close
تبلیغات در اینترنت
محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری
محمدرضا طاهری
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 226 aboozar
1 771 aboozar
0 548 aboozar
3 565 aboozar
0 683 aboozar
10 612 aboozar
0 722 aboozar
1 597 aboozar
9 1784 aboozar
0 1191 aboozar
0 1182 aboozar
0 906 aboozar
0 2100 aboozar
0 1343 aboozar
0 1866 aboozar
3 1581 aboozar
12 3084 aboozar
0 2249 aboozar
4 8198 amirsajad
0 3596 aboozar

صدایِ کی به گوش میرسه

کیه که عطر و بوش میرسه

کیه که با یه بار دیدنش

حسین به آرزوش میرسه

نماز شکری که علی داره می خونه

یعنی با دختر برکت اومد به خونه

بارونِ کوثرِ زینب

تمثالِ حیدرِ زینب

 علیا مخدره زینب ..

نگینِ هشت و چار اومده

صلابت و وقار اومده

بنی اُمیه لرزید تنش

دوباره ذوالفقار اومده

حضرت زهرا رو بگیم  اُم ابیها

زینب کبری رو بگیم  اُم اخیها

قند مکررِ زینب

تاج برادرِ زینب

 علیا مخدره زینب ..

صدایِ کی به گوش میرسه

کیه که عطر و بوش میرسه

کیه که با یه بار دیدنش

حسین به آرزوش میرسه

نماز شکری که علی داره می خونه

یعنی با دختر برکت اومد به خونه

بارونِ کوثرِ زینب

تمثالِ حیدرِ زینب

 علیا مخدره زینب ..

یه لحظه که عبور می کنه

جهانُ غرق نور می کنه

اگه قسم به زینب بدیم

دیگه آقا ظهور می کنه

احمد و زهرا و علی و حسنینِ

خلاصۀ آل عبا عاشق حسینِ

پاک و مطهره زینب

خاتونِ محشره زینب

 علیا مخدره زینب ..

صدایِ کی به گوش میرسه

کیه که عطر و بوش میرسه

کیه که با یه بار دیدنش

حسین به آرزوش میرسه

نماز شکری که علی داره می خونه

یعنی با دختر برکت اومد به خونه

بارونِ کوثرِ زینب

تمثالِ حیدرِ زینب

 علیا مخدره زینب ..

عقیلة العرب زینب مدد

 

 

 

دیشب تو خواب،بابامو دیدم

که تو نگاهش یه دنیا غم بود

امیرالمومنین علیه السلام فرمود:فاطمه جان رحمی به حال بچه هات بکن ... فرمود:من دیگه باید برم

دیشب تو خواب بابامو دیدم

که تو نگاهش یه دنیا غم بود

از وقتی که چشامو دیدش

همش حواسش،به صورتم بود ...

گریه م گرفت،وقتی دیدم

خبر داره (از غربت من۳)

میگفت چرا،خون افتاده

به چشمایِ (امانتِ من۳)

حالا وقتِ رفتنه اما

خاطره هامون،راهمو بسته

میخوام پاشم،جلوت بشینم

دردِسره این دستِ شکسته

دلم میخواد،پاشم بازم

دخترمو (بغل بگیرم۳)

حالا که اون منو میخواد

جلو چشاش،دارم می میرم

حالا وقتِ وصیتامه

بلند شو رخت عزا به تن کن

نیمۀ شب،تنهایِ تنها

با اشکِ چشمات،منو کفن کن

چن تا کفن برایِ من برایِ تو

(برا حسن هست۳)

مادر بمیره که فقط برا حسین

(یه پیرُهن هست۳)

حسین ... وا .....

نمیدونم کنار گودال اون لحظه مادر بود یا نه! وقتی که اون نانجیب پیراهنُ داشت از تنش بیرون می آورد ... (برا حضرت زهرا هر چقدر داد بزنی کمه ...) برا این مادری که فرمود : یا رسول الله مهریه منم مثل دخترای دیگه باشه ؟ فرمودند :چی میخوای دخترم ؟ گفت : مهریۀ من میخوام از طرف خدا یه امان نامه باشه برا امت تو روز قیامت بتونم شفاعتشون کنم ... جبرییل نازل شد ، آورد ... امضا شده از طرف پروردگار .

امروز وقتی که داشت وصیت میکرد به امیرالمومنین اون نامه رو آورد ، فرمود : این نامه رو بذار زیر کفنم ...

این روایتم توی بحارِ : امیرالمومنین میفرمایند : دیدم فاطمه داره گریه میکنه ... تو گریه هاشم میگه : خدا ! شیعیان ما ... شیعیان ما ... دوستان حسینم ... دوستانِ علی ... همه دل نگرانی این مادر نه برای زینب نه برای ابی عبدالله ... برا من و تو بوده ...

همه وصیتاشو کرد، صدازد : علی جان! "غَسِّلنی بِاللَّیل ... کَفِّنّی بِاللَّیل ... دفِّنّی بِاللَّیل ..." نکنه کسی باخبر بشه .. اما مثل امروز مولا وقتی برگشت خانه دید انگار وضع فرق کرده ... دیشب وصیت میکرد اما امروز بلند شده داره خونه رو جارو میزنه . الهی قربون این مادر مهربون برم ... با این بهونه همه رو از خونه بیرون کرد ... کسی نباشه جون دادنش رو ببینه ... علی جان برو مسجد قربونت برم، میخوام نان درست کنم برا بچه هام ... حسنم،حسینم شما هم برید مسجد ... فقط وقتی تنها شد با اسماء ،خیالش راحت شد همه رفتند ... فرمود : اسماء!  ساعتی بعد وقتی آمدی تو حجره م اول وارد نشو . اگر دیدی روبه قبله خوابیدم ، پارچه ای روم انداختم بدون مهمانِ بابام رسول خداشدم ... بگو برن علی رو صدا کنند .. اسماء میگه دل تو دلم نیست، خدا نکنه بلایی سر دختر پیغمبر بیاد .. اما امر فاطمه ست...

گذاشتم ساعتی گذشت،وارد حجره شدم،دیدم دختر رسول الله رو به قبله خوابیده،یه پارچه رو صورتش انداخته،آمدم صداشون زدم ... بی بی جان! :کلِّمینی! جوابمو بده ... داشتم با فاطمه حرف میزدم یه وقت دیدم درِ خونه باز شد آقازاده ها وارد خونه شدند ، یه نگاه به من کردند اسماء مادرمون کجاست؟ الان داشت برامون نون درست میکرد ، حالش بهتر شده بود ، دیدند آقازاده ها مادرشون خوابیده.با تعجب گفتند این موقع روز هیچ وقت مادرمون نمیخوابید ....

دویدند وارد حجره شدند ... دیدند مادر رو به قبله خوابیده ... وقتی رو صورت مادرُ کنار زدند ،دیدند مادر از دنیا رفته .. سریع دیدند امام حسن خودشُ رو سینۀ مادر انداخت ... هی صدا میزنه مادر جواب حسنُ بده دارم دق میکنم ...

جوونا اربابتون یه کاری کرد تا قیامت بهتون درس داده ... یه وقت دیدن آمد پایین پای مادر ... رو پاهایِ مادرُ کنار زد ... صورت گذاشت کف پایِ مادر ...

قدیمیا اینطوری روضه رو میخوندن ... میگفتن هر دیدی یه بازدیدی داره ... اینجا حسین پایین پای مادر اومد ... تو گودال مادر اومد پایین پا نشست ... اما مدینه کجا ؟! کربلا کجا؟! جلو چشم مادر ..."والشِّمرُ جالسُُ عَلی صَدرِه ..."

هر چی میگفت آه جگرم ... کسی صداشو نمیشنید ... مادر تو سینه میکوبید براش ... بمیرم برات ... غریبِ مادر ...

"بُنَیَّ قَتَلوکَ عطشانا..."

 

 

یه وقت نذارید گلی پرپر بشه

بی حرمتی‌ها دَمِ این در بشه

حسینُ مِنی و اَنا مِن حسین

یه وقت نذارید کسی بی‌سر بشه

وای.....

لا اَسئَلُکم اَجرا، اِلا مَودة فى القُربی

دارم میرم از این دیار فانی

من آذا فاطمه فقد آذانی

یه وقت نذارید گلی پرپر بشه

بی حرمتی‌ها دَمِ این در بشه

حسینُ مِنی و اَنا مِن حسین

یه وقت نذارید کسی بی‌سر بشه

وای.....

لا اَسئَلُکم اَجرا، اِلا مَودة فى القُربی

لا اَسئَلُکم اَجرا، اِلا مَحبتَ فِى الزهرا

از این غم اشک من سرازیر میشه

دختر بعد از باباش سریع پیر میشه

یه وقت نذارید کمرش تا بشه

میون آتیش تک و تنها بشه

از اون گذشته نکنه کربلا

رقیّه مونم مثه زهرا بشه

وای.....

لا اَسئَلُکم اَجرا، اِلا مَودة فى القُربی

لا اَسئَلُکم اَجرا، اِلا  بُکاءً لِلمجتبی

هرکی از غربتِ حسن گریونه

تو محشر قول میدم لباش خندونه

یه وقت نذارید که جگر سوخته شه

با آتیشِ زهر دلش افروخته شه

یه وقت نذارید کنارِ قبر من

کفن با تابوت به تنش دوخته شه

وای.....

لا اَسئَلُکم اَجرا، اِلا  بُکاءً لِلمجتبی

لا اَسئَلُکم اَجرا، اِلا  زیارتً عاشورا

امروز میذاره سر به روی سینم

یک روزم بچمُ رو خاک میبینم

میگیرم امروز بوسه از حنجرت

خدا کنه زود بِبُره خنجرت

یه وقت نذارید که با چکمه بیاد

برن رو سینش جلوی خواهرش

وای حسین وای حسین

بی کفن بود حسین ورنه وصیت میکرد

که به روی کفنش نام حسن بنویسند

 

دلم گرفته غم از گونه‌ام سرازیر است

هوای آخرِ ماه صفر چه دلگیر است

و با گذشتن هر هفته میتوان فهمید

زمین چقدر بدون تو از زمان سیر دست

به شیشه ی غمت اینقدر سنگِ وصل مزن

دلا بسوز ز دوری، فراق تقدیر است

برای من که پُر از بی کسی است امروزم

اگر نیایی هر روز دیگری دیر است

گواه میدهد این اشک ها فراق تو را

حدیث دیده ی ما بی نیازِ تفسیر است

دوماه آواره ی خیمه های عزای ابی عبدالله بودیدم،بعد از دوماه میتونیم اینطوری ازت تقاضا کنیم آقاجان

بیا و روضه بخوان تا که باز گریه کنم

مس وجود مرا اشک روضه اکسیر است

چه میشود که ببینم لحظه ای را که

مدینه شاهد فریاد های تکبیر است

اولین کاری که حجت خدا امان زمان رُوحِی وَ اَرْواحُ الْعَالَمیِنَ لِتُرابِ مَقْدَمِه اَلْفدَاء میکنه،میاد مدینه اون دو نانجیب رو از خاک بیرون میاره،آرزوی دیرینِ همه ی اهل بیت بوده،آرزویِ دلِ جواد الائمه بوده،رو زمین میکوبید میگفت از زمین بیرونتون میارم،آتیشتون میزنم،آرزوی امام حسن،آرزوی ی عبدالله،از امشب این روضه ها شروع میشه،اولین سوالی که آقا از این نانجیب میپرسه،میفرماید: چرا سیلی تو صورت مادرم زدی؟چرا دَرِ خونشو آتیش زدی؟ای مادر مادر،نانجیب نگاه تو صورت حجت خدا میکنه،مثل همیشه دروغ میگه،میگه: من آتیش نزدم،من تو این واقعه کاره ای نبودم...حضرت نامه ای از جیب قبای نازنینش بیرون میاره، میفرماید: بخوان،دستخط خودتو که میتونی بشناسی،انکار نمیتونی بکنی،میبینه نامه ی خودشه به معاویه ی ملعون نوشته،معاویه اومدم پشت در،صدا نفس کشیدنای فاطمه رو میشنیدم...،اما چنان با لگد به در زدم،صدا شکسته شدن،استخوان های سینه ی فاطمه رو شنیدم

مرحوم شیخ طوسی رحمة الله علیه میفرمایند:مسموم کردند پیغمبر رو،با اون حال وارد مسجد شد که دیگه حضرت رو پاش بند نبود،اگر برا اینجای روضه،آدم بخواد جون بده والله جا داره،شخصیت اول جهان اسلام،حالا تو بستر افتاده، میگه:بیایید دوات بیارید، یه پوستی بیارید روش بنویسم،به اشتباه نیوفتید،نانجیبِ ملعون ،گفت:  پیغمبر داره هزیون میگه...

از همینجا شروع شد، امیرالمومنین از همینجا ماموریت به صبر پیدا کرد،حضرت زهرا انگار دَر رو از همینحا آتش زدند،جلو چشم حضرت صدیقه...یعنی بعضیا میگن بعد از بابا نه،هنوز بابا تو بستر بود این نانجیبا اینطوری کردن،همه ی روضه هارو پیغمبر یک به یک خونده کنار بستر،نگاه به فاطمه میکرد یک به یک روضه هارو میگفت،نگاه به ابی عبدالله میکرد یک به یک روضه هارو میگفت

در پیش من  آتش مزن بال و پرت را

خونین مکن جانِ پدر چشمِ ترت را

فردا همینکه جمع کردی بسترم را

آماده کن کم کم عزیزم بسترت را

آماده کن از آن کفن ها دومین را

بیرون بیاور یادگارِ مادرت را

محتضر میگن حتی دکمه ی رو سینه اش  رو هم باز کنید،مثل کوه سنگینی میکنه رو سینه اش،یه وقت دیدن ابی عبدالله که کوچیک بود ،دوید خودش رو اندخت رو سینه ی پیغمبر،تا فاطمه اومد بچه رو برداره،گفت نه... اشاره کرد بزار باشه

بگذار روی سینه ام باشد حسینم

بگذار بر قلبم حسن را، دخترت را

بگذار با طفلانِ تو قدری بسوزم

حالا بگویم حرف های آخرت را

زاری مکن بر حال من با حال و روزت

خاکی مکن دنبال بابا معجرت را

تو بار شیشه داری میترسمت چون

خیلی مواظب باش طفل دیگرت را

بس کن عزیزِ تا سحر بیدار

بس کن کُشتی مرا از گریه ی بسیار

بس کن این چند شب بیدار مانده، آب رفتی

این چند شب گریانِ من، اینبار بس کن

می سوزم از این ناله های آتشینت

آتش مزن بر این تن تب‌دار، بس کن

رویت ندارد طاقت این اشک هارا

طاقت ندارد این همه آزار بس کن

زهرا باید ببینی روزهای بعد از این را

باید بمانی با غمی دشوار بس کن

باید بگویم روضه هایِ بعد خود را

باید بسوزی بعد این دیدار بس کن

حالا از اینجا پیغمبر روضه خونده،این چند بیت رو با پیامبر خدا ناله بزن...

ای کاش بعد از من کسی جایم بگوید

با هیزم و با آتش و دیوار... بس کن

ای کاش میگفتن بار شیشه دارد

ای کاش میگفتن با مسمار بس کن

حالا از اینجا روضه ی امام حسنم شروع میشه،خودش فرمود روضه ی من اینه

در کوچه میاُفتی کسی غیر از حسن نیست

با گریه میگوید که در انظار بس کن

نانجیب چقد داری مادرم رو میزنی،بس کن...بس کن،الهی بمیرم برا امام حسن،آقا جان این روضه رو میخونم ان شاءالله اگر زنده باشیم مدینه،تو حرمت میخونیم،اگه زنده نبودیم پیغمبر فرمود:روز محشر که همه گریانند...اشک ریزان حسن خندانند

در کوچه میاُفتی و میگوید به قُنفذ

افتاد دست مادرم از کار... بس کن

دستت مغیره بشکند حالا که افتاد

از چادر او پای خود بردار... بس کن

خیلی سخته،که خاکِ مصیبت بشینه سرت

خیلی سخته،غرورت لگد شه پیشِ مادرت

خیلی سخته،بیوفته زمین پیشِ چشمت زنت

خیلی سخته یه نامرد ،راه و به روت ببنده

ناموست رو زمینُ، یک بی غیرت بخنده

کوچه بود و یه داغی که هیچکس نشد باورش

کوچه بود و کبوتر که می لرزه بال و پرش

کوچه بود و حسن بود و بیتابیِ مادرش

کوچه بود و صدای نفس های مادر،خدا

کوچه بود و یه نامرد که می زد بازم بی هوا

کوچه بود و یه چادر که پُر می شد از رد پا

سنگینیِ یه دستی،که بغض از مرتضی داشت

چندتا بنفشه پایِ چشمای مادرم کاشت

لعنت به مردم آزار، مادرم شد گرفتار

با صورت خورد به دیوار

از سنگ بود جنسِ دیوار

ای مادرِ جوانم.....

وقتی امیر المومنین بدن پیغمبر رو غسل میداد،حضرت رو میخواد به صورت بخوابونه غسل بده،میشنید یه صدایی رو: علی جان! این صورتُ به رو به زمین نخوابون،صورتِ پیامبر خداست...حُرمت داره.....کجا رفت دلت؟

بگذار یه جمله هم از گودال گویم

خون گریه ات را کربلا بگذار بس کن

وقتِ هزار و نهصد و پنجاه زخمش

ای نیزه ی خونبار، این اِصرار بس کن

وعده ی هممون کربلا،نمیدونیم محرمِ دیگه ای باشیم ناله بزنیم

این ناله های دخترت پیش حرامی

با شمر میگوید: نزن، نشمار، بس کن

ای حسین...

پیغمبر فرمود :بزار بچه ها رو سینه ام باشند،حسن و حسین سینه ی منو سنگین نمیکنند،آرامشِ جانِ من هستند،من راحت جون میدم...شاید پیغمبر داره میبینه اون لحظه ای رو که،نانجیب وارد گودال شد،امام حسنم برا همین گریه میکنه،فرمود: "لا یوم کیومک یا اباعبدالله"...."والشمر جالسٌ علی صدر الحسین"حسین وای وای وای...

ناله ات رو دیگه نگه ندار تموم شد این شبا..."یوم علی صدر المصطفی و یوم علی وجه الثری"یه وقت رو کرد به مدینه زینبِ کبری:"یَا مُحَمَّدَاهْ صَلَّى عَلَیْكَ مَلِیكُ اَلسَّمَاءِ هَذَا حُسَیْنٌ بِالْعَرَاءِ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ مُقَطَّعُ اَلْأَعْضَاءِ..."هرچقدر کار داری با اربابت یکصدا بگو :یا حسین...

 

 

ای سرِ سفره ات عالمین ، یا حسن

دل نکن از من و از حسین ، یا حسن

در وطن چه بر تو بگذشت

همسرِ تو قاتلت گشت

هر چه غم به سینه ات بود

جا گرفته در دلِ طشت

کریمِ آل پیمبر ..

بدونِ من جانِ خواهر

مرو به دیدارِ مادر ..

 اَخ الغریب ، ای حسن جان ...

غربتت آتشیست بر دلِ ، زینبت

هر نفس میچکد لخته خون از لبت

کوزه حاویِ چه بوده ست

روزۀ تو را گشوده ست

رنگِ صورتت شده سبز

مثلِ فاطمه کبود است

بمیرم ای عشقِ زهرا

که بین کاشانه حتّی

همیشه بودی تو تنها

 اَخ الغریب ، ای حسن جان ...

 

ای سرِ سفره ات عالمین ، یا حسن

دل نکن از من و از حسین ، یا حسن

در وطن چه بر تو بگذشت

همسرِ تو قاتلت گشت

هر چه غم به سینه ات بود

جا گرفته در دلِ طشت

کریمِ آل پیمبر ..

بدونِ من جانِ خواهر

مرو به دیدارِ مادر ..

 اَخ الغریب ، ای حسن جان ...

با حسین گفتی از کربلا مو به مو

آن چه در کودکی دیده ای هم بگو

گفتی از سنان و از خنجر

گفتی از لباس و از معجر

من ولی در انتظارم

بشنوم ز سِرّ مادر

چگونه قدش دوتا شد

چگونه دستش رها شد

تنش پر از ردّپا شد

 اَخ الغریب ، ای حسن جان ...

 

ای سرِ سفره ات عالمین ، یا حسن

دل نکن از من و از حسین ، یا حسن

در وطن چه بر تو بگذشت

همسرِ تو قاتلت گشت

هر چه غم به سینه ات بود

جا گرفته در دلِ طشت

کریمِ آل پیمبر ..

بدونِ من جانِ خواهر

مرو به دیدارِ مادر ..

اَخ الغریب ، ای حسن جان ...

 

حسن جان ...

چهل ساله که ساکتی دیگه بس نیست،حسن جان

چقدر زجر کشیدی تو جات این قفس نیست،حسن جان

لبت غرق خون تو سینت نفس نیست،حسن جان ...

بگو از .. همه حرفایی که شنیدی

بگو از .. همه صحنه هایی که دیدی

بگو از .. غم و غربتی که کشیدی

حسن جان .. حسن جان .. حسن جان ..

حسن جان ...

یکم حرف بزن تا سبک شی برادر،حسن جان

چهل ساله که هی تو خواب میگی مادر،حسن جان

میری کوچه میشه غمت چند برابر،حسن جان

ابی عبدالله التماسش میکرد داداش ...

چی دیدی .. مگه کی باهاتون درافتاد

چی دیدی .. نمیگی چطور مادر افتاد

چی دیدی .. مگه مادرم با سر افتاد

حسن از کوچه چهل سال به خود میگوید

حرف ها را به برادر بزند یا نزند

دست بالا برود چون که به رویِ مادر

روضه برپا شده دیگر بزند یا نزند

 

یعنی حرمت مادر رو جلوش شکستن .. همین بس که جلو چشم یه بچه ای یه نفر بخواد دست رو مادرش بلند کنه ..

دست بالا برود چون که به رویِ مادر

روضه برپا شده دیگر بزند یا نزند

زهر تلخ است ولی با دلُ جان می نوشی

جعده در ظرف تو شکر بزند یا نزند

مانده تقدیر که آیا بشود یا نشود

از سر تشت حسن پا بشود یا نشود

گفت داداش تو رو بارها زهر دادن، هربار زهر و پس دادی حالت بهتر شده .. گفت حسین این زهر با اون زهرها فرق میکنه، جگرم داخل تشت ..

آنکه باید همۀ فاجعه را میداند

سر این زخم اگر وا بشود یا نشود

جا نشد در دلشو در وسط تشت چه سود

پاره های جگرش جا بشود یا نشود

به عبدالزهرا فرمود،گفت روضۀ من اینه :

کوچه ها علت پیریِ تو را میداند

بر سر تشت قدت تا بشود یا نشود

مادری هستی و در نزد تو هم زهرا هست

مدفن گمشده پیدا بشود یا نشود ...

فرمود عبدالزهرا، روضۀ مارو اونطوری که هست نمیخونی برامون؟.. گفت آقاجان من روضۀ شمارو اون چیزی که شنیدم خوندم، شنیدم شمارو مسموم کردن، شنیدم پاره های جگرتون داخل تشت، شنیدم به بدن نازنینتون تیر زدن .. شنیدم نزاشتن بدنتون رو کنار قبر پیغمبر ببرن .. فرمود عبدالزهرا اینا همه روضه های من هست . اما روضۀ اصلی اینه برا گریه کنام اینطوری بگو ...

من دستم تو دست مادرم بود .. داشتیم از مسجد به سمت خونه میومدیم ، خوشحال بودم گفتم الان میرم برا بابا میگم مادر چه کرد .. میگم حقشُ چطور از اینا گرفت .. اما این خوشحالی چند دقیقه بیشتر طول نکشید .. یه وقت دیدم وسط کوچه نانجیب اومد .. دست به دیوار گذاشت ، مادرم هی عقب عقب سمت دیوار رفت .. چندتا نامحرم اومدن ، باورم نمیشد اینطور حرمت مادرم رو بشکنن .. عبدالزهرا چنان بی هوا سیلی ...

 من غریب این دیارم

که همه ازم بریدن

این جماعت جانمازُ

از زیر پاهام کشیدن ..

با کی بگم که ، دل پریشونم

شد هم زبونم ، تشنۀ خونَم ..

چشمام ابر آسمونِ

لبهام غرقِ لخته خون ..

یادِ خنده هایِ قنفذ

قلبِ من رو میسوزونه ..

عمریِ طعنه شنیدم

شبها غرق اضطرابم

عمریِ که خاطرات

کوچه ها میده عزابم

یه عمر امام حسن جلو چشمش میرفتن بالا منبرها به بابایِ مظلومش سب میگفتن .. یه عمر ، جلو چشمای امام حسن، سبّ و لعن میکردن امیرالمومنینُ ، نوشتن همه جا صبر کرد به جز اون لحظه ای که اون نانجیب مغیرۀ ملعون رفت بالا منبر ، تا اومد سبّ کنه حضرت از جا بلند شد فرمود ، بشین نانجیب تو دیگه بشین ، من یادم نرفته جلو چشمای من ، انقدر با غلاف شمشیر به بازویِ مادرم زدی ...

دستش بلند شد ، ای داد بی داد

انقدر با پا زد ، از نفس افتاد ...

دست مادرم میلرزید

چشماش جایی رو نمیدید

مادر ، از رو خاک بلند شد

راهِ  خونه رو می پرسید ..

زینبم گریه نکن که

تو روزایِ سختی داری

یه روزی لباتُ رویِ

رگایِ پاره میزاری ...

اونجا میفهمی ، که کی غریبه

تو قابِ چشمات ، شیبُ الخَضیبِ ..

شمر و میبینی که خواهر

رویِ عرشِ حق نشسته

مثله سینۀ حسینت

قلبِ فاطمه شکسته ..

بعضیا نوشتن ، امروز تشت و پاره هایِ جگر امان حسن ، داخل تشت جلو امام مجتبی بود، اما تا شنید خواهرش زینب داره از در میاد، اشاره کرد فرمود تشت رو ببرید .. زینب نبینه .. زینبم طاقت نداره ..

همه مراعاتِ حالِ زینب و کردن .. باباش امیرالمومنینم وقتی با سر خون آلود داشتن میاوردنش جلو در خونه، فرمود حسنم حسینم زیر بغلمُ رها کنید با پای خودم وارد شم .. زینب طاقت نداره منو با این حال ببینه .. مادرش زهرا هم مراعاتش رو میکرد .. همه مراعات کردن،بزا اینکه میدونستن چه صحنه هایی رو زینب میبینه ، برا اون لحظه ای که اومد بالا تل زینبیه ایستاد .. چه صحنه ای دید که رو کرد به حرم جدش رسول الله .. صدا زد :

صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ هذا حُسَینٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ مُنْقَطَعُ الاعْضاءِ هذا حُسَینٌ ... اگه زینب این لحظه رو ندیده بود نمیتونست برا پیغمبر تشریح کنه هذا حُسینٌ مجزوزُ الَّرأسِ مِنَ القَفا ...

حسین ...

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 3033
    کل نظرات : 189
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 23
    تعداد اعضا : 292
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,354
    بازديد ديروز : 2,690
    بازديد کننده امروز : 431
    بازديد کننده ديروز : 855
    گوگل امروز : 320
    گوگل ديروز: 971
    بازديد هفته : 1,354
    بازديد ماه : 48,458
    بازديد سال : 48,458
    بازديد کلي : 8,440,300
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 35.175.201.14
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید