close
تبلیغات در اینترنت
محمود کریمی - 6

محمود کریمی - 6

محمود کریمی - 6

محمود کریمی - 6
محمود کریمی - 6
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 150 aboozar
1 688 aboozar
0 473 aboozar
3 496 aboozar
0 621 aboozar
10 537 aboozar
0 643 aboozar
1 531 aboozar
9 1650 aboozar
0 1113 aboozar
0 1109 aboozar
0 847 aboozar
0 2039 aboozar
0 1286 aboozar
0 1807 aboozar
3 1524 aboozar
12 3011 aboozar
0 2202 aboozar
4 8139 amirsajad
0 3544 aboozar

هر چند ناتوان شدی اما ز پا نَیُفت

یاامام رضا!

ای هشتمین عزیز! عزیزِ خدا نَیُفت

می ترسم آن که دست بگیری به پهلویت

این روضه ها آدم رو کجا می بره؟

باشد ز پا بیفت ولی بی هوا نَیُفت

کوچه به آل فاطمه خیری نداشته

دیوار را بگیر و در این کوچه ها نَیُفت

مردم میان شهر تماشات می کنند

این بار را به خاطر زهرا بیا نَیُفت

دامان هیچ کس به سرت سر نمی زند

حالا که نیست خواهر تو پس ز پا نَیُفت

تکّه حصیر خویش از این حجره جمع کن

اما به یادِ نیمهِ شبِ بوریا نَیُفت

ای وای اگر به کرببلا بوریا نبود!

راهی برای دفن شه کربلا نبود

ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود

زهری توان مختصرش را گرفته بود

معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است

یعنی که رُخصتِ سفرش را گرفته بود

از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین

در انتهای کوچه سرش را گرفته بود

تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت

از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

چشم انتظار دیدن روی جواد بود

خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود

بر روی خاک بود که پیچید بر خودش

آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

فرمود:اباصلت! من اگه عبا روی سرم کشیده بودم دیگه با من حرف نزن،درهارو ببند، نذار کسی وارد بشه،اون که قرارِ بیاد خودش میآد.... اباصلت میگه: دیدم امام رضا داره از آخر کوچه میاد،کوچه کوتاه بود،هی رو زمین می نشست،هی دست به پهلوهاش می گرفت می گفت:وای مادر.... میگه:وارد خانه شد،با اشاره ی دستش درهارو بستم، فرمود: این فرش رو جمع کن... آقا چرا؟ خاکی ِ کف زمین.. فرمود:آخه میخوام مثه جد غریبم رو خاک جان بدم...فرش هارو جمع کردم،آب آوردم براش،فرمود: آب نمیخوام،از لای در حجره میدیدم داره دست و پا میزنه، تا یه وقت دیدم یه آقازاده ای میان دهلیز خانه ایستاده،سئوال کردم آقا جان درهارو بسته بودم شما از کجا اومدید؟ فرمود:منی که با یه چشم بهم زدن، خدا منو از مدینه بیاره از در بسته هم عبور میده، برو کنار... اینقدر وقار داشت فهمیدم آقام امام جوادِ،جوانترین امام ما اومد سر ِ امام رضا رو به دامن گرفت. "نمیدونم از کجا برم کربلا؟" دست های خانوم معصومه رو باز کردند،دیدن نامه ی امام رضا تو دستشه،آخرین کلام خانم معصومه این بوده،هی می گفت:رضا جانم!... دستان یه خواهری هم باز کردن دیدن پیرهن پاره پاره.....

بر روی خاک بود که پیچید بر خودش

آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش

در بین قتلگه خبرش را گرفته بود

دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت

از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود

وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد

خلخال دختری نظرش را گرفته بود

 

ای جلوه جلی حسین
علی منجلی حسین
عموی حجت ابن حسن
ای آخرین علی حسین
باب الحوائج علی اصغر
تو یک تنه برای حسین بودی یه لشکر
تویی و دستای عموت شفیع محشر
ای عزادار داغت خدا
یا غریب بن غریب بن غریب
آخرین جام قالو بلا
یا حبیب بن حبیب بن حبیب
ای چشمه زلال علی
کوچک ترین نهال علی
شش ماهه ای و پیر همه
عالیجناب آل علی
خورشید ارباب ماه ربابی
مثل تمام سلسله ات عالیجنابی
در عاشقی پای حسین فصل الختامی
دست خالی نرفت از درت
هر که بسته به نگاه تو امید
داغ تو داغ آل عبا
یا شهید بن شهید بن شهید

یا علی بن حسین بن علی
قنداقه تو مثل صدف
داده به شأن شیعه شرف
نقش نگینِ تو شرفِ
نوادگان شاه نجف
تمثال مولا همنام حیدر
عصارة ولایت زهرای اطهر
از این همه قدر و شکوه الله اکبر

باب الحوائج علی اصغر

تو یک تنه برای حسین بودی یه لشکر
بر در و بین دربار تو
ما فقیریم و غلامیم و کنیز
ما گرفتار شش گوشه ایم
یا عزیز بن عزیز بن عزیز

یا علی بن حسین بن علی


این که گلوی بچم شده نشونه

 به حرف آسونه

حال منو مادر رو خدا میدونه

 به حرف آسونه

حس منو آه من نمیرسونه

 به حرف آسونه

داغ منو محال کسی بتونه

 به حرف آسونه

وقت پر زدنش بود، وقت مرد شدنش بود

قبرش قد قدش بود، قنداقش کفنش بود

پیش آقام رو سفیدم که حالا ام شهیدم

ولی بمیرم از این که گریه مَردمو دیدم

این که سر هه نوزاد بره یه نوزاد

 به حرف آسونه

هی رو زمین میوفه سر رو نیزه

 به حرف آسونه

ازسر نیزه کوچیک تره رو نیزه

 به حرف آسونه

سنگ بخوره گل پرپر رو نیزه

به حرف آسونه

هم آغوش بابا رفت، تا آغوش خدا رفت

هیشکی نیست بگه حالا اون گهواره کجا رفت

نیزۀ خونیشو دیدم، خون پیشونیشو دیدم

ولی مُردم برا باباش که پریشونیشو دیدم

این که تنش کجا موند ندونه مادر

 به حرف آسونه

زخم لبای خشکش آخر نشد تر

 به حرف آسونه

جایزه بگیر قاتل برای این سر

به حرف آسونه

دعوا بشه کی کشتش میونه لشکر

به حرف آسونه

داغش آب سوزونده، مرگ ما رو رسونده

از بچم به جز این سر چیزی باقی نمونده

 

مولانا علی اصغر......

تو مهر سرخ طومار حسینی

تو با خون گلو یار حسینی

مدال شانۀ فرزند زهرا

علم در بین انصار حسینی

دو عالم به قربانت، دخیلم به دستانت

فدای غلامانت، فدای شهیدانت

چه آقایی، چه مولایی

 چه دلداری، چه سرداری

مولانا علی اصغر......

تو مهر عهد و پیمان حسینی

تو روی دست قرآن حسینی

تلزی نه تبسم کن ببینم

که تو فتح نمایان حسینی

به روحم شرف دادی، به جانم هدف دادی

به قلبم شعف دادی، برات نجف دادی

چه طوفانی، چه بارانی

چه دستانی، چه دامانی

مولانا علی اصغر.......

سلام الله بر خون گلویت

که خون را آبرو دادی ز رویت

عروجت از شهادت تا خدا بود

رسیدی عاقبت بر آرزویت

من از درک مقام تو ناتوانم

مقامات بلندت را نمیدانم

به قربان جلال تو عزیزانم

به عشق تو به دنبال شهیدانم

من از خیل مریدانم

شده وقت سر و جانم

مولانا علی اصغر........

 

سر روی نی میرفت و در صحرا بدن جا ماند

شاید که غغارت شد قمات و بی کفن جا ماند

گهواره در بازار کوفه چوب قیمت خورد

جسم لطیف صاحبش دور از وطن جا ماند

نوزاد مظلومی که نبش قبر شد آخر

حتی به دور از جسم هفتاد و دو تن جا ماند

میگشت زین العابدین در خاک ها میگفت

ای وای علی اصغر من جان من جا ماند

پیدا شد و قبر شریفش سر اسراء شد

تا روز محشر خواب در آغوش بابا شد

از بین دار الحرب راس اکبر آوردند

بعد از سر اکبر رئوس دیگر آوردند

بر نیزه سر ها شمردند و یکی کم بود

گشتند و از سر همان سر ، سر درآوردند

بر پشت خیمه نیزه ها در خاک رفت، آنگاه

از زیر تل خاک جسم اصغر آوردند

سر را به خنجر نه که با ضربه جدا کردند

آنگاه با نیزه به پیش مادر آوردند

سر را به نی بستند و مادر را به پشت سر

 بردند و مادر هی صدا میزد علی اصغر

 

 

خطری میکنم از فتنه ی شیطان احساس

خطر خار جحیمی به روان گل یاس

در دل آل پیمبر همه افتاده هراس

چرا ؟

شمر آورده امان نامه برای عباس

زین مصیبت حرمِ پاکِ علی میلرزد

گوییا مُلک خدای ازلی میلرزد

کیست عباس ؟ امید دلِ خیرالناس است

کیست عباس ؟ شرف ، عشق، ادب، احساس است

شیشه را قصد شکارِ جگر الماس است

پاسدار حرم الله اگر عباس است

به نگاهیش عدو در سَقَر آواره شود

جگر شمر و امان نامه ی او پاره شود

باز دنیا به سوی حیدر کرار آمد

به سراغ قمر از راهِ شبِ تار آمد

دل شب سوی حرم، شمر ستمکار آمد

به شکار دل عباس علمدار آمد

گفت عباس ببین بخت تو را همراه است

که امان نامه ی تو خط عُبیدالله است

میدونستن جواب منفی بوده ...میدونستن تیرشون به سنگ میخوره ...میخواستن با اعصاب بازی کنن .میخواستن با احساسش بازی کنن .میخواستن روحیه اش رو خراب شه .چون کیِ ؟! پسر ام البنین ؟!

چشم عباس که بر شمر ستمکار افتاد

پای تا فرق چو آهی که برآید ز نهاد

گفت ای کارِ تو بر آلِ پیمبر  بیداد

بر تو و خط و امان نامه ی تو نفرین باد

دور شو ! اینهمه افسانه نخوان در گوشم

به دو عالم پسرِ فاطمه را نفروشم

گفت ای لعل لبت تشنه، دلت دریایی

تا به کی پای تو در سلسله ی تنهایی ؟

به تو زیبنده بود سروری و آقایی

حیف از قدر و جلالت که کنی سقایی

تو امیری ز چه رو عبد برادر باشی ؟

نزد ما آی که فرمانده لشگر باشی

گفت روزی که اذان بر درِ گوشم خواندند

همگی بر رخم از اشک،گلاب افشاندند

مات و مبهوت به دیدار جمالم ماندند

همه دور پسر فاطمه ام گرداندند

تا فدای پسر فاطمه گردد ، هستم

پدرم اشک فشاند بوسه زده بر دستم

گفت ما بوسه گذاریم به خاکِ پایت

تو یل ام بنینی و قمر سیمایت

چه نیازی به حسین و بَنو الزهرایت ؟!

حیف باشد که ز هم قطع شود اعضایت

عوض آنکه حسین اشک برایت ریزد

باش با ما که زر سرخ به پایت ریزد

گفت: خاموش! که این بندگی ام آقایی است

مشک بر دوش گرفتم ،شرفم سقایی است

با خبر باش که عباس بَنِی الزهراییست

جگرم سوخته و چشم و دلم دریایی است

باشد از اسب زمین خوردنِ من پروازم

هر چه هستم به حسین بن علی مینازم

من جدا لحظه ای از آلِ پیمبر گردم ؟!

لحظه ای ..؟!

بهر حفظ سر و جان دور ز دلبر گردم ؟!

عشقم این است که دورِ علی اصغر گردم

پسر شیر خدا نیستم ار برگردم

نیست بازیچه ی مانند تویی احساسم

دورشو ....دور ...

ای فدای شرف دین و مرامت عباس

کوثر از جام نبی باد به کامت عباس

از ولادت به تو بالیده  امامت عباس

 تا قیامت ز رسل باد سلامت عباس

تو به شهرِ دلِ یک خلق امامت کردی

سربلند است قیامت که قیامت کردی ...

نه ز شمشیر ،نه ز تیر، تو را واهمه بود

از ازل مرغ دلت شیفته ی علقمه بود

زائر پیکر صد پاره تو فاطمه بود

آب را با تو به دور حرمت زمزمه بود

کای شرار عطشت در جگر آب، عباس

آب از شرم لب تشنه ی تو آب عباس

آبها تشنه ی داغ لب عطشان تو اند

نخلها سوخته و سر به گریبان تو اند

اشک ها وقف تو و زخم فراوان تو اند

دستها تا ابدالدهر به دامان تواند

چه شود تا ز گنه نامه ی او پاک کنند

نوکرِ دل شده را در حرمت خاک کنند ؟

تصورم نمیکنم که بی تو باشم ابدا

تصورم نمیکنم..

نیمه شبه .همه دارن عبادت میکنن .قمر بنی هاشم کنار خیمه ها داشت نگهبانی میداد .هر ذره ای  رو زیر نظر داره .آداب داره نزدیک شدن به خیمه اهل بیت؛دید یکی داره جلو میاد دست روی شمشیر گذاشت .کیستی؟ داری به حرم نزدیک میشی؟

حالا اون فرد کیه ؟ همه خیمه ها رو رفته گشته رسیده اینجا .سایه ای دید .کی هستی ؟ صدا زد : منم.عزیزم من خواهرتم .

دستشو از رو قبضه ی شمشیر برداشت رو سینه اش گذاشت گفت: خانوم جان! من نوکرشمام.زینب روی خاک نشست ...

عباس ایستاده بود ..بشین ...چرا اینقدر با ما غریبی میکنی ؟ نشست مودب به زانو کنار زینب .آروم آروم شروع کرد  سر حرف رو باز کردن .

تصورم نمیکنم که بی تو باشم ابدا

داداش شنیدم اومدن بهت امان نامه بدن

 هرچند اگه تو نباشی شکسته میشه کمرم

اما شاید آسون بشه اسارتِ اهل حرم

هی دارن میگن : سی و چهار تا بچه تو کربلا بود .فقط خلاصه بگم: مدینه هفده تا بچه برگشتن .

اگه میخوای بری برو ولی دلم خالی میشه

دشمن میدونه برا ما هیچ کی ابالفضل نمیشه

لشگرِ دشمن که میخواد از ترس تو فرار کنن

خوب بلدن تو نباشی با خیمه ها چی کار کنن

 وای به حال دخترا وقتی که بی عمو میشن

یا علی پهلوان ما رفته، ماه از آسمان ما رفته

جان نداریم ...جان ما رفته ..

رفته تا با شتاب برگردد،آب با مشک آب برگردد

قوم و فامیل زحمتش دادند،نیمه شب برگه ی دعوتش دادند

آشناهاش غربتش دادند،پیش زینب خجالتش دادند

یک امان نامه شرمسارش کرد،تا خود صبح بی قرارش کرد

گفت داداش شنیدم برات امان نامه آوردن .دستاش رو مشت کرد .به قول ما خون خونش رو داره میخوره .دندانهای مبارک رو فشار میداد .گفت خانوم جان صبح بشه یه امانی نشون اینا بدم ...میکشمشون...من انتقام مادرت فاطمه رو میگیرم از اینا .

صبح شد .خیلی کم عباس تونست تو میدون حاضر بشه .تا میرفت یه کسی رو بیاره بدنی رو بیاره ...ارباب ما صداش میزد .ابی عبدالله صداش میزد .هی میگفت کنار من باش .

تو میری من دلشوره دارم باش .همه حرم نگاهشون به توئه .تو دور میشی همه بچه ها دلهره پیدا میکنن.

بمیرم خبری ازش نشد .هر چی حسین صداش زد : "اناابن النبی المصطفی" صداش نیومد ."انا بن علی المرتضی" جواب نداد ."انا بن فاطمه الزهرا ..."نه صداش نیومد .رسید بالا سرش . عباسم با هر عذاب و زحمتی شده باید تو را از علقمه تا خیمه ها ببرم ..

آه یک یاعلی بگو و به همراه من بیا ...

می بردمت به خیمه اگر بود اکبرم ...

داداش تو سر نهاده ای به روی پای فاطمه ....

من را بگو که رو به زمین می شود سرم ...

تو سر نهاده ای دم آخر به سینه ام

من را بگو که شمر نهد پا به سینه ام

العطش کودکان،هلهله ی دشمنان

بر تن من....

وقت جسارت شده،موقع غارت شده

خواهرت آماده ی،بند اسارت شده ....

میرو علمدار من،یوسف بازار من ...

یار وفادار من...،ماه خیام حسین

ای حسین

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 3006
    کل نظرات : 189
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 7
    تعداد اعضا : 291
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 434
    بازديد ديروز : 1,382
    بازديد کننده امروز : 182
    بازديد کننده ديروز : 489
    گوگل امروز : 129
    گوگل ديروز: 515
    بازديد هفته : 1,816
    بازديد ماه : 17,777
    بازديد سال : 1,489,013
    بازديد کلي : 8,358,230
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 18.207.238.169
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید