close
تبلیغات در اینترنت
مهدی میرداماد - 3

مهدی میرداماد - 3

مهدی میرداماد - 3

مهدی میرداماد - 3
مهدی میرداماد - 3
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
9 961 aboozar
0 506 aboozar
0 495 aboozar
0 336 aboozar
0 1509 aboozar
0 764 aboozar
0 1301 aboozar
3 1037 aboozar
12 2362 aboozar
0 1676 aboozar
4 7627 amirsajad
0 3080 aboozar
0 2937 aboozar
0 2797 aboozar
0 4519 aboozar
0 2010 aboozar
1 19328 2505
6 7422 aboozar
0 15753 aboozar
1 3290 masoudfn

خشکی ام رفت و وصل دریا شد

سردی ام رفت و فصل گرما شد

فارغم از خودم خدا را شکر

آسمانی شدم خدا را شکر

آمدی و دلم نجات گرفت

باز هم مرده ای حیات گرفت

ای حیات مجدّدِ دنیا

دومین یا محمد دنیا

«یا مَنْ اَرْجُوه» آستانِ لبم

پنجمین رکعت نماز شبم

ای که تنها خدا شناخت تو را

مثلِ بیتُ الحرام ساخت تو را

قافیه های بیت ما تنگ است

در مقامت کمیت هم لنگ است

ای نسیم پر از بهار حسین

حسنی زادۀ تبار حسین

قبلۀ مردم مدینه تویی

حسنِ دوم مدینه تویی

ای ظهورِ پیمبر اکرم

حاصلِ وصلتِ دعا و کرم

مادرت دختر کریم خدا

پدرت حضرتِ کلیم خدا

سر شب فکر نورِ تو بودم

فکر شب هایِ طور تو بودم

خواب سجادۀ تو را دیدم

صبح دیدم کنار خورشیدم

تو تولایِ دفترم هستی

قسم نون والقلم هستی

بی تو این حوزه ها کمال نداشت

میوه ای غیرِ سیب کال نداشت

اگر عِلم تو را حساب کنند

زندگیِ تو را کتاب کنند

علم و اخلاق می شود با هم

آدمی می کند بنی آدم

میوۀ بهتر از رطب ، سیب است

باعثِ التیام تب ، سیب است

فاطمه سیب جنتُ الاعلاست

پس شفایِ تب تو یا زهراست

چه کسی گفته بی مزاری تو

یا چراغِ حرم نداری تو

قبر تو بارگاه توحید است

شمع بالاسر تو خورشید است

چه کسی گفته سایبانت نیست

صحن در صحن آسمانت نیست

عرش که آسمان نمی خواهد

نور که سایبان نمی خواهد

تو خودت سایبان دنیایی

بهترین آسمان دنیایی

 

 

ای حُسنِ مطلع همۀ عاشقانه ها

حس لطیف پرشده بین ترانه ها

زهراترین ستارۀ اوجِ کرانه ها

از تو شنیده اند تمام زمانه ها

دیگر به خانۀ همه دختر مقدس است

با جلوۀ تو واژۀ مادر مقدس است

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

سیب بهشت، لحظه ی از شاخه چیدنت

گوشِ خدا نشسته به پای شنیدنت

چشمان مرتضی شده مبهوت دیدنت

تو آمدی برایِ نبی مادری کنی

هجده نفس به پایِ علی حیدری کنی

هر واژۀ رسیده کنار تو کال شد

عاشق شدن بدونِ تو امری محال شد

تصویر آب با نظر تو زلال شد

قرآن به یمن سورۀ تو لم یزال شد

شبهای قدر ما به تو پیوند خورده است

تقدیر را خدا به دو دستت سپرده است

هر كس كه دم زده ز كلامت كلیم تر

ای از همه به امر ولایت سهیم تر

در بین خانوادۀ رحمت ، رحیم تر

هر نسل دورتر شده از تو ، عقیم تر

نسل تو نسل یلتقیان و مطهر است

هر کس که بوده دشمنِ نام تو ابتر است

یک مصحفِ الهیِ غرق مطالبی

مثل اصولِ دینی و ارکانِ واجبی

تو مظهر العجائبِ شاهِ عجائبی

مصداق دیگر اسداللهِ غالبی

قرآن نوشته است به دریا مُلَّقبی

اصلاً علی تویی که به زهرا مُلَّقبی

تو آمدی جهانِ محقر بزرگ شد

با تو مقام و رتبۀ مادر ، بزرگ شد

هر کوچکی به نام تو دیگر بزرگ شد

اینگونه بود سورۀ کوثر بزرگ شد

هستی ، شبیه دستۀ دستاس دست توست

عالم فدایی دلِ حیدر پرست توست

جاری شد از خروشِ قنوت تو صد قنات

ای دختر مباهله، ای همسر زکات

نام تو نقش بر علم کِشتی نجات

ای مادر حماسۀ حی علی الصلاه

در کربلا و شام، تو در یاد زینبی

حس غرورِ مخفی فریاد زینبی

فرزندهایِ تو همه طوفان غیرتند

در جنگ و صلح مرد نبرد و شهامتند

فرزندهایِ تو همه مست ولایتند

لب تشنه های جام شراب شهادتند

فرزندهایِ تو حسنی و حسینی اند

دلداده هایِ نهضت پاکِ خمینی اند

موج محبتت به دلِ ما نشسته است

با عشقِ تو طناب تعلق گسسته است

مادر! شبیه تو دل ما هم شکسته است

بر سینه ام جمال علی نقش بسته است

این سینه را به سینۀ سَینا نمی دهم

یک ذرّه از محبت زهرا نمی دهم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً و َناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

یا صاحب الزمان‌....

 چون مهر به نور خود پیدایی و پنهانی

با آن که ز من دوری نزدیک تر از جانی

 اوصاف کمالت را آیات جمالت را

می خوانم و می بوسم انگار که قرآنی

 از صوت تو مبهوتم در حسن تو حیرانم

تو حضرت داوودی یا یوسف کنعانی

..مولا یا اباصالح...

من زخم و تویی مَرهَم، من درد و تویی درمان

من خشکی و تو دریا، من تشنه، تو بارانی

 من با تو و تو با من ،انصاف کجا رفته ؟

من کمتر ازمور و تو فوق سلیمانی

 با گُل کُنَمت تشبیه یا با نَفَسِ عیسی

هم خوب تر از اینی، هم پاک تر از آنی

قرآن به تو می نازد عترت به تو می بالد

تو مُنتقمِ خون سالارِ شهیدانی

"یا صاحب الزَّمان آقاجان.. این جوانان به یه  امیدی  امشب اومدن  ،هر کدام یه حاجتی  یه دردی .. بعضی ها هنوز پیراهن مشکی فاطمیه رو در نیاوردند ..گفتن بریم امشب.. می خوام اسمی  رو ببرم  که امام زمان به این اسم فوق العاده حساسِ.. خودش فرمود: بارها شنیدیدگفت: آقا  فردا تو چادر های عرفات ،منا،کجا دنبالت بگردم ..کجا  رَدِ  پایی ازت پیدا کنم ..حضرت فرمودند :هر وقت روضه خوانِ  خیمه تون  روضه ی  عمو م عباس راخواند ، من یک گوشه ای  برای عموم گریه می کنم..یا صاحب الزمان ..اجازه بدید.. ماهم روضه مون همین باشه ..چه روضه ای از چه مادری ..می خواهیم حرف بزنیم..!! ای درود خدا به مادران شهدا ..نکنه یه جلسه بیاد و بره ما یادمون بره از  شهدا و مادران و پدارانشون ...مادر شهید مدافع حرم ..شهید بیست و چهار ساله... فرزندش، عزیز دلش رو  تک پسرش رو .. یه پسر داشت این مادر..  الله اکبر چه تصادفی اسمش هم عباس بود خدا شاهده.. شهید عباس آبیاری  بچه شهریار  ..تو خان طومان شهید شده.. برید ببینید ..تو سایتها هست ..تا هفت، هشت، ماه  بعد از شهادتش جاوید الاثر بود  ..چون  وقتی زخمی میشه داعش جنازه شو  میبره، از بس این شهید زیبا بود.. نمی چرخه زبانم  بگم‌.. با این بچه چه کردن ..فقط همینو بگم  برای مادرش یه جمجمه  آوردن هیچ چیز رو نگذاشته بودن ...  چشماشو در آورده بودن ، گوشش رو بریده بودند، دستاشو قطع  کرده بودن ، پاهاشو .. قطعه قطعه ش کرده بودند ..وقتی این  مادر میگفت .. یاد مادر وهب افتادم که وقتی سَرِ پسر بچه شو براش پرت کردن ..گفت کسی که هدیه در راه خدا داده پس نمیگیره ..

میگفت بعد از هشت ماه بهم  گفتن از اون عباس رشیدِ خوشگلت دو ،سه کیلو برگشته ..گفتم من منتظرم نبودم  ..من چیزی را دادم . در راه خدا دادم.. (سلام خدا به این مادران..)

سلام خدا به اون  مادری که الان قبرش همین چند تا چراغ هم ندارد..  ان شالله با نابودی آل سعود  بریم کنار قبر حضرت اُمُّ البنین علیه السلام‌ ..قبر مادرحضرت  عباس خیلی غریبه ..خیلی بی شمع و چراغِ و تاریکه.. چه مادری چه مادری...

من مادرِ  سالارِ غیرت در زمینم

 من غصه داره فاطمه اُمُّ البنینم

 من قلبِ مجروح و پُر از احساس دارم

 شادم در این عالم که یک عباس دارم

 عباسِ من مشگل گشای عالمین است

عباسِ من خاک کفِ پای حسین است

*من روضه ام  امشب اینه..پنج تا تصویر از زندگی اُمُّ البنین براتون ورق بزنم..تو ذهنت یادگاری بمونه ،به شرطی که حق مادر ادب  را ادا  کنی.. عباس چرا عباس شد....چرا عباس شد "بنفسی انت "....از پَرِ قُنداق شد عباس..از ادب شد عباس ...

تصویراول .. روز اولی که اُمُّ البنین واردِ خانه ی امیرالمومنین شد.. مرحوم ربانی خلخالی تو (ستاره درخشان مدینه) مینویسه میگه اُمُّ البنین رسید مقابل در خانه ی امیرالمومنین داخل نشد به اُمِّ سلمه فرمود : اُمِّ سلمه  من شرط دارم، وارد نمیشم ..همه تعجب کردن، گفتن ،این خانمی که روز اول زندگیش هست   چه شرطی..!! گفت اول بگید  زینب بیاد ،همه تعجب کردند، میخواد چه کنه این  مادر ،خانم زینب آمد در آستانه ی در به نقل تاریخ دختر هفت ،هشت  ساله تاریخ مینویسه روزی که اُمُّ  البنین واردخانه ی  امیرالمومنین شد حسنین  بیمار بودند..   بودن تب داشتند میگن.. اُمُّ البنین ایستاد ،خانم زینب تو آستانه ی دَر  ، میدونی این  مادر چه کرد، از همان روز اول،یکمرتبه   دیدن اُمُّ البنین خودش رو  انداخت روی پاهای زینب ..خانم جان فقط اومدم یه جمله بگم ..نیامدم جای مادرت زهرا را بگیرم ..اومدم اجازه بدی تا آخرِ عُمر کنیزی و خدمت این خانه را بکنم ..

میگن زینب زیر بغلهای این مادر را گرفت بلند شد.. اومد تو خانه دور حسنین می چرخید این مادر  تا آخر عمر خدمتِ بچه های فاطمه را کرد من کجا خونه ی فاطمه کجا..

این  یه تصویر..

 تصویر دوم ..اولین فرزندش به دنیا اومد .. (همه ی  مادر ها  وقتی نُه ماه   تحمل می کنند سختی بارداری را دلشون خوشِ..  وقتی  بابا اولین بار بچه رو بغل میکنه بخنده .. خوشحال باشه راضی باشه ..)اُمُّ البنین  بچه رو تقدیم امیرالمومنین کرد ..مولایی نگاه کرد.. دیدن امیرالمومنین بند قنداقه را باز میکنه .. دستهای این بچه رو از تو قنداقه در آورد ،هی دست ها را می بوسه.. هی به چشماش میماله ..گریه میکنه ..صدا زد آقا جان.. مگه  دستهای بچه ام عیبی داره.. چی شده آقا گریه تون رو  نبینم ..روز اول،  برا مادر روضه رو خوند ..اُمُّ البنین ..دارم برای آن روزی گریه می کنم ..این دست ها را از بدن جدا می کنند.. (فکر میکنید مادر چه جوابی داد اعتراض کرد ..چرا..!! بچه مِ میوه ی دلمِ ..چرا دستهاشو جدا میکنن ..؟..نه....!!...میگن بلند شد قنداق را گرفت تو رو خدا این کار رو ببین  مادر اینجوری باید  باشه که بچه اش بشه ابالفضل ...میگن قنداق رو گرفت هی دور سَرِ حسین می چرخوند ..آقا بچه ام بلا گردونِ بچه ات بشه ..یه مو از سَرِ حسینت کم نشه

تصویر سوم ...عباس بیا مادر بشین می خوام یه قولی بهم بدی ..مادر چه قولی بدم ..می خوام بهم قول بدی.. نکنه  یه روز به حسین   بگی برادر ..(تربیت رو ببین) تعجب کرد چرا نگم برادر..  بهترین برادر عالم مال منه ..  دستهای عباسش رو گرفته گریه کرد..گفت نگو برادر بی احترامی میشه آخه مادر اون فاطمه است.. اما مادر تو کنیز زینبِ ..

تصویر چهارم ...اُمُّ  البنین  تو خونه نشسته امیرالمومنین از صفین برگشت بیرون مدینه.. تاریخ مینویسه نرفت داخلِ مدینه ..بیرون مدینه ایستاد به عباس چهارده ساله اش ..یه نوجون  خوش قدوبالا و رشید ..گفت عباسم بایست می‌خوام باهات مشق  شمشیرکنم ..اُمُّ البنین تو خونه اس ..زنهای مدینه بهش خبر دادن بیا علی بچه ت رو پشت دروازه های مدینه نگه داشته.. داره باهاش مشق شمشیر میکنه ..تعجب کرد چی شده ..خانم بلند شد  چادر و عبا  به سر، اومد بیرون مدینه  از دور داره نگاه میکنه .. شمشیر داد به دست ابالفضل  خودش شمشیر به دست همه ایستادن .. پدر و پسر دارن با هم مشق شمشیر می بینن.. پدر یَلِ خیبرِ پسر عباسِ..  یه مدتی جنگیدن.. امیرالمومنین شمشیر رو از دست راستش گرفت گفت بیا جلو پسرم ..دست راستش رو بست ..گفت حالا بگیر به دست چپت ..با دست چپ شروع کرد به مشق شمشیر دیدن ..یه مدت با دست چپ ..(مادر داره میبینه ).. آورد عباس رو جلو دست چپش هم بست ..گفت حالا شمشیر رو با نوک دندانت بگیر ..ببینم میتونی با من مبارزه کنی ..همه تعجبن ..مادر نگرانِ ..شمشیر را به دندانش گرفت با پدر مشق شمشیر دید ..یه مدت که جنگید خسته شد تا عرق همه ی پیشانی عباس را گرفت ..اُمُّ البنین دوید اومد جلو افتاد روی پای امیرالمومنین ..آقا بچه ام خطایی کرده ..کاری کرده داری تنبیه اش میکنی ..گفت نه.. اُمُّ البنین.. "هذا ذُخر الحسین " این ذخیره ی کربلاس.. یه روزی دوتا دستهاش میزنن مجبور میشه مشک رو با دندونهاش رو نگه داره ..دارم عباسم رو آماده میکنم برای اون روز ..همه گریه کردن ..

 

تصویر پنجم ..کاروان از مدینه میره کربلا ..همه وداع کردن.. بیست و هشتم رجب..ِ کاروان داره از مدینه حرکت میکنه به طرف مکه ..همه خدا حافظی کردن از دروازه ی مدینه رد نشده نگاه کرد ابی عبدالله دید اُمُّ البنین ایستاده داده نگاه میکنه صدا زد عباسم مگه با مادرت خداحافظی نکردی ..گفت چرا آقاجان خداحافظی کردم ..گفت پس چرا مادرت اومده دنبالت برگرد ببین خانم چی میگه ..خیلی احترامش رو نگه میداشتن..عباس برگشت از اسب پیاده شد بله مادر چی شده دنبال قافله راه افتادی گفت: عباس برو سه تا برادرهای دیگه ت هم بیان با چهارتای  شمارا  کار دارم، چهار تایی دور مادر حلقه زدن ایستاد دستهاشونو گرفت گفت مگه من مادر شما نیستم ..چرا...!!مگه حق به گردنتون ندارم ..چرا.‌‌..!!باید یه قول مردونه بهم بدید، چه قولی بدیم حالا  همه ی قافله معطل هستناون آقا را میبینید پسر فاطمه اس ..یه قولی بدید ..چه قولی.‌..بهم قول بدید باحسین دارید میرید نکنه بی حسین برگردید ...بهم قول بدید نگذارید یه مو از سرش کم بشه ..قول بدید تا اخرین نفس ازش دفاع کنید ..قول دادن به مادر .‌..عباس قول داد به مادرش حسین رو تنها نگذاره ..همه ش نگران حسینش بود کسی که قول داده پای قولش میمونه ..یه روز هم به باباش علی قول داد..شام بیست و یکم رمضان وقتی دستشون رو بابا تو دست هم گذاشت ،قول داد حسین رو تنها نگذاره..روز تاسوعا هم به زینب قول داد وقتی امان نامه آوردن قول داد حسین رو تنها نگذاره ..پای همه ی قولهاش وایساد ..اما به یه نفر قول داد، شرمنده شد ..به یه دختر تشنه قول داد .. وقتی سکینه مشک خالی رو داد دست عمو ..

عمو آب ..عمو آب ...عمو آب...

قول داد به سکینه ..لذا تو علقمه افتاد،صدا زد حسین جان منو به خیمه ها نَبَر آقادیگه نمیتونم توی چشمهای بچه هات نگاه کنم ..آخ..افتاد روی زمین ...ابی عبدالله داغ زیاد دیده.. مدینه برادر از دست داد، امام مجتبی برادر بزرگشِ..امامشِ..وقتی امام حسن رو از دست داد ،چندتا جمله ی معروف داره ..گفت دیگه عطر نمیزنم ..دیگه لباس نو نمی پوشم ..دیگه محاسِنَم رو خضاب نمیکنم ..غارت زده منم ..اینها معروفه ..اما کنار علقمه یه جوره دیگه حرف زد ..تا نگاهش به عباس افتاد ..دیدن یه دست به کمرش گرفت "الان اِنکَسَرَ ظَهری"....یاحسین .....ای خدا به اُمُّ البنین به بچه های شهیدش به پسر سردار سقاو تشنه لبش ..فرج امام زمان ما برسان ...ای خدا اسم ما امشب جزء زائران مدینه ثبت بفرما ..الهی آمیننامه ی فاطمیه ی مارا به امضای ابالفضل علیه السلام برسان  .. الهی آمین

 

اُم‌البنین ... آه یا اُم‌البنین

گریه نکن هرچند ، دریایِ احساسی

حق داری زینب رو دیگه نمیشناسی

حق میدی که پیرم ، خیلی زمین گیرم

روزی هزار دفعه ، از غُصه می میرم

اُم البنین قمرامُ و کشتن

اُم البنین قمراتُ و کشتن

اُم البنین پسرامُ و کشتن

اُم البنین پسراتُ و کشتن

اُم‌البنین ... آه یا اُم‌البنین

مادر نبودی که ، تنها شدم تنها

کشتن داداشم رو ، تشنه لبِ دریا

مادر نبودی که ، آب و صدا میزد

پیش چشایِ من ، هی دست و پا میزد

اُم البنین بی پر و بال رفتم

اُم البنین دیگه از حال رفتم

ام البنین هر جوری که میشد

از خیمه تا ته گودال رفتم ...

اُم‌البنین ... آه یا اُم‌البنین

مادر نبودی که ، دیدم اسارت رو

غوغای غارت رو ، حد جسارت رو

مادر نبودی که ، صد مرتبه مُردَم

از کربلا تا شام ، خیلی زمین خوردم

اُم البنین اشکامون و دیدن

اُم البنین همه میخندیدن

ام البنین نبودی تویِ شام

دور سر داداشم رقصیدن ...

اُم‌البنین ... آه یا اُم‌البنین

 

 

کیستی تو بهشت بابایی

کوثر و قدر و نور و طاهایی

 دو جهان ذره و تو خورشیدی

همگان قطره و تو دریایی

 هم صدا با تمامی سادات

شیعه گوید تو مادر مایی

 مطلعُ الفجر بامداد ازل

لیلة القدرِ حق تعالایی

برتر از درک و دانشِ همه ای

چه بخوانم تو را که فاطمه ای

 ای مقامت ز وَهم ها برتر

قدر و جاهت ز وصف ما برتر

 مدح تو بر لبِ رسول خدا

ذکرِ ناب ست از دعا برتر

 رتبۀ توست از زنانِ بهشت

به خداوندی خدا برتر

 جز پیمبر که دست بوسِ تو بود

تویی از کُلِ انبیا برتر

 حجره ات کعبۀ دل حیدر

بیتت از بیتِ کبریا برتر

 خانه ای روشن از کلام الله

سر زد از آن دو آفتاب و دو ماه

 آن چه در این خانه خود را می نمود

عشق بود و عشق بود و عشق بود

 همۀمدینه خبر دار بودن امیرالمومنین و زهرا ،چقدر رابطه شون عاشقونه اس .. خبر داشتن تا علی از جنگ بر میگرده سَر و رو زخمی اول زهرا در رو باز میکنه .. تا زخمهایِ علی رو مرهم نگذاره کار دیگه ای نمیکنه .. همۀ عالم میدونستن زهراتو خانه نان بپزه بچه ها را آماده کنه اما نگاهش به علی هست .. همه میدونستن چشم از علی بر نمی داره .. آخ بمیرم برات یا علی .. امروز همه میخواهیم برای تو گریه کنیم آقا جان ..چند وقته زهرا روشو از علی میگیره .. چند وقته دیگه اون خونه تنورش روشن نشده .. چند وقته موهایِ زینبت رو شونه نزدی .. خدا نکنه هیچ خونه ای بی مادر بشه ..خونه ای که بی مادر بشه همه ی کاراهاش بهم میریزه ..

 ای بهشتِ خدا گل رویت

ای رسول خدا ثنا گویت

 سورۀ نور خط پیشانی

لیلۀ قدر تارِ گیسویت

 شب معراج مصطفی می دید

باغِ جنّت پر است از بویت

 روحِ بینِ دو پهلوی احمد

به چه جرمی شکست پهلویت

 گر جسارت نبود می گفتم

هُرم آتش چه کرد با مویت

 از علی دوستی نشان مانده ست

هم به رخسار هم به بازویت

 خانم جان ، هر قهرمانی مدال داره .. مدالش رو نشونه همه میده .. تو قهرمانِ علی دوستی بودی .. همۀ عالم یه طرف تو علی دوست داشتن ، فاطمه یه طرف .. چرا مدالت رو نشونه علی ندادی .. اینقدر نشون ندادی تا امشب خودش دستش رسید به بازو هایِ ورم کرده ....

کاش هفت آسمان شَرر می شد

کاش عمرِ جهان سر می شد

بر سر روز اگر غمت می ریخت

از شب تار تیره تر می شد

به علی هم نگفتی ای زهرا

که چگونه شبت سحر میشد

 هر کسی با علی عداوت داشت

 به تو در کوچه حمله ور میشد

 جسمِ در هم شکسته ات  هر دم

هدف ضربه ای  دگر  میشد

 چشمشان تا که برعلی افتاد

ضربه هاشان شدیدتر میشد

 کی باور میکرد یه زنِ هیجده ساله ، دورش چهل تا نامحرم ... هی به علی نگاه کنن ، زهرا را بزنن ... اینجا آخرین جایی نبود که دورِ یه زن حلقه زدن ... یه جایی دیگه ام  سراغ دارم .. دور یه زن مردها حلقه زدن ..

هرچه او بیشتر نفس میزد ..

بیشتر میزدند زینب را ..

 تیغ ها مانده بود در گودال

با سِپَر میزدن زینب را ..

 یک نفر مانده بود در گودال

صدنفر میزدن زینب را ..

 بیاید همین الان نیت کنیم برا زیارت حرم حضرت رقیه سلام الله علیها یه روضه بخونم .. بگم مادر .. شما را روز زدن .. شما را توی کوچۀ صاف زدن .. شما هیجده ساله بودی زدن .. اما رقیه سلام الله علیها رو شب و روز زدن .. تو بیابون زدن .. تو خارها زدن ...

 حسین....

مادر شما را زدن اما یه تکیه گاه داشتی به نام حسن علیه السلام ، پسرت بود زیر بغلهاتو بگیره .. رقیه رو  تو بیابون زدن .. با لگد تو پهلوهاش زدن .. زینب هر چی التماس کرد بزارید ، خودم برم  .. زَجر اومد از موهاش گرفت ...

 

بهتر از اشکِ برا فاطمه نیست

کارِ من امرِ به این معروفِ

 ولی سخته بخونم اِی مَردم

روضه ی مادرمو مَکشوفِ

خیلی سخته به ولله ... شما گریه نکنید ناله نکنید .. من دیگه نمیخونم .. شما اهل روضه اید .. خیلی ها دارن به پهنایِ صورت اشک میریزن ..

 برا گوشه گوشۀ مرثیه هاش

مثل اسفندِ رویِ آتیشَم

 شماها بلند بلند گریه کنید

ولی من زود میگم و رد میشَم

 ای مادر .. ای مادر .. میخوام دعا کنم ..

الهی دیگه به گوشِ بچه ای

صدایِ نالۀ مادرش نیاد ...

 الهی هیچ وقت صدایِ مادرت رو نشنوی ناله میزنه .. الهی هیچ وقت درد کشیدن مادرتُ نبینی ...

 الهی دیگه  به گوش بچه ای

صدای ناله ی مادرش نیاد..

آروزم اینه که دیگه مرگشُ

مادرِ جَوانی از خدا نخواد ..

 الهی پیشِ نگاهِ باغبون

باغچه ای بی گل سرسبد نشه ..

جلو چشمِ خیسِ طفلِ مُضطری

راه مادری  تو کوچه سَد نشده ...

  امام صادق فرمود برای مادر ما بلند گریه کنید .. یه دعای دیگه ..

 الهی شاخۀ یاسِ باغچه ای

دیگه با کبودی دَم ساز نشه ..

آرزوم اینِ درِ هیچ خونه ای

دیگه با ضربِ لگد باز نشه..

 عزرائیل اجازه میگرفت درِ این خانه را میزد .. مگه این خونه کم خونه ای هست ..؟ پیغمبر بارها فرمود : اِنَّ بَیتَ فاطمه بَیتی .. پیغمبر بارها فرمود : اِنَّ بَیتُها بَیتی .. بعد اشارۀ مستقیم .."الله اکبر" ... (پیغمبرِ میبینه..) فرمود : وَبابُ بَیتُها بابُ بَیتی .. یعنی در خانۀ زهرا در خانۀ منِ ..بارها میامد جلو این در با احترام ... "السلام علیکم یا اهل بَیت النُّبوه".. کی باورش میشد .. مادر ما بره پشت دَر .. آیا نمیدونستن .. فاطمه پشت دَرِ ..!! ولله میدونست فاطمه پشت دَرِ .." خودش تو نامه نوشت .. نوشت ، صدایِ زهرا را شنیدم .. پشیمون شدم‌ .. برگشتم ، گفتم .. برگردم ، برم .. دو سه قدم اومدم عقب ، یک مرتبه یادِ علی افتادم ..هر چی کینه از علی داشتم .. چنان لگدی به دَر زدم .. صدایِ شکستن استخوانهایِ فاطمه ...صدا زد : بابا یارسول الله ..."یاابتا" .. مادرِ ما افتاد ... فقط همینو بگم.. مرحوم علامۀ قزوینی .. مرحوم رحمانی همدانی .. مرحوم محدث قمّی .. دو سه تا مقتل اینو نوشتن .. وقتی مولا رو اومدن ببرن .. علی یه صحنه ای دید .. نوشتن امیرالمومنین اومد بره ... دید زهرا رویِ زمین افتاده .. عباشو انداخت روی فاطمه .. این زهراست ... این ناموس خداست ...نوشتن فضّه رو صدا زد .. فِضّه دوید اومد .. مرحوم علامۀ مفید میگه : اومد بالا سر بی بی .. فِضّه تا سر بی بی رو بغل کرد .. خانم ، حالِ بچه ات چطوره ..؟ بی بی یه ناله زد ..‌ فضّه محسنمُ کشتن ... وای ... "والله قُتِلَ ما  فی اَحشائی" خدا لعنت کنه اون که اینکار رو کرد ... یه جمله دیگه بگم دلت رو  ببرم کربلا .. میخوام بگم .. مادر ..یه مادری که بچه اش به دنیا نیامده بمیره و از  دنیا بره ، سخته .. بچه از دست دادن .. سخته .. اما مادری که بچه اش به دنیا نیاد .. راحتتر با این داغ کنار میاد .. بچه رو ندیده .. بچه به دنیا نیامده ... از دنیا میره .... وای به حال اون مادری که شش ماه بچه شو بغل کنه ... وای به حال اون مادری که دستاشو ببینه .. چشماشو ببینه .. خنده هاشو ببینه .. گریه هاشو بشنوه .... وای از دل رباب ... حسین ... حسین ‌...بگم مادر ، محسنت از دست دادی .. اما دیگه  ندیدی غرقِ به خون باشه .. وای به اون مادری ، نگاه کنه ببینه .. از گوش تا گوش علی ، با تیر سه شعبه ....بلند بگو ... یاحسین ...

 کشته شد محسن و  آنان که تماشا کردن

سند تیر به اصغر زدن امضاء کردن

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2531
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 21
    تعداد اعضا : 289
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 2,102
    بازديد ديروز : 3,274
    بازديد کننده امروز : 367
    بازديد کننده ديروز : 627
    گوگل امروز : 228
    گوگل ديروز: 503
    بازديد هفته : 18,402
    بازديد ماه : 78,394
    بازديد سال : 827,627
    بازديد کلي : 7,696,844
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 35.153.135.60
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید