم به فدات،همه علم به فدات

پسرانم به فدای تار موی پسرات

همه عالم به فدات،همه علم به فدات

تو امیر و من اسیر

هدیه هامو بپذیر،هدیه هامو بپذیر

بعد داغ علی اكبر نمی خوان زنده باشند

نذار شرمنده باشند،نذار شرمنده باشند

پیش مادر نذار اینجوری سرافكنده باشند

نذار شرمنده باشند،نذار شرمنده باشند

به همون آتیش و دود

به همون روی كبود، به همون روی كبود

تو خودت تو شعله ها سوختن مادر و دیدی

می دونم چی كشیدی،می دونم چی كشیدی

تو مدینه بستن دست های حیدر و دیدی

می دونم چی كشیدی،می دونم چی كشیدی

نذار بچه هام من و با دست بسته ببینند

من خجالت می كشم،من خجالت می كشم

من و توی كوفه با فرق شكسته ببینند

من خجالت می كشم،من خجالت می كشم

بذار تا بالای نیزه سایه ی سرم باشند

جای معجرم باشند،جای معجرم باشند

یه دختر میره سفر برا مادرش سوغات چی میآره،روسری می بره؟

بذار تا هدیه من برای مادرم باشند

جای معجرم باشند،جای معجرم باشند

حسین...... داداش اینها طاقت ندارند سیلی خوردن مادر رو ببینند،اگه جلوی اینها دست من رو ببندند می میرند،اینهامن رو یك جور دیگه دیدند،می خواستند بیان كمك كنند من از محمل پیاده بشم،جلوتر از اینها عباس ،علی اكبر،قاسم، اینها من رو خیلی با عزت دیدند،می خوای اینها بیآن بزم شراب؟می خوای اینها بیآن محله ی یهودی ها؟می خوای اینها بیآن بازار برده فروش ها؟بذار بچه هام برن،مگه خودت طاقت داشتی تازیانه زدن به مادر رو بببنی،مگه یادت رفته بابام اومد بند كفن رو ببنده داشتی دق می كردی،تو معصومی طاقت نداشتی، یادته به حسن می گفتیم:چیه داداش؟چرا اینقده گریه میكنی؟می گفت:نپرسید. وقتی مادر از دنیا رفت،روپوش رو كنار زدی فهمیدی،یه بار دیدی،دو بار دیدی، داداش اینها می خوان صورت سیلی خورده ی من و تو اسارت ببینند؟داداش بذار برند. هرچی دستِ من رو تو اسارت ببندند من تحمل میكنم اما با زنده موندن اینها تو دیگه دست من رو نبند،من از اینها خجالت میكشم،اینها بچه های منند، الهی هیچ مادری جلوی بچه اش زمین نخوره،الهی هیچ مادری جلوی بچه اش دست به پهلو نگیره. داداش مادر ما سیلی خورد، چند تا فرق داشت،اول اینكه مادر ما دست هاش باز بود،روسری تو خونه زیاد بود، از ما دو ماه پوشوند، من چه طوری چهل منزل روم رو جلو پسرام بگیرم،مگه حسین خودت نگفتی:

حسینم ،این همه بر سینه آذرم نزنید

نمك به زخم دل درد پرورم نزنید

در این مدینه همین جا سر مرا ببرید

غلاف تیغ به بازوی مادرم نزنید

حسین...........

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - کیستم من تا زبان در مدحت زینب بگیرم  - حاج سعید حدادیان

 

حسین سیب سرخی

 

بمیره خواهرت برات داداش

که گریه می کنی یواش یواش

قلب خسته تاب چشم تر نداره

از دلت كسی جز من خبر نداره

تموم هستیم و آوردم

داداش داداش داداش داداش

غصه نخور من که نمردم

داداش داداش داداش داداش

وااااای واااای وااای واااای

روا شد حاجت ِ دل با دعام

رسیده نوبت دسته گلام

می دمت قسم به اشک چشم مادر

قابلی ندارنهدیه های خواهر

می زنی دست رد به سینه ام

داداش داداش داداش داداش

چه جوری اشکاتو ببینم

داداش داداش داداش داداش

تموم هستم و آوردم

داداش داداش داداش داداش

غصه نخور من که نمردم

داداش داداش داداش داداش

واااای واااای واااای واااای

اگه شهید بشن گلای من

دستای بستمو نمی بینن

بهتره نباشن روزای اسیریم

میمیرن ببیننروزگار پیریم

درد و بلات به جون زینب

داداش داداش داداش داداش

فدات دو نوجوون زینب

داداش داداش داداش داداش

واااای واااای واااای واااای

سینه زنی زمینه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم- بمیره خواهرت برات داداش - حسین سیب سرخی

حاج مهدی سلحشور

 

کاش تا خیمه سبزت برسد فریادم

من از آن روز که در بند توام آزادم

عاشقم دست خودم نیست بگو تا چه کنم

دل به یک یوسف گم گشته زیبا دادم

باز من ماندم و پرونده امضا نشده

کاش با یک نظر لطف کنی دلشادم

سرم رو می اندازم پایین با خجالت میگم:

عافیت در دل من راه بصیرت بسته

شد هوس جای تو موعود من و میعادم

در دلم شوق گناه و به لبم نام شماست

چند بار نامه ی عمل من رو دیدی، های های گریه كردی آقاجان؟حلالم كن خیلی اذیتت كردم آقا

در دلم شوق گناه و به لبم نام شماست

بنده ای بی صفت و هر چه که بادابادم

ترسم این چشم به دیدار تو عادت نکند

بسکه بر جلوه صد رنگ گنه معتادم

تشنه روی توام رفع عطش می خواهم

گفتم از تشنگی و یاد لبی افتادم

گفتم از تشنگی و از غم اطفال حسین

مثل زهرا وسط روضه زپا افتادم

مثل عباس مبادا تو اُمیدم ببری

مثل زینب نكنی آه تو دشمن شادم

بعد یك عمر حسین است فقط ذكر لبم

چه كنم حرف دگر یاد نداد استادم

نام تو حرز نجات است مبادا برود

در سرازیری قبر اسم شما از یادم

***

چون در لحدم نكیر و منكر دیدند

یك یك همه اعضای مرا بوئیدند

دیدند زمن بوی حسین می آید

از آمدن خویش خجل گردیدند

آقا شیخ حسن علی اصفهانی رحمة الله علیه ،یكی از بزرگان مشهد خواب ایشان رو می بینه،سئوال میكنه:آقاشیخ حسن علی یك عمر غلامی خانواده حسین،یه عمر نوكری در خونه ی علی با شما چه كردند؟وعد ها و وعید ها محقق شد یا نه؟درست بود یا نه؟ایشان فرموده بود:من رو توی خونه ی قبر گذاشتند،همه رفتند،آن دو ملك آمدند،سئوال كردند مَنْ رَبُّك؟ تفضلی شد،عنایتی شد،ذره پروی حضرت شامل حالم شد،یادم اومد جواب بدم،سئوال كردند: مَنْ نَبیُّك؟جواب دادم. ما كِتابُك؟جواب دادم. امامات رو بشمار،مَن اِمامُك؟ گفتم: امام اولم علی ِ، امام دوم من حسن ِ،تا اومدم بگم:حسین امام سوم من ِ، بغض كردم، تو خونه ی قبر شروع كردم برا حسین گریه كردن.

از آب هم مضایقه كردند كوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

چرا گریه نكنم؟چرا داد نزنم؟

بودند دیو و دد همه سیراب و می مكید

خاتم زقحط آب سلیمان كربلا

***

دو قطعه ابر که فصل نگاهشان باران

در خونه ی حضرت زینب سلام الله علیها، امشب زانوی ادب بزنیم،بی بی خیلی گریه كن های برادرش رو تحویل می گیره

دو قطعه ابر که فصل نگاهشان باران

دو چشمه عاشق رفتن، دو رود سرگردان

 دو تا نسیم بهشتی پر از لطافت عرش

که می وزند در اطراف عرش الرحمان

 دوتا درخت بهشتی دوشاخه ی زیتون

دو گل اگر که ببویی بنفشه و ریحان

  دوسبز پوش بهاری دویا کریم خدا

دومجتبای مدینه دو سفره ی احسان

 دو ابروان کمانی در آسمان خدا

که اَخم و شادیشان یا عذاب یا غفران

 دو آسمان بلا که اگر اراده کنند

به یک نگاه نمایند کوفه را ویران

 دوکوه سرخ اُحد در مدینه ی زینب

دو ایستاده ترینی که نامشان ایمان

 دوتا مسافر راهی به گر یه ی یعقوب

دوتا عزیز مدینه دو یوسف کنعان

 دوتا مسیح، پسرهای مریم زهرا

دوتا عصا به دو دستان زینب عمران

 دوتا صدف که اگر واکنند لب گویند

دو دُر زینبی اند و دو لؤلؤ مرجان

دوتا علی به دو ذوالفقار می جنگند

یکی به نام علی و یکی امام زمان

 دو بچه شیر حجازی به غرش عباس

دوتا یلی که می آیند در دل میدان

 یکی نگاه به یثرب نمود ونعره کشید

که آی قوم سقیفه قبیله ی شیطان !

 اگر که مرد نبردید پیش ما آیید

چهل مبارز و یک زن کجاست غیرتتان

 هنوز در وسط کوچه مادر افتاده

هنوز فضه به دیوار تکیه اش داده

دوباره قافیه باران گرفت و دریا شد

دل قصیده گرفت و عزای زهرا شد

دوباره باد وزید و مدینه پیدا شد

دوباره زینب ما در مدینه زهرا شد

 نوادگان علی در مدینه غُریدند

و گرد خاک عجیبی دوباره بر پا شد

 دو بچه شیر حجازی به بیشه افتادند

و معركه قُرق بچه شیر ِ زهرا شد

 مغیره را که به سیلی زدند- داد زدند

که حال نوبت آن مرد بی سرو پا شد

 دوتا علی به دو شمشیر نصفه اش کردند

که پشت کفر به دست دو تا علی تا شد

 دوباره خیمه ی زینب به هلهله آمد

و باز شهر مدینه تبسمش وا شد

لذت می برد حضرت زینب سلام الله علیها وقتی این دو بچه اومدن به میدان و شروع كردند به رزم كردن و جنگیدن،اشك شوق می ریخت،مرتب می گفت:بارك الله،ماشاءالله،من رو شرمنده ی مادرم نكردید،من رو پیش ام البنین خجالت زده نكردید.بارك الله. اما هیج جا ننوشته،كسی نمی تونه ادعا كنه،بگه: وقتی بچه هاش به شهادت رسیدند زینب از خیمه ها بیرون اومد،شكایتی،گله ای،ناله ای،فریادی،ابدا. حتی از خیمه بیرونم نیومد، زانو هاش رو تو خیمه بغل گرفت،فقط می گفت:خدا حسینم رو كمك كن،بچه های من فدای یك تار موی حسین. لذا وقتی برگشت به مدینه عبدالله سئوال كرد زینب،شنیدم دو تا بچه هام وقتی به شهادت رسیدند،از خیمه بیرون نیومدی،چرا؟گفت:عبدالله،هدیه ی من خیلی ناقابل بود،چیزی نبود در محضر حسین.بعضی ها هم میگن:گفت:عبدالله ترسیدم چشمم به چشم برادرم بیوفته،خجالت بكشه. اما درستش اینه من خجالت زده ی حسینم،ای كاش صد تا پسرداشتم یكجا همه رو قربان حسین می كردم. اما دو جا بی بی زینب اومد،خودش رو روی بدن دو شهید انداخت،یكی كنار بدن علی اكبر، بی بی زینب خودش رو انداخت رو عزیز برادر، بازوی زینب رو گرفت،برگرداند به خیمه ها،این جا حسین بود زینب رو از بدن یه شهید جدا كنه،اما جای دیگه كه خودش رو انداخت رو بدن حسین،راوی میگه: وَ الله لا أنسى زینب بنت علی ، تَندِبُ الحسین و تُنادی بصوتٍ حَزین: یا مُحمداه صَلى عَلَیك مَلیكُ السَّماء ،هذا حُسینٌ مُرَمَّلُ بالدِّماء مُقَطَّع الأعضاء، مَسلوبُ الْعَمامَةَ وَ الرِّداء.

 منبع: لهوف، سید بن طاووس، ص 133-134

{سوگند به خدا زینب دختر على علیه السّلام را فراموش نمى‏كنم كه با آهى جانكاه براى حسین علیه السّلام مى‏گریست و با صداى اندوهبار، و قلبى پر درد صدا مى‏ زد: فریاد اى محمّد! دخترانت را اسیر كرده‏اند، فرزندانت كشته شده‏اند و باد صبا بر بدنشان مى ‏وزد، این حسین تو است كه سرش را از پشت گردنش جدا نموده‏اند، عمامه و لباسش را به یغما برده‏اند.}

مانند مادرم چقدر می خورم زمین

تو خورده ای زمین من اگر می خورم زمین

گفتی نیا به جان تو طاقت نداشتم

مانند دختران تو طاقت نداشتم

خواهر بمیرد آه دگر دست و پا نزن

تنگ است جات ، مادرمان را صدا نزن

آی حسین....

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - کاش تا خیمه سبزت برسد فریادم - حاج مهدی سلحشور 

حاج محمدرضا طاهری

 

بدون ترک گنه انتظار بی معناست

امید دیدن روی نگار بی معناست

تمام زنده دلی ها ز اشک نیمه شب است

بدون فیض سحر درک یار بی معناست

دگر به دوری آقا نموده ایم عادت

و گرنه بر دل مجنون قرار بی معناست

خزان عمر رسید و بهار ما نرسید

بدون تو گل  نرگس بهار بی معناست

بهای  زندگی  ما رضایت یار است

وگرنه گردش  لیل و نهار بی معناست

پیاله ام شده خالی ولی یقین دارم

گلایه در حرم  سفره دار بی معناست

امشب دعوت کنیم از همه ی شهدا،میهمان کنید شهدا رو:       

سلام بر شهدایی که بی نشان رفتند

برای عاشق  زهرا ،مزار بی معناست 

آقام آقام آقام ای،عزیز فاطمه دورت بگردم

شب  حضرت زینب ،شب  بچه های حضرت زینب .امام زمان(عج) فرموده اند: برای فرج ما، ما رو به عمه جانمون زینب قسم بدید. اونایی که می خوان دلاشون رو وصل کنند در  خونه ی امام زمان، امشب، شبشه

عزیز فاطمه دورت بگردم

بیا تا دست خالی برنگردم

آقام آقام آقام، آقام آقام آقام، ای

شکوه عاطفه را بین  معجرش می برد

دعای قافله ای در پی  سرش می برد

به سمت قبله گرفته قنوتی از حاجت

در آرزوی اجابت به محضرش می برد

غزل غزل و تصدّق علیّ می خواند و

به شوق  آتش و پروانگی پرش می برد

در اوج  مادریش، هاجری دو اسماعیل

برای فدیه شدن پای دلبرش می برد

دو ماه پاره­ی خیمه، دو تا جگر گوشه

به پای بوسی  آقا و سرورش می برد

خیلی رمز تو این بیت ،اونایی که گره به کار دارند،کاری که زینب کبری کرد تو هم امشب می تونی یاد بگیر

اگر خدای نکرده گره به کار افتاد

گره به روسریش حرز  مادرش می برد

هر چی گفت:داداش بذار بچه های منم برند میدان،ابی عبدالله تا همین جا هم خجالت زده ی زینب ،هر کجا یه شهیدی رو زمین افتاد،حسین دید زینب این مسیر رو با پای پیاده دوان دوان آمده،کنار بدن علی اکبر،بعضی ها نوشتند زودتر از حسین خودش رو رسوند،کنار هر شهیدی اومده کمک برادر،حالا خانم داره التماسش میکنه،داداش،هر چی گفت:ابی عبدالله فرمود:نه عزیز دلم،اینها امانتی های عبدالله اند،اینها هنوز کوچیکند برای میدون رفتن،دید دیگه هیچ راهی براش نمونده،زینب نشست رو خاک ها،گفت:داداش نمی خواستم اینجوری بگم،مجبورم کردی،تو رو به حق مادرم زهرا،آبروی زینب رو بخر،لیلای سهمش رو داده،نجمه قربونیش رو فرستاده،نذار جلو مادرم خجالت زده بشم

کمی تسلی  خاطر به رسم  همدردی

برای داغ  جگر سوز  اکبرش می برد

صدای ملتمسش بسکه بغض و لرزش داشت

توان گفتن  نه، از برادرش می برد

اینجا که می خواد قربانی ها رو هدیه کنه بغض کرده،صداش به لرزه افتاده،نکنه حسین قبول نکنه،اما تو کوفه با این همه مصیبت مثل کوه با صلابت،وقتی شروع کرد به حرف زدن،همه گفتند:علی داره صحبت میکنه

نخواست شاهد شرم  برادرش باشد

میان خیمه به زانوی غم سرش می برد

بچه ها رفتند،اول محمد اومد اذن گرفت از دایی جانش، دایی  غریبم،اذن میدان بهم میدی،روانه ی میدان شد،اما زینب کبری پاشو از خیمه بیرون نگذاشت، از صدای هر تکبیری که قمر بنی هاشم می گفت،متوجه می شد یکی از دشمن ها رو شیر پسرش رو زمین انداخته، برای دلاوریشون هم نیومد از خیمه ها بیرون،نیومد بیرون،تا یه وقت دید صدای هلهله بلند ،محمد رو زمین افتاد، عون منتظر اذن نشد سوار بر مرکب شد دید یه نانجیب نشسته کاکل داداش رو به دست گرفته. مرحوم علامه مجلسی نوشته،چنان باشمشیر زد،قاتل برادر رو در دم به درک واصل کرد،اما بنازم به این معرفت، به رزم ادامه نداد از مرکب پیاده شد او هم اومد محضر دایی،دایی جان ببخشید من رفتم میدان،می خواست سر از بدن داداشم جدا کنه، حالا اومدم ازت اجازه بگیرم

کشید چادر  خود را به صورت و در دل

به آه، حسرت سرو  صنوبرش می برد

ندید اینکه چگونه حسین قرآن

ورق ورق شده از چنگ لشکرش می برد

میان هلهله ها تا شعاع  چندین متر

هر آنچه ریخت از آن دو کبوترش می برد

ندید با چه دلی یک تنه به دارالحرب

به روی دست دو تا یاس  پرپرش می برد

ندوخت چشم به چشم  حسینتا وقتی

نگاهش از سر  نی، جان ز پیکرش می برد

چقدر صبر و تحمل، چه عزت نفسی

که داغ  قافله بر قلب مضطرش می برد

و از صلابت او نیزه دار لج می کرد

سر  محمد و عون از برابرش می برد

با وجودی هم که ابی عبدالله شهید شده،تا سر محمد و عون رو می آوردند سریع روش رو برمی گردوند، سر داداشش رو نگاه می کرد،می گفت:

ای جان من به نیزه ی اعداء چه می کنی؟

آغوش ماست جای تو، آنجا چه می کنی؟

حسین..... هرچی ابی عبدالله نگاه کرد به خیمه ی زینب،ببینه دوباره میآد به کمکش یا نه،دید از خیمه بیرون نیومد،گذشت،گذشت، دلیل این نیومدن رو یه موقعی وقتی برگشتند این قافله مدینه،دیدن عبدالله بن جعفر داره داخل محمل ها رو سر میکشه،رسید به محمل خانم زینب،همه ی روضه همین جاست،زینب رو دید ازش سئوال کرد،بانو:خانم من زینب رو ندیدی؟ فرمود:عبدالله حق داری من رو نشناسی،آخه زینبی که از مدینه می رفت،این طور قدش خمیده نبود،اینقدر شکسته شده نبود. اولین حرفی که عبدالله زد،فرمود:بی بی خسته نباشی،یه چیزی شنیدم دلم خیلی درد اومد،بگو عبدالله،بی بی جانم شنیدم هر شهیدی رو زمین افتاد رفتی کمک داداشت حسین،می خوام ازت سئوال کنم،آیا بچه های من قابل نبودند، چرا نرفتی بالا سرشون،تازه زینب شروع کرد گریه کردن،بغض این چند وقته، یه وقت یه آه کشید،فرمود: عبدالله تو چرا این حرف رومی زنی؟ ترسیدم حسین نگاهش به من بیوفته از من خجالت بکشه.اربعین وقتی اومد کنار قبر ابی عبدالله گفت:حسین جان،یادته وقتی بچه هام رو زمین افتادند،برای اینکه خجالت نکشی از خیمه بیرون نیومدم،حالا وقت جبران کردن توست،همه بچه هات رو آوردم،اگه می خوای زینب خجالت نکشه سراغ رقیه رو از من نگیر،حسین.... با زینب ناله بزن.حسین.... اشک هات رو روی دست بگیر،دست گدایی رو بالا ببر،بگو خدا:به اشک های زینب  کبری، فرج امام زمان برسان

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - بدون ترک گنه انتظار بی معناست  - حاج محمدرضا طاهری 

محمود کریمی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ....

من شیر دخت شیر خدایم / مرآت سید الشهدایم

من زینبم که زین اَب هستم / نایب مناب فاطمه هستم

مردانگی فتاده به خاکم / روح حسین در تن پاکم

ناخوانده درس عالمه ام من / قرآن ِ دست ِ فاطمه ام من

تحسین کند پدر سخنم / بوسیده فاطمه دهنم

مرآت حسن حی مجیدم / یک روزه مادر دو شهیدم

سر تا قدم تمام حسینم / من خواهر امام حسینم

روزی که چشم خویش گشودم / اول دل از حسین ربودم

نزدیک بود بال در آرم / تا سر به شانه اش بگذارم

او سر گذاشت بر روی دوشم / با چشم خویش گفت بگوشم

که ای مادر صبور بلاها  / ای قهرمان کرب و بلا ها

ای خواهری که مادر مایی / در موج خون پیمبر مایی

لبریز شور آل محمد  / سنگ صبور آل محمد

یک حرمی است کنار مسجد کوفه،حرم خدیجه ی طاهره،دختر امیرالمؤمنین.مردم،یاوه گوها می گفتند:علی میره تو مغازه ی میثم می شینه با هم حرف می زنند،با هم وقت می گذرونند.اسرار می گفت بامیثم، بعد وقتی دختر امیرالمؤمنین از دنیا رفت، خردسال بود، گفت: میثم، من بچه ام رو دفن میکنم تو مغازه ی تو به هوای بچه ام با تو حرف میزنم ،در حقیقت اینجا مغازه میثم بوده،که این اسراری که  به میثم گفته شده تو همین حرم بوده،همین سئوالی که میثم از حضرت امیرالمؤمنین پرسیده که: مولا از خودتون تعریف کنید،مولا فرمود:از خود تعریف کردن جایز نیست،تو سئوال کن من جواب میدم. میثم سئوال کرد:شما بالاترید یا آدم. امیرالمؤمنین فرمود:من. آدم گندم قرار نبود بخوره خورد، من برای یک لقمه ی حلال از چهل لقمه ی مباح گذشته ام،لقمه ی پاک. من نان گندم رو نخوردم، آقا شما بالاترید یا عیسی؟من،مادر عیسی میخواست وضع حمل کنه،خدا فرمود:برو بیرون اینجا زایشگاه نیست،مادر من می خواست من رو به دنیا بیآره،خدا خونه خودش رو شکافت،فرمود به مادر من،بیا داخل خونه ی من. شما بالاترید یا موسی؟من، موسی می خواست بره طرف بنی اسرائیل،طرف فرعون، از خدا خواست که یک نفری رو کمکش بذاره.پیغمبر فرمود به من:برو توی قریش گفتم:چشم،برو بالا اذان بگو،چشم،شب به جای پیغمبر خوابیدم، با کی من رو مقایسه می کنید،پیغمبر فرمود:هر کی می خواد:آدم رو در هیبتش،موسی رو در عظمتش،نوح رو در عزمش،عیسی رو در عصمتش ببینه، نگاه کنه به علی. بعد زینب دختر امیرالمؤمنین ، که زینب دست خیلی از انبیاء رو بست، ایوب با همه ی صبرش تا به ابتلا به ناموس رسید،گفت:خدا دیگه بسه، ولی حضرت زینب هشتاد و چهار تا زن و بچه رو با خودش می برد،یا باید جلوی این تازیانه رو می گرفت،یا جلوی اون کعب نی رو می گرفت. کیه حضرت زینب؟

سرمایه بزرگ ولایت / مانند من چراغ هدایت

یاد آر دشت کرب و بلا را / با من بنوش جام بلا را

تو خواهر امام حسینی / هم سنگر امام حسینی

باید تو داد من بستانی / باید به کوفه خطبه بخوانی

تو آبروی ِ خون خدایی / تو قلب ِ سید الشهدایی

باید به قتلگاه بیایی / باید زبان به شُکر گشایی

باید به سوگ من بنشینی / باید سرم به نیزه ببینی

آماده باش بهر اسارت / در این اسارت است بشارت

با گوش جان هر آنچه شنیدم / گویی به چشم دل همه دیدم

بر یاس ِ چهره ریخت گلابم / در اشک ِ دیده بود جوابم

که ای دختر علی به فدایت / توحید زنده از شهدایت

من آمدم که یار تو باشم / با خطبه ذوالفقار تو باشم

من پاسدار خون تو هستم / عهدیست با خدای تو بستم

آوای وحی توست به گوشم / فریاد خون توست خروشم

من بر بلای تو سپر هستم / من با سر تو هم سفر هستم

تو سایبان محمل من باش / بر نی ستاره ی دل من باش

تفسیر کربلای تو با من / تفسیر آیه های تو با من

از سنگ لاله ی ضفر آرم / تا صبر را ز پای در آرم

من قهرمان کرب و بلایم / من روضه خوان تشت طلایم

آخر شب چراغ ها رو خاموش کردند،مرد از نامرد تشخیص داده شد،اونایی که باید می اومدند،اومدند مثل حُر. حُر وقتی برگشت،بلافصله پشیمان شد و برگشت بعد به حضرت سید الشهدا عرض کرد آقاجان:من زود برم کشته بشم از این خجالت در بیام.یه عده هم رفتند،یه عده هم خودشون رو رسوندند، شب ابی عبدالله با همه ی اصحاب سخن فرمود،دونه دونه فرمودند،حتی به قاسم بن الحسن،سیزده سالشه هی گفت: عمو من.به قول خودمون ابی عبدالله فرمود:چیه عمو جان؟ به همه قول دادی من هنوز تکلیفم معلوم نیست،من فردا برات میمیرم یا نمی میرم؟بغلش کرد،به پهلوی خودش چسباند،صورتش رو بوسید،فرمود:تو از مرگ چی می دونی؟ مرگ در مذاق تو چه مزه ای داره؟قاسم فرمود:اگه برا حسین ِ  اَحلی مِنَ العَسَل ، تا گفت: شیرین تر از عسله،فرمود: آره عزیزم تو رو هم می کشند،بد جوری تو رو می کشند،لذا قاسم از اون کسانی بود که تا خیمه آوردنش هنوز جان داشت، زخم ها قاسم رو نکشتند،شکستگیه دنده ها و استخوان ها قاسم رو کشتند. همه تکلیفشون معلوم شده،به همه قولی داده ابی عبدالله با اشاره یا مستقیم، دو تا بچه های حضرت زینبم نشستند، خواهر زادهاش نشستند کنارش،هی نگاه کردند ببیند دایی حرفی میزنه یانه،شب تو خیمه گفتند:مادر نکنه فردا مارو نگه داره،اکبر رفت،به مادر می گفتند:بعدش ماییم.قاسم رفت،پس کی ماییم؟ بچه های عقیل رفتند،مادر نوبت ما نشد؟ هی می اومدند کنار ابی عبدالله ،آخرش مادر فرمود:خودتون برید اجازه بگیرید.لباس تنشون کرد، خردسالند،خود مردانه است زیر این خود دستاری بست که خود لق نخوره ،جوشن تنشون کرد،شمشیرها و حمایل رو بالا بست که سر شمشیر رو زمین گیر نکنه،شمشیر ها رو دست گرفتند، که قد و قواره شون به چشم نیآد،اومدن گفتند:دایی نوبت ما نشد، اجازه بده ما بریم،غربت تو رو نمی تونیم ببینیم،بوسیدشون حسین راهی شون کرد، گفت:داغ اینها واسه من بسه،من خجالت روی مادرتون رو طاقت ندارم،برید قربونتون برم،اومدن تو خیمه،خود رو در آوردند،شمشیر رو در آوردند کناری نشستند،های های گریه کردند. مادر تو خیمه است،چی شده؟ بچه ها گفتند:دایی اجازه نداد. گفتم نمیذاره بریم. حسین دید از سمت خیمه زینب  داره میآد،چه اومدنی،داداش،من مثل مادر تو رو بزرگ کردم،پنجاه و چند سال برات مادری کردم،چه طور الان بچه های نجمه برند،بچه های زینبت بمونند،انصاف بده داداش،زبانحاله، من اینجوری میگم:داداش آبروم رو جلوی فاطمه بخر،داداش  نذار قسم بدم،بچه ها رو هم صدا زد بیان،بچه ها اومدند خودشون رو روی پای حسین انداختند،بغلشون کرد،آخرش گفت:داداش، جان مادرم فاطمه، دیگه بچه ها عجله داشتند،اجازه رو گرفتند،با عجله سوار مرکب شدند،زدند به دل لشکر،لشکردیدند دو تا آقا زاده اومدند،قد وقواره به قد و قواره ی مرد جنگی نمی خوره،نوجوانند،وارد میدان شدند،یه عده گفتند:اینها کی اند اومدند؟ حسین بچه هارو داره به میدون می فرسته،صدا شون بلند شد،اگه مارو نمی شناسید ما فرزندان جعفر طیاریم،خودشون رو که معرفی کردند،بعد گفتند: ما بچه های زینبیم، تو لشکر سر وصدا شد، چه خواهری داره حسین، چه بچه هایی داره زینب، درسته سن وسالشون کم بود اما دست پرورده های قمر بنی هاشمند،با این سن و سالشون آذرخش شدند وسط میدون،طوفان شدند، دو تا نوجوان زدند به میدون،همه راه ها باز شد،عمر سعد  ملعون گفت:دو تا بچه رو نمی تونید از پا در بیآرید، لشکردو تا قسمت شد،دو تا جوان رو از هم جدا کردند،اول شروع کردند سنگ باران کردن.

مادر به خیمه گرم نوا و به سر زدن

طفلان او چو بسمله در بال و پر زدن

بسمله می دونی یعنی چی؟مرغی که سرش رو می برند بعضی وقت ها سر جدا نمیشه،مرغ از زیر چاقو در میره،شروع میکنه بالا و پایین پریدن

مولا ندید شانه ی لرزان خواهرش

زینب ز خیمه داشت نظر بر برادرش

ناگاه دید صحنه ای و زد به سر نشست

وقتی به پیکر پسرانش تبر زدند

مادر داره می بینه،حسین یه نگاه به میدان یه نگاه به خیمه،مبادا زینب ببینه

بی بی سکینه عمه ی خود را بغل بگیر

چون مرغ گشته جسم عزیزان او به تیر

عباس دور حضرت ارباب در قتال

ارباب روی دست گرفته دو خرد سال

یه وقت دید داداش داره میآد،از لابه لای خیمه دید زیر یه بغلش یه پسرش،با یه دستش یه پسر دیگه اش رو روی زمین داره میکشه

بالا نشین شوند که اسباط جعفرند

فردا به نیزه ها جلوی چشم مادرند

امان از اون ساعتی که جلوی چشم مادر سرهاشون به نیزها رفت، هی وای حسین.......ای خدا فرج آقامون امام زمان برسان،شر دشمنان و آمریکا و  اسرائیل و دار و دسته اش ،تکفیری ها و داعش رو به خودشون برگردان،ای خدا تو مجلس بچه های حضرت زینب هر کی هر حاجتی داره حاجت روا بفرما،حاجات و دعوات قلبی و شرعی همه مون،رهبرمون برآور

 روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - من شیر دخت شیر خدایم  - محمود کریمی

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2779
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 9
    تعداد اعضا : 290
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 695
    بازديد ديروز : 3,413
    بازديد کننده امروز : 188
    بازديد کننده ديروز : 1055
    گوگل امروز : 130
    گوگل ديروز: 1033
    بازديد هفته : 4,108
    بازديد ماه : 141,707
    بازديد سال : 1,118,467
    بازديد کلي : 7,987,684
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 34.204.176.189
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید