close
تبلیغات در اینترنت
مهدی سلحشور

مهدی سلحشور

مهدی سلحشور

مهدی سلحشور
مهدی سلحشور
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 30 aboozar
3 37 aboozar
0 207 aboozar
10 110 aboozar
0 164 aboozar
1 128 aboozar
9 1120 aboozar
0 639 aboozar
0 641 aboozar
0 436 aboozar
0 1619 aboozar
0 853 aboozar
0 1412 aboozar
3 1137 aboozar
12 2530 aboozar
0 1805 aboozar
4 7739 amirsajad
0 3170 aboozar
0 3027 aboozar
0 2877 aboozar

دل میزنم به دریا ، پا میذارم تو جاده
راهی میشم دوباره ، با پاهای پیاده
راهی میشم ، به سوی خاکی آسمونی
که داره عطر مهربونی ، عطر حریم بی نشونی
میام و دارم شور و نوایی ، میخوام بگیرم اذن رهایی
ای شهدا….
اگه که قلبم و شیدا کردم
اگه که چشمام و دریا کردم
من با هزار امید اینجا هستم
گمشده ام و شاید پیدا کردم
دارم گله ها ، از فاصله ها

جا مونده منم ، از قافله ها
اومدم اینجا قلبم ، رنگ خدا بگیره
چی بگم عاشقی رو ، از شهدا بگیره
با یادشون ، جاری اشک های زلال ام
میخوام که با شروع سال ام ، عوض بشه دوباره حالم
مدد میگیرم، از خود مادر
که دم بگیرم تا دم آخر
یا فاطمه ، یا فاطمه
ولایت ات همه آمال من
روشنی بخش ماه و سال من
دل ام رو زیر رو کرده مهرت
تویی محول احوال من

من از تو میخوام ، تنها یه حاجت
اذن رهایی رزق شهادت

یا زهرا یازهرا....

می‌خوام مثه شهیدا ، نذر غمش بمیرم

یه روزی انتقامِ ، مادرمو بگیرم

اون روزی که ، تو کوچه محشری به پا شد

فاطمه یار مرتضی شد ، برای رهبرش فدا شد

فدایی شد تا ، بمونه روشن

چراغ این راه ، واسه تو و من

یا فاطمه ، یا فاطمه

 تا روزی که بیاد خورشید از راه

روشنه راهمون با نورِ ماه

یاور و یار رهبر می‌مونیم

تا جمعه‌ ظهور ان‌شاء‌الله

ذکر لب ما ، با شور و نوا

ای جانِ جهان ، یا مهدی بیا

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَظلوُم یا اَباعَبْدِاللَّهِ ..

آی نوکرا ، گریه کنید میخوان حسین رو بکشن ...

رفتنِ تو می زند آذر به خیلی چیزها

زل زده از رویِ تل خواهر به خیلی چیزها

گفتی ابنُ الحیدرم آخر نمی دانی مگر

می شود حبّ علی منجر به خیلی چیزها

دیده جایِ خالی ات را آن سوار و دوخته

چشم بر گهواره بر معجر به خیلی چیزها

روی پیشانی زِجایِ مهر خون جاری شده

سنگ دارد می زند لشگر به خیلی چیزها

تیرِ را جایِ جلو از پشت در می آوری

*دامنِ عربی بالا زد .. خونِ پیشانی پاک کنه .. آی حرمله دستت قلم بشه .. با تیر به سینۀ ابی عبدالله .. هر کاری کرد تیرُ از جلو در بیاره ..*

تیرِ را جایِ جلو از پشت در می آوری

گیر کرده ظاهراً از پَر به خیلی چیزها

آنطر ف از دور دیدم سارقی را در کمین

چشم دارد او به انگشتر به خیلی چیزها

*خود حضرت شهادت داده روزِ عرفه ، همه حرفا رو زده .. بزار خودش روضه بخوانه ، یا صاحب الزمان .. گفت :

اَنَا اَشْهَدُ یا اِلهی بِحَقیقَةِ ایمانی، وَعَقْدِ عَزَماتِ یَقینی،وَخالِصِ صَریحِ تَوْحیدی، وَباطِنِ مَکْنُونِ ضَمیری، وَعَلائِقِ مَجاری نُورِ بَصَری، وَاَساریرِ صَفْحَةِ جَبینی، وَخُرْقِ مَسارِبِ نَفْسی، وَخَذاریفِ مارِنِ عِرْنینی، وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعی، وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَیْهِ شَفَتایَ، وَحَرَکاتِ لَفْظِ لِسانی، وَمَغْرَزِ حَنَکِ فَمی وَفَکّی،وَمَنابِتِ اَضْراسی، وَمَساغِ مَطْعَمی وَمَشْرَبی،وَحِمالَةِ اُمِّ رَأْسی،وَبُلُوعِ فارِغِ حَبآئِلِ عُنُقی،وَمَا اشْتَمَلَ عَلیْهِ تامُورُ صَدْری،وَحمائِلِ حَبْلِ وَتینی،وَنِیاطِ حِجابِ قَلْبی، وَأَفْلاذِ حَواشی کَبِدی،وَما حَوَتْهُ شَراسیفُ اَضْلاعی وَحِقاقُ مَفاصِلی،وَقَبضُ عَوامِلی، وَاَطرافُِ اَنامِلی، وَلَحْمی وَدَمی،وَشَعْری وَبَشَری، وَعَصَبی وَقَصَبی ، وَعِظامی وَمُخّی وَعُرُوقی ، وَجَمیعُِ جَوارِحی ...

گفت داداش همۀ اینا میدونن ، ما خانواده چه قدر غیرتی هستیم .. همه از غیرتِ بابام علی خبر دارن که هر وقت میخواستیم بریم سرِ قبرِ پیغمبر ، چند نفر منو احاطه میکردن .. کسی قد و قامتِ زینبُ نبینه .. یا صاحب الزمان .. اینو هم میدونن حسین چقدر غیرتیِ .. اختلاف شد بینشون یه عده گفتن حسین تموم کرده .. یه عده گفتن نه هنوز جان داره .. گفتن اگه میخواید ببینید زنده ست یا نه ، به خیمه ها حمله کنید .. اگر زنده باشه عکس العمل نشون میده .. تا سمتِ خیمه ها حمله کردن .. رویِ نیزه شکسته بلند شد .. گفت نانجیبا بیاید سراغِ من .. با زینب چه کار دارید .. با سه ساله چه کار دارید ... مگه دین ندارید ..

بالاخره اونی که نباید میشد شد .. ادامۀ روضه و یه جمله عرض کنم .. یا صاحب الزمان .. تا صدایِ ذوالجناح از پشتِ خیمه اومد ..

همه از خیمه ها بیرون دویدن

ولی سالارِ زینب را ندیدن ..

دیدن زین واژگون .. یال غرقِ خون .. بدن پر تیر .. راوی میگه دیدم ذوالجناح جلو داره حرکت میکنه .. این زن و بچه دنبالِ ذوالجناح هی فریاد میزنن حسین ...

آنطر ف از دور دیدم سارقی را در کمین

چشم دارد او به انگشتر به خیلی چیزها

 

باز برایِ حسین بی قراریم ....
پاک میشه هر گناهی که داریم ....
بازم جاری شد دریایِ گریه
تویِ روضه ها مثلِ همیشه
بازم این اشکا میره کربلا
مرهم زخمِ اربابت میشه
اشکِ چشام رو خدا میخره
داغ دلا رو خدا میخره
حضرت زهرا فرمود به حسین
گریه کنا رو خدا میخره ....
صلَ الله علی الباکینَ عَلَی الْحُسَیْنِ ...
کاروانی پُر از نور تو راهِ
کاروان رو به روش قتلگاهِ
اینجا کربلاست داره میرسه
بویِ روضه بر مشامِ زینب ....
هر چی حسینی تویِ این صحراست
روضه س لباسِ احرام زینب ....
کعبه به سعی و صفا میرسه
اینجا حسین به خدا میرسه
اینجا با تیرِ سه شعبه ببین
شیرخواره هم به منا میرسه ...
صلَ الله علی الباکینَ عَلَی الْحُسَیْنِ ...
غم فراون تویِ قلبِ ارباب
قافله میرسه اما بی تاب
اونی که امروز دلشوره داره
برایِ اصغر خانم ربابه ....
با گریه زاری میگه به زینب
تویِ این صحرا قحطیِ آبِ ...
دل نگرونه برا روزی که
حرمله میرسه تو کربلا ...
دل نگرونه نیاد روزی که
شیرخواره هم بره رو نیزه ها ...

 

خرد را یافتم گفتم علی کیست
بگفت آنکس که وصفش حد کس نیست
علی ویران نشینِ عرش پیماست
از این پایین تر از آن نیز بالاست
نه لوح و نه سپهر و نه قلم بود
علی پیشِ خدا پیشِ از عدم بود
همه در هر زمان وصفش شنیدند
 
نمی دانم وِرا کی آفریدند ...

 شب معراج نشنیدی که احمد
در آن خلوت سرای حی سرمد
بهر جانب که چشم خویش بگشود
علی بود و علی بود و علی بود

 چه گویم تا نریزد آبرویم
تو خود گو کیستی تا من بگویم
نمایِ جزر و مدِ ذوالفقارت
رجز خوان میشود بهرِ وقارت
چو شمشیرِ تو با جسمی ستیزد
چونان افتد که دیگر برنخیزد ...
ثواب نیست ثوابی که بی ولایِ علی ست
نماز نیست، نمازی که بی علی برپاست
به آیه آیۀ قرآن بحقِ پیغمبر
که راه غیرِ علی راهِ نیستی و فناست
علی کسی است که یک ذرّه از محبت او
نجات بخش تمامیّ خلق روز جزاست
من و جدا شدن از مرتضی خدا نکند
که هرکه گشت جدا از علی، جدا زخداست
حدیثی از دو لبِ مصطفی مرا ست به یاد
به آب زر بنویسم اگر رواست ، رواست
خدا گواست پی دشمنِ علی نروم
حلال زاده رهش از حرام زاده جداست ...

 

قسم به گریه ی صاحب عزای امّ بنین

من آفریده شدم با دعای امّ بنین

قسم به کعبه که از کعبه حرمتم بیش است

چنان که سوختم از ماجرای امّ بنین

پس از ظهور اگر آمدم مدینه رفیق

قرارمان دم ایوان طلای امّ بنین

به جان دست قلم،در جزا نمی سوزد

دلی که سوخت در نینوای امّ بنین

مکان گریه برای حسین اگر حرم است

مگو بقیع، بگو کربلای امّ بنین

شبیه مشک اباالفضل می چکد اشکم

به پای غربت بی انتهای امّ بنین

اگر چه دست ندارد به تن،ز راه کرم

گرفته دست مرا،مرتضای امّ بنین

به یاد چادر زهراست،بال شان خاکی

کبوتران حریم هوای امّ بنین

می اومد پشت بقیع می نشست،مدینه ای ها می اومدن،کربلایی ها می اومدن،دور امّ البنین حلقه می زدند،شروع می کرد روضه خواندن،یه جمله امّ البنین می گفت،زینب گریه می کرد،یه جمله زینب می گفت، امّ البنین گریه می کرد،اما اونی که اون وسط روضه رو به هم می ریخت ناله زدن های سکینه بود،ناله می زد،ناله می زد،می گفت: امّ البنین منو حلال کن، من مشک رو دادم دست عباست

نخورد آب زمانی که روضه می خوانده

گرفته بوده یقیناً صدای امّ بنین

تو زیبا شدی،کوه و دریا شدی

یه باغی پر از عطر گل ها شدی

یه همدم تو غم ها برای علی

یه زهرا ترین بعد زهرا شدی

تو موندی کنار علی یک تنه

تو گفتی که زهرا پناهه منه

نذاشتی علی بهت بگه فاطمه

نذاشتی که زینب دلش بشکنه

 اصرار کرد،علی جان! دیگه منو فاطمه صدا نزن...چرا؟ چون هر وقت میگی:فاطمه! این بچه ها زانوهاشون رو بغل می گیرند،یاد مادرشون می افتند...

 نخ چادرت دلبری میکنه

تو رو فاطمه یاوری میکنه

واسه بچه هاش مادری کردی

برا بچه هات مادری میکنه

چقدر مثل زهرا شده شوکتت

چقدر مثل زهرا شده غیرتت

ان شاءالله نشه دست و بازوت کبود

ان شاءالله که نیلی نشه صورتت

ان شاءالله که آتیش نیاد سوی تو

نشینه غلافی رو بازوی تو

بمونی همیشه کنار علی

نره میخ در توی پهلوی تو

الهی نبینی غم حیدر رو

نبینی غم ساقی کوثر رو

نداره دلی خوش زدیوار و در

امیری که کنده در خیبر رو

می ترسم بخونم برات روضه من

فقط اینه دیگه دعام دائماً

ان شاءالله توی کوچه عباس تو

نبینه چیزایی که دیده حسن

خدا گر زحکمت ببندد دری

زرحمت گشاید در دیگری

خدا محسن برده پیش خودش

به جاش داده عباس نام آوری

 نیمه شب که کاروان از مدینه حرکت کرد،یه خورده که از شهر فاصله گرفت،دو نفر خودشون رو رساندند به قافله،یکی عبدالله بود،دست بچه هاشو گرفته بود رسوند به قافله،اینقدر زینب خوشحال شد،گفت:عبدالله خدا خیرت بده،دست خالی نیستم کربلا،قربونی های منو آوردی،نکنه رباب هدیه داشته باشه من نداشته باشم،نکه نجمه هدیه داشته باشه من نداشته باشم،خدا خیرت بده...بچه هارو گرفت برد..

نفر دوم هم،ابی عبدالله نگاه کرد دید یه خانوم بلند قامتی داره خودش رو میرسونه به قافله،نگاه کرد دید ام البنین داره میاد،گفت:عباسم مادرتون داره میاد،با شما کار داره،عباس که برگشت،سریع برگشت داداش هاشو خبر کرد،مادر اومده با ما کار داره،چهار برادر اومدن،دور مادر حلقه زدن،ابی عبدالله داره از دور این منظره رو میبینه،لذت میبره،قند تو دل حسین داره آب میشه،دور مادر که حلقه زدن،گفت:عباسم!عونم،عزیزانم،دارید با حسین می روید کربلا،اگه حسین برگشت حق دارید برگردید،اگه حسین برنگشت حق ندارید برگردید،نکنه شما باشید یه مو از سر حسین کم بشه،پای شما ایستادم برای اینچنین روزی،عباسم! نکنه من شرمنده ی فاطمه بشم،نکنه من خجالت زده بشم،همه دغدغه اش اینه کربلا میرن میتونن روی مادر رو سفید کنند یا نه؟

گذشت،گذشت،حالا از کربلا قافله برگشته،کربلایی ها از این طرف با محوریت زینب،مدینه ای ها از طرف دیگر با محوریت ام البنین،راه باز کردن این دو مادر شهید رسیدن به هم،دست به گردن هم انداختن،نشستن زمین،ام البنین به زینب سر سلامتی میده،زینب به ام البنین،این دوتا شروع کردن برا هم روضه خواندن،هر کار کرد زینب که از عباس بگه،ام البنین نذاشت،هی می گفت:عباسم رو رها کن،از حسینم چه خبر؟ خیلی که اصرار کرد زینب گفت: بهت بگم ام البنین چه خبر شد؟ فقط بگم خوب شد کربلا نیومدی،برو ببین رباب رو ، چه حال و روزی داره،دیگه از زیر آفتاب نمیآد تو سایه،گفت: بیشتر توضیح بده زینب جان،گفت:آمدم بالای یک بلندی ایستادم دیدم دور حسینم حلقه زدن، نیزه دار با نیزه میزد،شمشیر دار با شمشیر میزد،اونی که شمشیر و نیزه نداشت سنگ میزد،ام البنین! نگاه کردم دیدم پیرمردها دارن با عصا میزنند،حسین....

  

اَلسَّلامُ عَلَیْكُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ، وَمُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ، وَمَهْبِطَ الْوَحْىِ، وَمَعْدِنَ الرَّحْمَةِوَخُزّانَ الْعِلْمِیَا فَاطِمَهُ الزَّهْرَاءُ یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ یَا قُرَّهَ عَیْنِ الرَّسُولِ یَا سَیِّدَتَنَا وَ مَوْلاَتَنَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکِ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاکِ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا یَاوَجِیهَهً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِی لَنَا

 مثل هوای تازه طراوت از آن ماست

فردای پر امید و صلابت از آن ماست

رنج زمان و سختی دوران جدید نیست

در نسل شیعیان علی نا امید نیست

هر گونه ضعف و رخوت و سستی ز دشمن است

همراه ما امید به فردای روشن است

دنیا اگر پر از غم و رنج و بلا شود

مؤمن امیدوار به فضل خدا شود

ما مؤمنان کتاب خدا را که خوانده‌ایم

آیات سورۀ شعرا را که خوانده‌ایم

وقتی رسید امّت موسی کنارِ آب

وز پشت سر جماعت فرعون با شتاب

مأیوس و ناامید و پر از غصه و تَعَب

هر یک به اعتراض به موسی گشوده لب:

کای از بَرِ خدا شده ما را تو رهنمون

فرعون یافت سیطره، اِنّا لَمُدرَکون

ناگاه حق به یاری یاران خود شتافت

دریا برای امّت موسی ز هم شکافت

آری! ز مکر و خدعۀ اهل جهان چه باک؟!

موسی امام ماست، ز فرعونیان چه باک؟!

خوش‌بین به راهِ روشن و فردای خود شویم

در این مسیر، پیرو موسای خود شویم

ماییم اُمتّی که امامت، حیات ماست

این جلوۀ عظیمِ کرامت، حیات ماست

هر فاطمیه شورِ سپاهِ امامت است

چون فاطمه شهیده ی راهِ امامت است

زهرا رسانده است به ما این پیام را

باید گرفت دامن پاکِ امام را

اوصاف او فقط نه به قرآن بیان شده‌ست

عالم گواه عصمتِ این خاندان شده‌ست

آری! امام چشمۀ فیض و فضایل است

زهرا! تویی امام‌شناسی که کامل است

وقتی می دید،این بی مهری رو نسبت به امیرالمؤمنین،آشفته می شد فاطمه ی زهرا سلام الله علیها،می گفت: "مَثَلُ الامام، مَثَلُ الکَعبَه" امام مثل کعبه می مونه" إذ تُؤتى ولا تَأتی" مردم باید بروند به سمت کعبه،کعبه که به سمت مردم نمیره،علی رو خانه نشین کردید چه توقعی دارید..

یافاطمه! بگو که فدایِ ولی شدی

مجروحِ کینه ورزیِ خصمِ علی شدی

 دور امیرالمؤمنین می گشت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها،دورِ کدوم علی؟ علی که پیغمبر در مدحش گفت: "لَحْمُكَ مِنْ لَحْمِی وَ دَمُكَ مِنْ دَمِی وَ سِلْمُكَ سِلْمِی وَ حَرْبُكَ حَرْبِی وَ الْإِیمَانُ مُخَالِطٌ لَحْمَكَ وَ دَمَكَ كَمَا خَالَطَ لَحْمِی وَ دَمِی وَ أَنْتَ غَدا عَلَى الْحَوْضِ خَلِیفَتِی وَ أَنْتَ تَقْضِی دَیْنِی وَ تُنْجِزُ عِدَاتِی وَ شِیعَتُكَ عَلَى مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْیَضَّةً وُجُوهُهُمْ حَوْلِی فِی الْجَنَّةِ وَ هُمْ جِیرَانِی" دور این علی می گشت،اما همین علی فرمود:به اندازه ی ریگ های بیابون ها به منِ علی ظلم شده.ازشون سئوال شد آقا جان! بهترین روز عمرتون چه روزی بوده؟امیرالمؤمنین سر رو گرفت بالا،فرمود: روزی که پیغمبر دستم رو بلند کرد،فرمود: هر که من مولایِ اویم،این علی مولایِ اوست.یه سئوال دیگه هم راوی کرد،نمک ریخت روی دل امیرالمؤمنین،گفت:آقا جان! می تونم از تلخ ترین روز عمرتون هم سئوال کنم؟ آقا شروع کرد گریه کردن،فرمود: روزی که همین دستا رو بستن،جلو چشم من به فاطمه ام جسارت کردن..

آتش گرفت سینه و پهلو،شانه ات

دشمن چرا زده است چنین تازیانه ات؟

از میخ در نگویم و جسمِ نحیف ِ تو

از بی گناه کشتن ِ طفلِ شریفِ تو

آری سخن نگویم از هنگامه ی علی

آن دست که جدا نشد از جامه ی علی

بازو نثارِ راه علی کرد تا ابد

باید که حفظ جانِ ولی کرد تا ابد

 یک دونه از این مصیبت ها برای یک آدم معمولی،یه جو فقط غیرت و مردانگی داشته باشه،زمین میزنه اون رو..یه دونه ازاین مصیبت ها...فاتحِ بدر خیبر رو داریم می گیم...

 فاطمه ببین گریونم

روضه ی تو رو می خونم

بی تو من چطور آروم بمونم

برگرد داره می باره اشک ِ دخترت

برگرد به جون این شهیدِ بی سرت

برگرد تا که خونه بازم صفا بگیره

برگرد نبودنت دلم رو میشکنه

برگرد غمت آتیش به جونم میزنه

برگرد با دیدنت دلم جلا بگیره

رفتی زدستای علی، وای

در پیشِ چشمای علی، وای

برگرد زهرایِ علی، وای...

باز دارن میدن آزارت

 روضه ای رو دارم می خونم که امیرالمؤمنین لباس جنگ کرد،زد از خون بیرون،موقعی که فاطمه سیلی خورد این کار رو نکرد،اما برای این روضه این کار رو کرد..

 باز دارن میدن آزارت

پیشِ چشمایِ دلدارت

اومدن برا نبشِ مزارت

برگرد زندگیِ منو بهم زدن

برگرد با غرور جلو من قدم زدن

برگرد، تو این شبا یارم تو بودی

برگرد، نذار اینا زمینم بزنن

برگرد،اینا دشمنِ خونیِ منن

برگرد،آخه تنها طرفدارم تو بودی

بچه هات سیاه پوشیدن

از تموم شهر رنجیدن

چند شبی میشه که نخوابیدن

برگرد،نباشی اشکامو کی پاک کنه

برگرد،خدا جای تو من رو خاک کنه

 "نَفسِـی عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحبُوسَةٌ

یا لَیتَــهَا خَرَجَـت مَـعَ الزَّفَـرَاتِی

لَا خَیرَ بَعـدَكَ فِی الحَیـاةِ وَ إِنَّمَا

أَبكِی مَخَـافَةَ أَن تَطُولَ حَیاتِی"

 گفت:خیلی سختِ فاطمه جان،ان شاءالله بعدِ تو عمرم طولانی نشه،بدون تو نمی تونم تحمل کنم.رسید کنار قبر،بدن نحیف فاطمه رو روی دست بلند کرد،یه نفری این دست رو آورد بالا،بدن رو روی دست گرفته،گفت: ای زمین! نگاه کن یه مشت پوست و استخون بیشتر از فاطمه ام نمونده،ببین چقدر لاغر شده،زمین! با بدن فاطمه ام مُدارا کن،نکنه به پهلوش فشار بیاری...کسی نیست علی رو کمک کنه،بدن رو که اومد داخل قبر بده،بعضی ها میگن:دو تا دست شبیهه دستای پیغمبر،بعضی ها میگن:نه،خودِ پیغمبر،از عبارات مقتل اینو میشه فهمید،پیغمبر کمکش کرد،بدن رو توی قبر قرار داد...اما یه جایی بنی اسد رسیدن کنار بدن ها،هر چی نگاه می کردن بدن ها رو نمی شناختن،یه وقت زین العابدین اومد؛ بنی اسد کنار برید خودم این بدن ها رو می شناسم،وارد قبر شد،این بدنِ بابایِ غریبم حسینِ،بجای اینکه سر رو روی خاک بذاره،رگ های بریده رو روی خاک قرار داد،ای حسین 


درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2807
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 17
    تعداد اعضا : 290
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,072
    بازديد ديروز : 4,874
    بازديد کننده امروز : 300
    بازديد کننده ديروز : 1618
    گوگل امروز : 247
    گوگل ديروز: 1868
    بازديد هفته : 29,170
    بازديد ماه : 166,769
    بازديد سال : 1,143,529
    بازديد کلي : 8,012,746
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 35.175.191.150
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید