close
تبلیغات در اینترنت
سعید حدادیان

سعید حدادیان

سعید حدادیان

سعید حدادیان
سعید حدادیان
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 30 aboozar
3 37 aboozar
0 207 aboozar
10 110 aboozar
0 164 aboozar
1 128 aboozar
9 1120 aboozar
0 639 aboozar
0 642 aboozar
0 437 aboozar
0 1619 aboozar
0 853 aboozar
0 1412 aboozar
3 1137 aboozar
12 2531 aboozar
0 1805 aboozar
4 7740 amirsajad
0 3170 aboozar
0 3028 aboozar
0 2877 aboozar

 

یا زُوّار اَهلاً وَمَرحَبا یا زوّار اَهلاً وَسَهلاً

تموم درهای آسمون

به روی ما واشد امشب

که زهرا گردیده مادر

که حیدر بابا شد امشب

چه کسی خوب میدونه به جزخدای ذوالمنن

که محبت حسن چه کردهه با این دل من

اگه دستم نرسیده به شبستونه بقیع

قسمتم شده بیام  به مجلس امام حسن

شب عشق و جنونه شب صاحب زمونه

خوشبحال اونیکه قدر یارو میدونه

یا زُوّار اَهلاً وَمَرحَبا یا زوّار اَهلاً وَسَهلاً

شبای عشق و عاشقیه

برادر خوب گوش بده به من

تموم سال و گفتی حسین

حسینم امشب میگه حسن

من مرید حسنم ،گدای عید حسنم

همه عالم میدونن که من سعیدِ حسنم

ایشاالله که بعد مرگ همه ی آل سعود

روی قبرم مینویسن که شهیدِ حسنم

شب عشق و جنونه شب صاحب زمونه

خوشبحال اونیکه قدر یارو میدونه

ملائک امشب من و ببینید

که اینجا بین الحرمینه

یه دستم به ضریح ابالفضل

یه دستم به ضریح حسینه

چه جوری باور کنم اینهمه محترم شوم

توی عاشقای تو نشون شدم علم شدم

شبِ میلادِ علی بن حسین بن علی

توی بین الحرمین کبوتر حرم شدم

یا زُوّار اَهلاً وَمَرحَبا یا زوّار اَهلاً وَسَهلاً

 

 

"اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ و عَجِّلْ فَرَجَهُم وَ أهلِك أعدائَهُم
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ ، حسبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِیلُ نِعْمَ الْمَوْلَى‌ وَنِعْمَ النَّصِیر
أَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذی لا إِلـهَ إِلاّ هو اَلْحَیُّ الْقَیُّومُ ، الرَّحْمنُ الرَّحیمُ ذُوالجَلالِ وَ الإِکْرامِ وَ أَتُوبُ إِلَیْه
بِالحُجَّةِ اِلهی العفو..."

در این کویرِ تشنه پُر از دیده ی تَریم
چشم انتظار چشمه ی جوشانِ آخریم
ما را مصیبت و غمِ دوری هلاک کرد
ای منجیِ بشر نظری کن که مُضطَریم
آره مضطریم ، اما مضطر حقیقی زینبِ، دور تا دورش رو دشمن گرفته بود،اما دلش می گفت:حسین رو رها نکن برو جایی که دل میگه،اومد بالا تَل زینبیه، نزنید حسینم رو....
از کودکی به آلِ علی دل سپرده ایم
دلداده ی قدیمی ِ آلِ پیمبریم
هر بار روضه خوان به شهیدان گریز زد
دیدیم بین معرکه در خون شناوریم
هر روضه ای که بود ما هم تو روضه بودیم، روز هشتم ما هم با علی اکبر اِرباً اربا شدیم،روز نهم انگار با اباالفضل تیکه تیکه شدیم، روز عاشورا اسب رو بدن امام حسین فقط نرفت،انگار ما هم زیر سُمِ اسب پرپر زدیم....
خدمتگزار فاطمه بودن کجا و ما
ما عبد فضه ایم و غلامانِ قنبریم
ماه خدا رسیده و در بین اهلبیت
شکر خدا که سی شب مهمان مادریم
مادر چرا رنگ از رُخ ماهت پریده؟
مادر چرا خون از گریبانت چکیده؟
مادر چرا دیگر نمی آید صدایت؟
رفتی ز دنیا یا خدا داده شفایت ؟
با فاطمه در آتش عشق تو سوختیم
ما خاکسار کوچه ی تو، خاک آن دَریم
بِالحُجَّةِ اِلهی العفو...

 

صفا و مروه کجا و حریم یوسف زهرا

صفاست در حرم باصفایِ حضرت هادی

ز دست رفته شکیبم خدا کند که نصیبم کند

شود یا زیارت صحن و سرایِ حضرتِ هادی

اگر به سامره ام اوفتد گذر سر و جان را

کنم نثار به گنبد نمایِ حضرت هادی

دلم که درد گناهش به احتضار کشانده

پناه برده به دارالشفایِ حضرت هادی

مرا رضایتِ ابن الرضا خوش است که دانم

بوَد رضایِ خدا در رضایِ حضرت هادی

به زور خوانده به بزم شراب حجت حق را

نکرد شرم و حیا از خدایِ حضرت هادی

گهی به بزم شراب و گهی به مجلسِ دشمن

چگونه اشک نریزم برای حضرت هادی

چگونه اشک نریزند دوستان به عزایش

که گشته فاطمه صاحب عزایِ حضرت هادی

غریب و بی کس و تنها شهید گشته چو جدش

زمین سامره شد کربلای حضرت هادی

سیاه پوش کن ای آسمان ملائک خود را

که شد خموش صدای دعای حضرت هادی

یارب از زهرِ جفا سوخت زپا تا به سرم

شعله با ناله برآید همه دم از جگرم

جز تو ای خالقِ دادازر کسی نیست گواه

که چه آورده جفای متوکّل به سرم

می دوانید پیاده ز پیِ خویش مرا

گرد ره ریخت بسی بر رخ همچون قمرم

آن شبی را که مرا خواند سوی بزم شراب

گشت از شدّت غم، مرگ عیان در نظرم

خواست تا بر من مظلوم دهد جام شراب

شرم ننمود در آن لحظه زجدّ و پدرم

زهر نوشیدم و راحت شدم از عمر ولی

ریخته خاکِ یتیمی به عذارِ پسرم

با که این ظلم بگویم که به زندان بلا

قبر من کند عدو پیشِ دو چشمان ترم

 

گفتم رو سینه ی محتضر رو سبک میکنند؛دو سه ماهه سینه سنگینی میکنه،نمیتونه یه نفس عمیق بکشه...آخه میخ فرو رفته تو سینه...

 بی بی فرمود:علی جان برو مسجد برام دعا کن خیلی دلم گرفته...خیلی دلم سوخته برا این یه حرفش...چی شد اینجوری شد؟!

نگاه کرد دید زهرا که هر دو دستش از کار افتاده بود حالا با هر دو دست کار میکنه.

یه دست خمیر درست میکنه...یه دست کار دیگه میکنه...فرمود:زهراجان! الحمدلله خوب شدی.داری کار خانه میکنی.

یه نگاهی کرد...نگاه معنادار...اما یه جوری که علی صورتشو نبینه...یه وقتایی علی خودش نگاه نمیکرد...آخه او هم خجالت میکشید...

یه وقتایی مرد خجلت میکشه از همسرش...

علی جان! برا چند روزتون نان پختم...یه دفعه علی خشکش زد...این حرفا رو مسافرا میزنن...علی جان! حسنینم رو شستم...علی جان! موهای زینبمو شانه زدم...علی جان! دیشب خواب بابامو دیدم...وعده داده امشب مهمونشم...همینجور که نشسته دید زانوی علی داره میلرزه...یه ذره سرش رو بلند کرد دید صداش داره میلرزه...فاطمه به هم ریخت...

خدا! محسنمو دادم علیمو اینجور نبینم...خدا پهلوم شکسته شد علی آسیب نبینه..‌.از سینم این همه خون ریخت که اشک علی رو نبینم...دید اگه علی تو خونه باشه،بیینه جون دادن زهرا رو دق میکنه...

همه عالم میخوان علی بالینشون باشه...

فاطمه فرمود علی جان! میشه خواهش کنم بری مسجد برام دعا کنی؟

فاطمه جان چشم...چقدر گوش دادن حرف فاطمه برا علی هزینه داشته...

نمیدونم امروز سخت بود؟!آدم بره یه دفعه خبر بیارن...یا اون روز سخت بود که اومدن درِ خونه سر و صدا کردن...آبروریزی کنند...تا علی پاشد...زهرا با دست سالم اشاره کرد...صحیح و سالم بود...علی جان اجازه بده من برم دمِ در...خواهش منو رد نکن...

خانوما اگه چیزی تو خونه کم دارید جلو رفیقای شوهرتون نگید...(حالا سلمان،ابوذر،مقداد...ده دوازده نفر اونجا نشستنا...)کنار بکش بهش بگو...یه جوری فاطمه گفت اگه علی میگفت نه برا فاطمه گرون تموم میشد...میخوای بری...برو...به خدا این از وداع حسین و علی اکبر سخت تر بود برا علی...

فاطمه رفت پشت در...واویلتاه...واویلتاه...یه مدل هیزم آوردن زود گُر میگرفت...انبوهی از هیزم ریختن دمِ خونه....تا آتیش روشن شد دودش خونه رو گرفت...

این چهار انگشت از لا در بیرون بود...نوشتند اون نامرد تازیانه میزد که زهرا دستش رها بشه...اما دیدند فاطمه یه جور در رو نگه داشته...با اینکه همه دارن فشار میارن...این قدرت خدایی است...

بعضیا میگن بی بی دیگه روزای آخر عمر دیگه نمیتونست خوب راه بره...من اعتراض دارم...میگن آخرای عمر قدش خمیده بود...من اعتراض دارم...اینا روضه هاست که مردا میخونن...و اِلّا  روضه ای که زنا برا هم میخونن فرق داره...خانمی که چهارتا بچه داشته...این بچه ی پنجمشه...تو شش ماهگی بچه همین جوری ام راه نمیتونه بره... همین جوری ام قدم برداشتن سخته براش...استخونا ضعیف شده بود...بپرس از دکترا...تو این ایام قدرت مادر به بچه منتقل میشه...داغ بابا هم دیده بود...غذا هم نمیتونست بخوره...مگه نشنیدی؟! نوه شم میگفت:من که غذا نخواستم...من بابامو میخوام...

همه فشار آوردن...فاطمه درو نگه داشته...یه نفر گفت:برید کنار...چنان لگد به در زد...میخ در داغ شده بود...بدجوری سینه سوراخ شد...صدای شکستن استخونا به گوش علی رسید...زهرام داره بین در و دیوار می افته..."یا فضةُ خُذینی..." تا فضه به خودش بجنبه علی دوید...سر زهرا رو به دامن گرفت...نذاشت با سر به زمین بخوره...علی جان تو کوچه جات خالی بود...اون روزیکه اون نامرد یه جوری زد با صورت به دیوار خورد...

من امروز میخوام بگم دیوار رو قبول ندارم...همون دیوار خونه بس بود... دیدی یه موقع یه کسی خدای ناکرده بی هوا سیلی بخوره با صورت زمین میخوره...علی جان جات خالی بود تو کوچه...

آقا امام حسن دو تا سر به دامن گرفته...یکی تو محراب...فرق شکافته رو به دامان گرفت... انقده گریه کرد امیرالمومنین فرمود:حسن جان گریه نکن! من که طوریم نیست...اونجا سی و هفت ساله بوده امام حسن...ببین مادرت اومده...جدت اومده...جده ات اومده...آخ بمیرم...یه روزم تو کوچه سر فاطمه رو به دامن گرفت...دو دستی که سر رو به دامن گرفت دید دستش خونی شد...آخه میگن گوشواره شکست..‌.

 

من اولین فرزند دلبند بتولم
من نور چشم و میوه ی قلب رسولم
سبط النبی نجل علی حبل خدایم
بنیان گذار نهضت کرب و بلایم
در عرصه ی پیکار ها بی یار ماندم
یاران همه رفتند و با اغیار ماندم
با آن همه غربت برون از خانه دیگر
قاتل چرا در خانه ام بگرفته سنگر
غربت نگر کز مهر یاران بی نصیبم
حتی میان خانه ی خود هم غربیم
آن روز مرگم را به چشم خویش دیدم
از مادرم عجل وفاتی را شنیدم
ای کاش جای محسنش من مرده بودم
ای کاش من سیلی به جایش خورده بودم
حسن جان حسن جان حسن جان...
زتو ای زهر ممنونم،که خود را کارگر کردی
تو بار من ببستی و مهیای سفر کردی
دگرچشمم نمی افتد به روی قاتل مادر....

 

سعید حدادیان

 

با خودش گفت:خدا علی اکبر با زره رفت،اربا اربا شد حالا این بچه میخواد بی زره برههمچین که اجازه داد،دوید رسید به اسب تا اومد بپره امام حسین اشاره به عباس کرد؛ابالفضل کمکش کرد نشست رو اسب،گفت:عمو اذن بده بتازم؛ فرمود: رو سفیدم کن،قاسم رفت،راوی میگه دیدم پا به رکاب نمیرسه؛داشت میرفت عمر سعد نگاه کرد این کیه؟! رو کرد به لشگریانش،گفت:بذار روحیه بدم بهشون گفت: هه کار حسین به جایی رسیده بچه ها رو میفرسته؛ امرای لشگرش قهقه زدند؛ قاسم آمد جلو؛سینه سپر کرد، گفتند:مَن انتَ؟ کی هستی؟ فرمود: اِن تُنکِرونی فانا ابن الحسن،سبط النبی المصطفی الممتحن

نوبت ضرب شست قاسم بود

مرگ شما به دست قاسم بود

گفت و گفتدیدند عمر سعد به فکر فرو رفت؛زرنگه؛میدونه این خانواده کیند؟یه نگاهی کرد گفت:کار این بچه با شامی ها؛اینا کینه ی حسن رو زیاد دارند؛به ازرق شامی که مطابق هزار سوار بود یه نگاه کرد؛گفت:ازرق کار این بچه با تو به پسر کوچیکش گفت:تو برو،رفتمفصله قتال علوی و حیدری قاسم بماند...پسر اول و دوم و سوم و چهارم در جنگ تن به تن قاسم بن الحسن دونه دونه به درک واصل کرد؛بعضی مقاتل(صحت و سقم بماند)تا سی و پنج نفر رو نوشته که قاسم کشته،بعد کشتن این چهار نفر دیگه ازرق خونش به جوش اومد؛گفت:گناه عرب به گردن من اگر داغ این بچه رو به گردن مادرش نذارم

گل بود و نثار مرتضایش میکرد

مثل پسر خویش صدایش میکرد

چون دید به جنگش آمده ازرق شام

عباس به زیر لب دعایش میکرد

این بچه رسید به ازرق؛با تکبیر شمشیر رو کوبید به فرق ازرق؛خود شکافت،سر تا کجا شکافتامام حسین گفت:الله اکبر،عباس گفت:الله اکبر،نجمه گفت: الحمدلله لشگر کوفه از هم گسیخت، دیدند قاسم ازرق رو کشته تا این بچه ها رو ببرند شام چه کردند؟!تا جنازه ی نحس ازرق رو بیان ببرند فرصتی شد قاسم بیاد پیش عمو،حضرت عباس مهار اسبش رو گرفت؛گفت:جانم قاسم!چه کردی عزیزم!

آمد از اسب جست و زمین ادب بوسید

امام حسین تشویقش کرد؛اما قاسم گفت:عمو خیلی تشنمه؛امام حسین گفت:دیدی علی اکبرم تشنه رفت؟اجازه میدی منم برم؟! جنگید و جنگید و جنگیدیه دفعه عمر سعد تشر زد به شمر!چه میکنید؟گفت:نگاه کنید: این بچه خود داره؟گفت:نه،این بچه زره داره داره؟نه...این زمین کم سنگ داره؟سنگ جمع کنید،دورشو گرفتند... یه جوری سنگ انداختند عمامه ش افتاد، میدونی یاد کی افتادم؟یاد ساعتی که عمامه ی حسین رو میبرن...عمامه قاسم افتاد؛صورت پر از خون شد؛دیگه جایی رو نمیبینه؛یکی گفت:حالا نوبت منهچنان شمشیر زد به فرق قاسم،یکی نیزه زد به پهلوش،بچه از رو اسب افتاد،یه نفر روی اسب رو رکاب ایستاد؛داره نگاه میکنه؟کیه؟آقات حسین...یه دفعه دید قاسم داره میفته؛همچین که قاسم افتاد حسین مثل باز شکاری خودشو رسوند؛دور قاسم رو گرفته بودند؛یه عده میگفتند این بچه حسنه؛باید همه ثواب ببریم تو کشتنش...یه وقتی امام حسین رسید که کاکل قاسم تو دست قاتل بود؛گلو رو کشیده؛خنجر تو دستشه،یه لحظه اگر دیر رسیده بود کار تموم بود؛رسید دست قاتل رو قطع کرد؛دید این پاشنه ها گاهی میره بالا میادپایین،گاهی کشیده میشه؛سینه ی قاسم رو به سینه چسبوند؛گفت:برای عمو خیلی سخته تو ازش کمک بخوای کاری ازش برنیاد،قاسم بااین جمله جون داد...حجتت چیه؟به آیت الله خوشوقت گفتم چرا به امام حسین میگن قتیل العبرات؟گریه کرد...گریه کرد(گاهی صد شب پشت سر هم براش روضه میخوندم،گریه ها گفتم آقا چرا گریه میکنید؟گفتند:شما چی میگی؟گفتم:یعنی کشته ی اشک های ریزان،همین گریه ی ما،شما،دیگران...گفت:نه،هی گریه کرد...گریه کردفرمود:امام حسین تو گودال گرفتار شد؛از همه طرف میزدن؛اما برای حسین درد نداشت؛اینا هیچ کدوم امام حسین رو نکشت میدونی امام حسین رو چی کشت؟نگاه کرد دید بالای تل زینب ایستاده؛تا حالا گریه ی زینب رو اینطور ندیده بود؛گریه ی زینب حسین رو کشت؛حسین قتیل اشک زینبه...حالا من میگم قاسم کشته ی اشک حرف آخر حسینه،امام حسین وقتی رسید دید دهان قاسم بسته شده؛نفس نمیتونه بکشه؛باید پا رو زمین بکوبه تا نفس آزاد بشه...تا این جمله رو گفت:جون داد میشد به باقی مونده بنی هاشم بگه بیان؛امام حسین دید وقتی علی اکبر رو آوردند؛ همه اینا از داغ علی اکبر پر پر شدند؛قاسم رو آورد،بعضیا نوشتند پاهای قاسم رو زمین کشیده میشد؛شاید حسین خمیده میومد؛اگه ایستاده بوده پس چرا پاهای قاسم کشیده میشده؟شاید زیر سم اسب ها رفته...رسید به خیمه ها دید زینب ایستاده...چی آوردی؟! بعضی میگن قاسم رو کنار بدن علی اکبر قرار داد... امام حسین نگاه کرد دید زن ها تو خیمه اند؛صبح به زن ها گفته گریه نکنید؛دید صورتا داره سیاه میشه...فرمود:زینبم،زن ها حالا هر کی میخواد گریه کنه...من یاد اون شعر افتادم... زهرا چشم وا کرد دید علی...خدای غیرت؛زهرا از هوش رفتهمعجر کنار رفته؛علی داره میبینه؛داره سکته میکنه؛چه جور آخه زدن؟چند وقته صورتت رو پوشوندی؟ داشت علی میلرزید فاطمه به هوش آمد دید صورت علی داره سیاه میشه،الانه که قبض روح بشه؛گفت:علی! اِبکِ لی...نگفت گریه نکن،گفت:گریه برا من کن...بعد برا اینکه یادش باشه اگر علی هم جون بده بچه ها میمونند گفت: ابک لی...ابک لی...وابک للیتامی...وَاسبَلِ الدَّمعَبذار این اشک رو صورتت بریزهبه درخواست حضرت زهرا اشک ریخت رو صورت بی بی و اسبل الدمعبذار این اشک رو محاسنت بریزه؛بیاد پایین...این جمله رو گفت دیگه اشک علی بند نیومدفهو یوم الفراقعلی! روز آخره...

علی بیا برا حسین گریه کنیم

بیا برا آوارگی بچه هاش گریه کنیم...

یا زهرا

روضه شب ششم محرم قاسم بن الحسن (ع) - نوبت ضرب شست قاسم بود - سعید حدادیان

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2807
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 20
    تعداد اعضا : 290
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,340
    بازديد ديروز : 4,874
    بازديد کننده امروز : 366
    بازديد کننده ديروز : 1618
    گوگل امروز : 335
    گوگل ديروز: 1868
    بازديد هفته : 29,438
    بازديد ماه : 167,037
    بازديد سال : 1,143,797
    بازديد کلي : 8,013,014
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 35.175.191.150
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید