loading...

آئین مستان

محمدرضا طاهری

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
مقتل امام حسن عسکری علیه‌السّلام ‌ 7 1905 aboozar
مقتل امام رضا علیه‌السّلام 9 1580 aboozar
مقتل امام حسن مجتبی علیه‌السّلام 9 1081 aboozar
اهانت مرد شامی به امام حسن مجتبی (ع) 0 646 aboozar
مواعظ مهم امام حسن مجتبی (علیه السلام) در ساعات پایانی عمر 0 582 aboozar
متن مقتل ---- زیارت جابر بن عبدالله انصاری در روز اربعین 0 556 aboozar
عسکری صحیح است یا عسگری؟ 0 3451 aboozar
متن مقتل حضرت رقیه (س) 1 6568 aboozar
خطبه زین العابدین (علیه السلام) در کوفه 0 2791 aboozar
متن مقتل امام سجاد (علیه السلام) 3 3593 aboozar
حاج محمدباقر منصوری مداح اهل بیت (ع) درگذشت. 0 3183 aboozar
نیازها و بایدهای هیئت داری در کلام رهبری 10 3416 aboozar
کلاس مداحی حاج میثم مطیعی برای نوجوانان 0 4092 aboozar
احادیث درمورد ایام عزاداری 1 3532 aboozar
متن مقتل معتبر حضرت زهرا (س) 9 7075 aboozar
چرا نام پدر میثم مطیعی در لیست ترور منافقین قرار گرفت؟ 0 4900 aboozar
حاج غلامرضا سازگار:دوست دارم درحال ذکر اباعبدالله الحسین(ع) از دنیا بروم 0 5842 aboozar
توصیه خواندنی امام حسن عسکری (علیه السلام) به شیعیان 0 4324 aboozar
کتاب مقتلی که دکتر میثم مطیعی در حال ترجمه آن است 0 5493 aboozar
دعای پایان ماه صفر 0 4131 aboozar
خادم اهل بیت‌ (ع) بازدید : 221 زمان : نظرات (0)

*گفت: بابا!...*

ناله اي بر لبم از فَرطِ تقلا مانده

*روضه خونِ شب آخر خود امام رضاست، حالا یه مروری هم به بعضی از روضه ها میکنه...*

ناله اي بر لبم از فَرطِ تقلا مانده

سوختم از عطش و چشم به دریا مانده

باز دلتنگ جوادم كه در اين شهر غريب

به دلم حسرت يك گفتن بابا مانده

*شنیدنش هم سخته، من بمیرم برا دل جوادالائمه که منظره رو دیده..‌.گفت: *

دست و پا مي زنم از بس جگرم مي سوزد

*جگرم از فرط تشنگی نمیسوزه، جگرم برا چیز دیگه ای میسوزه ...*

دست و پا مي زنم از بس جگرم مي سوزد

به لب سوخته ام روضه ي زهرا مانده

جان به لب مي شوم و كرب و بلا مي بينم

كه لب كودكي از فرط عطش وا مانده

*دم آخرش امام رضا داره یک به یک روضه هارو‌ مرور میکنه ..*

مادرش چشم به راه است كه آبش بدهند

واي از حرمله آنجا به تماشا مانده

شعله ورمي شوم از زهر و حرم مي بينم

كه در آتش دو سه تا دختر نو پا مانده

دختري مي دود و دامن او مي سوزد

رد يك پنجه  ولی بر رخ اوجا مانده

اين طرف غارت و سيلي و نگاه بي شرم

آن طرف بر نوک نيزه سر سقا مانده

*اباصلت میگه: طبق دستور آقام جلو‌ در ایستاده بودم، منتظر بودم، حضرت فرموده بو اباصلت! اگه دیدی موقع برگشت عبای خودم رو روی سر انداختم،  بدون اینا به مقصودشون رسیدن، کار از کار گذشته...

میگه: دل تو دلم نبود، نکنه بلایی سر آقام بیارن...دَرِ کاخ باز شد دیدم امام رضا عبارو روی سر انداخته...

این زهر خیلی زهر بدی بود، به امام حسنم‌ زهر دادن، اما چهل روز در بستر بود، اما این زهر سریع امام رضا رو‌ از پا انداخت، چه زهری بود این نانجیب به امام رضا داد ؟!

اباصلت میگه: یه ذره راه تا خونه رو دیدم پنجاه مرتبه هی نشست روزمین، گاهی دست رو‌جگرش میذاشت، میگفت: آخ پسرم! گاهی وقتا که تعادل از دست میداد میخورد رو زمین میگفت :آخ مادرم ....

میگه تا رسیدن تو‌ حجره فرمود: همه درهارو ببند کسی به دیدنم نیاد، فرش این حجره رو هم‌جمع کن...

گفتم: آقا! درهارو‌ میبندم‌چشم، اما چرا فرش رو‌جمع‌کنم؟! حضرت فرمود: لحظات آخر عُمرِ منه، میخوام مثل جد غریبم رو‌ خاکا جون بدم...

میگه: مثل شخص مار گزیده به خودش می پیچید امام رضا، اما میدونستم منتظره، چشم به راهه، یه مرتبه دیدم یه آقا زاده ای وارد حجره شد، شال عزا گردن انداخته، صورت مثل ماه میدرخشه، حواسم پرت بود سؤال کردم، گفتم‌: شما کی هستید؟ من همه درهای حجره رو بسته بودم، فرمود: اباصلت! خدایی که یه لحظه از مدینه من رو به توس بیاره، قادر نیست از در بسته وارد کنه!؟

فهمیدم جوادالائمه است، عذر خواهی کردم، گفتم: آقاجان! تشریف بیارید باباتون خیلی وقته منتظرتونه...

امام رضا تو این چند روزی هم‌ که حضرت تو بستر بودن، نوشتن: آقایی که بدون غلامهاش سر سفره نمی نشست،  غذارو حتما باید با غلامها میخورد، این روزا هرچی آقارو‌ گفتن: سر سفره تشریف نمیارید؟ میفرمود: غلام ها بخورند، نوش جانشون، من توان ندارم بشینم...

این امام رضا با این حال، اباصلت میگه: تعجب کردم، همۀ وجودش رو امام رضا جمع کرد تا جوادالائمه از در اومد، دیدم این چند قدم رو بلند شد، با پاهای خودش راه رفت، دست گردن جوادش انداخت، رو زمین افتاد...

درستش هم همینه، آدم‌ وقتی جَوُونش رو‌میبینه جون میگیره، اما نمیدونم‌چرا یه جَوُون تو‌کربلا، وقتی باباش دیدش جون از پاهاش رفت...

از اسب پیاده شد چند قدم رو راه بره، یه وقت دیدن وسط میدان ابی عبدالله خورد زمین، دیگه پاهاش طاقت نداره، ای حسین...*

 

خادم اهل بیت‌ (ع) بازدید : 239 زمان : نظرات (0)

گریه نکن برام، که می گیره دلم
می دونی که میشه غمِ تو قاتلم

گریه نکن برام سراپا آتیشم
یه روزی می رسه که زود میای پیشم

*آروم در گوشش گفت:عزیزدلم! اولین نفر تو میای پهلوم، آروم باش، گریه اش تموم شد فاطمه...*

یه روز میاد داری با چشم ترت می سوزی
یه روز به پشت این در، با پسرت می سوزی

یه روزی میخِ در به بال و پرت می گیره
زبونه هایِ آتیش به معجرت می گیره

*پیغمبر می سوخت و می گفت:...*

زهرا! خدانگهدار، زهرا! خدانگهدار...

یه روزی پُر میشه کبودی رو تنت
چهل نفر میان برای کشتنت

چهل نفر میان که شر به پا کنند
دست تو رو تا از علی جدا کنند

یه روز میاد می بینی تنها تو کوچه هایی
به پیش چشم حیدر به زیر دست و پایی

یه روزی رو می بینم که کوچه غرق مِه شه
این حقِ یاس من نیست، که زیر پاها لِه شه

زهرا! خدانگهدار، زهرا! خدانگهدار...

*یه وقت دیدند در باز شد، دو تا آقازاده دویدند داخل، حسن و حسین خودشون رو روی سینه رسول الله انداختند. دستور دینِ، میگن: محتضر اون لحظه سینه اش سنگینی می کنه، حتی میگن: دکمه ی پیراهنش رو باز کنید.
امیرالمؤمنین تا اومد بچه ها رو برداره، پیغمبر فرمود:بگذار  بچه ها همین جا رو سینه ام بمونند...پیامبر کجا رو داره می بینه؟*

صحنه ای که باید، ببینم اومده
حسینتُ ببین، رو سینه ام اومده

می سوزه قلب من تو موج اشک و آه
رفته دلت کجا؟! غروب قتلگاه

*پیغمبر داره برای علی و فاطمه روضه می خونه...*

ریختند تو قتلگاهُ، حُرمت نگه نداشتند
نامردا حتی کهنه، پیرهن براش نذاشتند

با حوصله نشستند، تا قتل صبر کردند
حالا که کشتنش باز، دنبال چی می گردند

حسین غریب مادر...

میخوام بگم: یا رسول الله! درست گفتی، اگر حسین روی سینه ات باشه، سینه ات سنگینی نمی کنه... رحمتِ واسعه ی خدا، اگه حسین پاشُ رو روی سر ما بذاره تازه میتونیم نفس بکشیم... اما بمیرم برا اون لحظه ای که سینه ی خودش سنگین شد... بدترین آدمِ رویِ زمین رو سینه اش نشست...یه وقت زینب نگاه کرد..."" وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِه..."حسین....

.

 

خادم اهل بیت‌ (ع) بازدید : 949 زمان : نظرات (0)

 

از بس که در فراق تو دل نوحه گر شده

روزم به شام غربت و غم تیره تر شده

آزرده گشت خاطرت از کرده های من

آقا ببخش نوکرتان دردسر شده

تنها خودت برای ظهورت دعا کنی

وقتی دعایِ من ز گنه بی اثر شده

از شام هجرِ یار بسی توشه می برد

آن کس که اهلِ ذکر و دعایِ سحر شده

بودم مریض و روضۀ تو شد دوای من

حالم به لطفتان چقدر خوب تر شده

رفت از نظر محرّم و آقا نیامدی

حالا بیا که آخرِ ماهِ صفر شده

بعد از دو ماه گریه به غم های کربلا

حالا زمانِ ندبه به داغی دگر شده

یثرب برایِ فاطمه نقشه کشیده است

یثرب چقدر بعدِ نبی خیره سر شده

باید که بعد از این به غم مادرت گریست

فصلِ شروع ماتم خیرالبشر شده

از شعله های پشتِ در خانۀ علی است

گر آتشی به کرب و بلا شعله ور شده

آن روز اگر به صورت مادر نمی زدند

لطمه دگر به چهرۀ دختر نمی زدند

*رسولِ خدا تو بستر افتاده انگار همۀ این روزا رو داره میبینه *كأني بها وقد دخل الذل بيتها، وانتهكت حرمتها، وغصبت حقها، ومنعت إرثها، وكسر جنبها، وأسقطت جنينها ..* فاطمه جان انگار دارم میبینم خاری دیگه وارد این خونه میشه به جایِ اون عزتی که شما داشتید .. انگار دارم میبنم حرمتتُ دارن میشکنن .. حقتو ازت میگیرن ...*

جانِ عالم فدایِ پیغمبر

بی نگاهش نبود طی طریق

شان او را نگفته‌ایم درست

وصفِ او را نخوانده‌ایم دقیق

عالمی بی تلالو نورش

به ضلالت همیشه محکوم است

به فدایش که بین اُمت خویش

هم غریب است و هم که مظلوم است

عقل ما عاجز است از درکش

*مگه کسی میتونه پیامبرِ خدا رو توصیف کنه وقتی امیرالمومنین در وصفِ رسول خدا می فرماید أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِ مُحَمَّدٍ ..*

عقل ما عاجز است از درکش

علت خلق کائنات است او

بی وجودش همیشه گمراهیم

چون که تنها ره نجات است او

کیست جز حضرت محمد (ص) که

در دل عرش قرة العین است

بین ذات خدا و حضرت او

فاصله کم ز قاب قوسین است

عمر چل سالۀ رسالت او

آیه در آیه مهربانی بود

گرچه بر خاک بود شصت و سه سال

اهل اینجا نه ، آسمانی بود

اوست آنکه در شب معراج

با خداوند همکلام شده است

بعد از ابلاغ روز عید غدیر

کار او با جهان تمام شده است

لحظۀ رفتن از علی می‌گفت

دین اسلام روح تازه گرفت

وقت وارد شدن به خانۀ او

ملک الموت هم اجازه گرفت

*فاطمه دید صدایِ دربِ خانه میاد ، درُ باز کرد به هیبتِ یه جوانِ عربی اجازه میدید وارد منزل بشم ، حضرتِ زهرا فرمودند خیر ، بابام حالِ خوبی ندارند کسی رو به ملاقات نمی پذیره .. وقتی اومد پیغمبر سوال کرد فاطمه جان کی بود در میزد؟.. وقتی عرضه داشت؛ پیغمبر فرمود این برادرم عزرائیلِ .. از کسی اذن نمیگیره اما به حرمت این خونه از تو اذن گرفته .. ملک الموت میخواد واردِ این خونه بشه اذن میگیره .. (قربونِ این دلایِ آماده ..) پیغمبرم هر موقع میخواست وارد بشه جلو در می ایستاد دستِ ادب به سینه میزاشت می فرمود السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أهلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ .. از فاطمه اجازه میگرفت وارد میشد .. آخ بمیرم چند روزِ دیگه نه تنها اجازه نگرفتن .. یه عده جمع شدن هیزم آوردن .. رحمتِ خدا به این ناله ها .. نه اینکه اجازه نگرفتن، در این خانه را با لگد  باز کردن ..*

خانه‌ای در مدینه که یک عمر

ملجا بی پناهی‌ همه بود

داشت می‌رفت مصطفی اما

دل پریشان برای فاطمه بود

فاطمه، فاطمه همان که رسول

داشت بر دست او نوازش‌ها

*نوشته اند خم میشد رسولِ خدا دستِ فاطمه ش رو بوسه میزد .. نه این که دستُ بالا بیاره خم میشد رسول خدا..*

حضرت مصطفی چه‌ها می‌دید

در پس آن همه سفارش‌ها

فاطمه ، آنکه نزد پیغمبر

هر زمان محترم‌تر از همه بود

چشم این شهر شاهد یک عمر

احترام نبی به فاطمه بود

چشم خود را که بست پیغمبر

فاجعه زود اتفاق افتاد

در دل امت رسول خدا

بذر نامردی و نفاق افتاد

مست قدرت شدند بعضی ها

باطل آمد برای حق پوشی

در فضای مدینه پاشیدند

گرد مسمومی از فراموشی

یادشان رفت -کمتر از یک روز-

آن همه گفتۀ پیمبر را

زودتر از تصور تاریخ

یادشان رفت حق حیدر را

اهل یثرب ، مهاجر و انصار

همگی خویش را نشان دادند

دست یاری علی به پیش آورد

در جوابش سری تکان دادند

فتنه پیچیده تر شد و آنگاه

نوبت غصب حق فاطمه شد

آمد از خانه او پی حقش

تا به مسجد رسید ، همهمه شد

خطبه ای خواند و حق خود را خواست

با روایات و تکیه بر آیات

شیر زن، مثل همسر شیرش

زیر بار ستم رود؟ هیهات!

آنچنان خطبه خواند آنجا که

دست تزویر عاقبت رو شد

سینۀ مسجد النبی آنروز

صحنۀ کارزار بانو شد

مِلک زهراست آسمان و زمین

او به یک باغ احتیاج نداشت

داشت با انحراف می جنگید

درد تحریف دین علاج نداشت

آمد آن روز که شقاوت را

به تماشای مردم آوردند

آمد آن روز که چهل نامرد

تیغ و شمشیر و هیزم آوردند

خانۀ وحی را نگاه کنید

کار او به کجا کشیده شده

این طرف فاطمه به پشت در و

آن طرف هیزمی که چیده شده

آمدند و به درب کوبیدند

خانه ای که پر است از حوری

لگد جمعیت به در می خورد

تا بگیرند بیعت زوری

در هیاهوی این همه ضربه

کفر، آیینه را شکستش داد

میخ میخواست ضربه ای بزند

لگدی یک بهانه دستش داد

آنقدر که فشار بر در بود

به حرارت رسیده بود تنش

همه گفتند محسنش می سوخت

من نوشتم که بیشتر حسنش

آنکه از چادرش ملک می ریخت

نور قدیسه بود در ذاتش

به کدامین گناه نا کرده

گیسوانش گرفته بود آتش

دست حق را به ریسمان بستند

دارد از خانه میرود مولا

فاطمه خواست تا که نگذارد

تازیانه گرفت دستش را

من میرمُ ای فاطمه جان

پشتِ خونه ت هیزم میارن

پا رویِ حقِ مرتضی و

پا رویِ چادرت میزارن

بهشتُ با بال و پرت میسوزونن

به پیشِ چشم همسرت میسوزونن

ای وای تو رو با پسرت میسوزونن ، فاطمه جان ..

«ای وایِ من ، ای وایِ من ، ای وایِ من ..»

میمونه این فاجعۀ تلخ

برا همیشه تویِ تاریخ

دردِ تو رو باید بپرسم

از پنچه هایِ سرخ یک میخ

قامت کمون دنبالِ مرتضی میری

نفس نفس زنون تو کوچه ها میری

زهرایِ من به زیرِ دستُ و پامیری

«ای وایِ من ، ای وایِ من ، ای وایِ من ..»

*دورِ بستر همه دارن گریه میکنن پیغمبر تو بستر افتاده ، امیرالمومنین ، حضرت صدیقه ، اسماء همه دارن گریه میکنن .. یه وقت دیدن در باز شد حسنین اومدن خودشونُ رو بدنِ پیغمبر انداختن .. رسولِ خدا تو حالتِ احتضارِ .. روایت داره سینۀ محتضر باید سبک باشه تا امیرالمومنین اومد بچه ها رو برداره یه وقت پیغمبر اشاره کرد بزارید باشن .. اونا رو سینۀ من باشند من راحت جون میدم .. اما دیدن همینطور که عرقِ سرد کرده پیغمبر هی نگاه به ابی عبدالله میکنه .. زیرِ گلوشُ میبوسه .. هی میگه «مالي و ليزيد؟ لا بارك الله فيه، اللهم العن يزيد» ما رو به یزید چه کار .. لعنت کرد پیغمبر قاتلین ابی عبدالله رو ..*

روضه ها رو دارم میبینم

دلم از این قصه ها خونه

این دم آخری بزار تا،

حسین رویِ سینه م بمونه

یه روز میاد که با پا رو سینه ش میرن

پیرهنشُ از پیکرش در میارن

کاش که برن براش یکم آب بیارن

«ای وایِ حسین ، ای وایِ حسین ..»

حسینمُ آبش ندادن

حسینمُ خاکش نکردن

هنوز دارن این نانجیبا

میونِ گودالُ میگردن

سرش رو میبرن به رویِ نیزه ها

تنش میمونه زیرِ سم مرکبا

واویلا من دفنه أهل القرى

*وقتی امیرالمومنین بدنِ رسول خدا رو داره غسل میده ، مولا میگه خواستم پیراهن از تن بیرون کنم ، ندا اومد علی جان ، پیراهن از تنش بیرون نیار .. از زیرِ پیراهن بدنُ غسل بده .. وقتی بدنُ به صورت میخاست بخواباند پشتِ حضرتُ غسل بده باز خطاب اومد رسولِ خدا رو به صورت رویِ زمین نگذار .. بدنُ رویِ شانه قرار داد بدنُ غسل داد .. باید بگیم یا امیرالمومنین حق هم همینه .. اما الهی بمیرم برا اون آقایی که امام زمان میگه «السلام على الخد التريب ، السلام على البدن السليب ..» قربونِ اون بدنی که پیراهن از تنش بیرون کردن .. ای حسین ..

 

 

خادم اهل بیت‌ (ع) بازدید : 709 زمان : نظرات (0)

 

چشم یعقوب نبی از پایمردی روشن است

عطری از یوسف اگرخواهی در این پیراهن است

درغبار آلوده وَهم از نورِ فطرت رو متاب

خانۀ دلها اگر روشن شد از این روزنه ست

در نگاهِ بی دلان باغ از براهینِ حق است

حُسن گل از ویژگی هایِ نظام احسن است

سنجۀ بازار مردی روزِ رزم آید به دست

زین سبب سنگِ ترازوهایِ ما از آهن است

محتضر گاه از تبِ بالا به هذیان رو کند

هرزه گویی هایِ دشمن هم نشان مُردن است

امتیاز ماست غیرت ، واگذارش کی کنیم

وای برآن کس که فکرِ امتیازی دادن است

جان به قربان شهیدی که شکوه یاد او

عطرُ بویِ عاشقی در هر کرانا کندن است

شب به یاران گفت از این معرکه بیرون روید

چونکه که گرگ فتنه تنها تشنۀ خون من است

یک به یک گفتند حاشا ترک این میدان کنیم

اولین نفری که بلند شد قمربنی هاشمِ.. کجا بریم سیدی و مولا؟.. شما رو میون این گرگ ها تنها بزاریم ؟.. فردا جواب رسول خدا رو چی داریم بدیم؟..

یک به یک گفتند حاشا ترک این میدان کنیم

شیوۀ مردان کجا از عهد خود برگشتن است

آن یکی گفت آرزوی ما شهادت با شماست

دیگری گفت آبرویِ ما به تو پیوستن است

چشم ها کنعان به کنعان روشن از این یوسف است

یوسفی که خود به رویِ دشت بی پیراهن است

شبِ عاشوراست .. خیلی ها با هزار امید اومدن امشب .. گفتن شبِ عاشورا بریم مجلس ابی عبدالله .. فرمود اگه میخوای مادر ما زهرا رو یاری کنی ، تو مجلس ابی عبدالله بنشین برای غریبی حسین ناله بزن ‌..

نیست تنها لحظه ای از سکر(مستی) آن ساقر جدا

تا ابد سرمست هستیم از شهید سر جدا

آن شهیدی کز وداعِ خواهرش هنگامه سوخت

گرچه در دل نیستم از هم دو همسنگر جدا

مانده بود از پنج تن تنها حسینش یادگار

آخرالامر این برادر هم شد از خواهر جدا

لاله میکارند بر جسم عزیز فاطمه

سنگ ها هر یک جدا نیزه جدا خنجر جدا

خست در شادی ست اما دشت را پرکرده است

شیون خواهر جدا و نالۀ مادر جدا

وایِ بر من سر به یک ضربه جدا از تن نشد

عاقبت پیکر به چندین ضربه شد از سر جدا

سر جدا شد تن نپاشیده ولی از هم هنوز

با سم اسبان شود اعضا ز یک دیگر جدا

میشود خلخال ها دیگر جدا از دختران

میشود از دست هایِ مادران زیور جدا

مثل فردایی نوشتن ابی عبدالله تو گودال دیگه رمق در بدن نداشت .. یه نانجیبی اومد داد زد گفت آی حسین هنوز زنده ای؟.. ببین یه عده دارن میرن سمت خیمه ها .. نوشتن ابی عبدالله به یه نیزه شکسته خودشُ تکیه داد .. یه مقدار از رو زمین بلند شد فرمود اول بیاید کار حسینُ تموم کنید ..

من طاقت ندارم ببینم جلویِ چشمام دارید غارت میکند خیمه هارو ‌.. .حسین ...

هی دریغا بر زمین کربلا اُفتاده است

پیکر اکبر جدا دستان آب آور جدا ..

 

 

خادم اهل بیت‌ (ع) بازدید : 1238 زمان : نظرات (0)

 

ای غریبانِ جهان منتظرت

همه دل سوختگان منتظرت

مرتضی ندبه برایت خواند

فاطمه سینه زنان منتظرت

کی بقیعِ حسن آباد شود

جگرش ناله کنان منتظرت

بی کفن از تو کفن میخواهد

سر او رویِ سنان منتظرت

زینب خسنه زمین افتاده

در حرم قد کمان منتظرت

یک سه ساله که زِ غم پیر شده

در خرابه نگران منتظرت

علم اُفتاده و ساقی بی دست

مشکِ سقایِ جوان منتظرت

خدا شاهده محاله کسی امشب از در خونه اباالفضل دست خالی برگرده.. از عالمایِ بزرگه میگه در مجاورت حرم ابی عبدالله خواب دیدم درعالم رویا ، رسول خدا دور تا دورشُ گرفتن ، ملائک هستند ، یه ملک نزدیک اومد عرض داشت یا رسوالله حامل پیغامم از آقازادتون قمربنی هاشم .‌

گفت آقاجان عباس سلام رسوند میگه همسر حاجی "آل کبه" تو حرم من پناهنده شده بچه ش از دنیا رفته اما چنان داره ضجه میزنه میگه عباس من کاری به این حرفا ندارم از تو برمیاد بخوای مرده ام رو زنده کنی .. آقا چیکارکنم ..

پیغمبرفرمود اجازه بده از محضر حق تعالی باید سوال کنم ‌...

سوال کردن خبرآوردن یارسول الله به عباس سلام برسون بگو عمر این جون دیگه تمون شده .. این ملک با احترام این پیامُ گرفت رفت حرم اباالفضل . این عالم میگه دارم میبینم این صحنه هارو دوباره دیدم این ملک اومد سرشُ پایین انداخت عرضِ داشت یا رسول الله ، اباالفضل یه پیغام دیگه ام داده ؛ میگه به خدا بگو یا منصبِ باب الحوائجی رو از من بگیر .. یا اگه کسی مثل این مادر دلسوخته اومده درِ خونم گره شُ باز کنه .. آخه من جوابِ ناله های این زنُ چی بدم ..

میگه پیغام رسوندن. حق تعالی سلام رسوند به اباالفضل بگو نه ما منصبی که بهت دادیم ازت پس نمیگیریم .. عمر این جوان تموم شده بود ، اما به عشقِ تو سی سال به عمرش اضافه میکنم ..

میگه از خواب بیدارشدم ، گفتم برم ببینم چه خبره حاجی آل کپه معروف بود سراغشُ گرفتم اومدم درِ خونش دیدم مشغول عزاداری اند گفتم چی شده؟ گفتن جوانِ حاجی دیشب از دنیا رفته ... منتظریم مردم جمع بشن برا تشیع جنازه.. گفتم جون کجاست؟.. گفتن تو اتاق مجاور کفن کردن آمادۀ تشییعِ .. گفت من یه همچین خوابی دیدم حاجی آل کپه کجاست؟.. آوردنش ، سلام کردم گفتم حاجی همسرت کجاست؟.. گفت مثل دیوانه ها رفت تو  حرم اباالفضل .. هی هرچی بهش گفتم زن ، عمرش تموم شده .. گفت من کار ندارم از عباس برمیاد مرده زنده کردن ..

گفتم حاجی من یه خوابی دیدم حتماً ناله هاش کاری شده .. اومدیم تو اتاقی که جوانُ کفن کرده بودن .‌. دیدم این پسر نشته داره این بندی که به دهانش بستن رو باز میکنه .. حاجی به گریه افتاد .. یه مرتبه دیدم خانمش داره از حرم برمیگرده .. گفت حاجی دیدی شفایِ پسرمُ گرفتم .. گفتم تو از کجا خبرداری ..‌ تو که هنوز پسرتُ ندیدی .. گفت تو حرم انقد ناله زدم از هوش رفتم یه وقت دیدم یه آقایی بی دست بالا سرم ایستاده .. فرمود پاشو مادر ، بچه ت خوب شده .. خدا عمر دوباره بهش داده ..

آره عزیز دلم هرکی دم خونه عباس بره نا امید برنمیگرده .. اما بمیرم برای این آقایی که خودش نا امید داشت میومد.. امید عباسُ نا امید کردن..

مشکُ به دندان گرفته .. وقتی نانجیبا دست از بدنش قطع کردن .. عجب عبارتی براش به کار بردن اباالقربه .. یعنی بابایِ مشک .. خودشُ روی مشک انداخته یعنی با زبان بی زبانی داره میگه اگه تیر دارید به من بزنید .. بزارید این آبُ برا رباب ببرم .. بزارید این آبُ برا رقیه ببرم .. اما یه لحظه وقتی نانجیب تیر به مشک زد ..

عبارتی که نوشته بعضی از مقاتلِ ، چهار هزار تیرانداز بودن .. کاری با عباس کردن مقاتل نوشتن  "کلقنفذ" مثل جوجه تیغی این بدن پر از تیر شده ...

میگن ابی عبدالله وقتی اومد نشست روی خاک ها .. دیدن یک به یک این تیرهارو داره جدا میکنه.. بعضی از روایات نوشت مشک به سینه دوخته شده بود...

مانده ام بعد تو ای ماهِ دل آرا چه کنم

ماهِ من گر که نیایم به تماشا چه کنم

ای علمدار مرا بی تو علمداری نیست

دیده بستی و نگفتی منه تنها چه کنم

پسر اُم بنین هر طرفی ریخته ای

کرده دشمن همه جا هلهله برپا چه کنم

*میگن ابی عبدالله کنارِ بدن خم شد همه لشکر دارن نگاه میکنن.. ببین حسین چیکار میخواد بکنه؛ عباس با اون وضع رو زمین افتاده باز این بدن میترسن .. کسی جرأت نکرد بیاد جلو ببینه چی شده کاره عباس تموم شده یانه ‌.. همه منتظرن ببین ابی عبدالله چجور حرف میزنه.. میگن دیدن تا خم شد رو زمین ، دست به کمر گرفت .. گفت : *الان انکسر ظهری* دیگه کمرم شکست .. *فبكى بكاءً شدیداً عالیاً ..* هرچی بلند بلند ناله میزد گریه میکرد ، برای اینکه گریه حسین به دل بعضی از اینا اثر نکنه یه مرتبه دستور داد گفت همه کف بزنید .. همه هلهله کنید..

میگن یه نفر تا ابی عبدالله کنارِ بدن نشست هی میگفت واعباسا .. یه مرتبه یه نانجیب گفت : های حسین چیشد اون عباست که بهش می نازیدی؟.. علمدارت چیشد؟..  یه نفر از اون طرف بلند شد داد زد گفت علمدار رو زمین افتاد هرکی میخواد سمت خیمه ها بره دیگه میتونه .. یه مرتبه دیدن ابی عبدالله دستُ و پا گم کرد .. عباسم هی داره خودشُ رو زمین تکون میده گفت داداش برو ‌..

گر بمانم به حرم پس که تو را جمع کند؟

پیش تو گر که بمانم حرمم را چه کنم؟

هرچه گشتم منِ سرگشته سرت نیست که نیست

نه سری مانده تو را ، نه قد و بالا چه کنم

عضو عضو بدنت رابه کناری چیدم

تازه اندازۀ اصغر شدی سقا چه کنم

مَحرَمَم خیمۀ من پر شده از نامحرم

گر به غارت برود زیورِ زن ها چه کنم

ای به قربان سرت فکر سر بازارم

گربه به بازار رود زینب کبری چه کنم

فرمود هر سواری بخواد از اسب به زمین بیوفته اول دستاشُ جلو میاره صورت آسیب نبینه .. اما برای گریه کنام بگو تمام تنم پر از تیر بود .. تیر توی چشمم دست در بدن نداشتم .. وقتی با عمود آهن به فرقم زد .‌.

یاعباس ..

رباب تویِ خیمه میخونه لالایی

هنوز داره اون داره میگه با آب میایی

دو تا دستات اینجاست خودت پس کجایی؟..

یاعباس ..

هنوز باورم نیست کنارت رسیدم

از اون قامتِ پهلوانِ رشیدم

روی خاکا چیزِ زیادی ندیدم

کنار تو آخر قدم خم شدعباس

چجوری زدن که تنت کم شد عباس

میدونی که راهی به جز این ندارم

سرت رو نگه دار تیر و در بیارم

اباالفضل .. اباالفضل ..

یاعباس ..

پاشو تا ببینن هنوز لشکری هست

پاشو تا تویِ خیمه ها دختری هست

پاشو تا که روی سرها معجری هست

یاعباس ..

پاشو تا رقیه نرفته خرابه

از الان رو با زوی زینب طنابه

ته این اسرات به بزم شرابه

پاشو تا نبینی رو نیزه سرم رو

زیرِ سم اسبا تنِ دخترم رو

پاشو تا کسی چشم به خیمه ندوزه

پاشو تا تو آتیش رقیه نسوزه

 

 

خادم اهل بیت‌ (ع) بازدید : 547 زمان : نظرات (0)

 

شرر فِتاده به جانِ خیمه

زِ رفتنت رفت توانِ خیمه

ارشدِ بچه هایِ بابا

خاتمُ النبیایِ بابا

میروی اِی عصایِ بابا ، علیِ اکبر ..

ببین خجالتِ مرا

که تشنه لب ز خیمه ها

روی به سویِ اشقیا ، علی علی

علی علی علی .. علی علی علی ..

صدایت آمد  حرم بهم ریخت

به خاک صحرا  صِنوبرم ریخت

بشنود عالم این خبر را

که نیزه میکشد پسر را

هلهله میکشد پدر را ، علیِ اکبر ..

شبیه مرتضی علی

جوان خوش صدا علی

صدا بزن مرا علی علی علی

وای علیِ اکبرم ..

چه ها زِ داغت به روزم آمد

تنت که جمع شد عبا کم آمد

هرچه زِ هر طرف میارم

در برِ هم که میگذارم

تکه به تکه میشمارند ، علیِ اکبر ..

کنار نعش اکبرم

رسد ز خیمه خواهرم

که جان ز غم به در برم ، علیِ اکبر ..

وای علیِ اکبرم ..

شرر فِتاده به جانِ خیمه

زِ رفتنت رفت توانِ خیمه

ارشدِ بچه هایِ بابا

خاتمُ النبیایِ بابا

میروی اِی عصایِ بابا ، علیِ اکبر ..

ببین خجالتِ مرا

که تشنه لب ز خیمه ها

روی به سویِ اشقیا ، علی علی

علی علی علی .. علی علی علی ..

 

 

تعداد صفحات : 31

درباره ما
Profile Pic
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 3320
  • کل نظرات : 204
  • افراد آنلاین : 35
  • تعداد اعضا : 339
  • آی پی امروز : 391
  • آی پی دیروز : 947
  • بازدید امروز : 6,695
  • باردید دیروز : 11,454
  • گوگل امروز : 72
  • گوگل دیروز : 394
  • بازدید هفته : 6,695
  • بازدید ماه : 290,574
  • بازدید سال : 574,764
  • بازدید کلی : 19,080,592