close
تبلیغات در اینترنت
محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری
محمدرضا طاهری
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 22 aboozar
3 24 aboozar
0 202 aboozar
10 106 aboozar
0 157 aboozar
1 123 aboozar
9 1111 aboozar
0 635 aboozar
0 636 aboozar
0 431 aboozar
0 1612 aboozar
0 849 aboozar
0 1407 aboozar
3 1134 aboozar
12 2523 aboozar
0 1802 aboozar
4 7736 amirsajad
0 3166 aboozar
0 3026 aboozar
0 2876 aboozar

پرورش یافتۀ راه اویس قرنم

گرچه بی تاب و اسیر همۀ پنج تنم

همه دم ذکر من این است و همه شب سخنم

من غلامی زِغلامان امام حسنم

روزیم میرسد از سفرۀ احسان کریم

نام ما را بنویسید گدایان کریم ....

کریم کاری بجز جود و کرم ندارِ

آقام تو مدینه ست ولی حرم نداره ....

رکن ایمان شده در بند توالیِ حسن

شک ندارم به کرم کردن فردای حسن

کربلایی شده ماندیم همه پایِ حسن

دل سپردیم به الطافِ پسرهای حسن

عقل وامانده ز توصیف مقام و جاهش

عشق حیران شده در محضر عبدالله ش

لطف مولایِ کرم بندنواز است هنوز

دست عالم سر این سفره دراز است هنوز

خانه اش کعبۀ حاجات و نیاز است هنوز

این در خانۀ عشق است که باز است هنوز

نقش باید بشود در همه جا چون دلِ من

هر دردی بسته شود جز در پر فیض حسن

روز محشر که همه گریانند

اشک ریزان حسن خندانند ...

جان به قربان مقامش چه غریب است این مرد

بی سپاه هست قیامش چه غریب است این مرد

غصه دار است کلامش چه غریب است این مرد

بی جواب است سلامش چه غریب است این مرد

خاکساران درش بر در دیگر نروند

گریه کن هایِ حسن کور به محشر نروند

سفره داری که سر سفره او نعمت هاست

دل او مصحَف پر صفحه ای از غربت هاست

سرخیِ کنج لبش شرح همه محنت هاست

پاره هایِ جگرش مرثیۀ تهمت هاست

چه شد !؟زهر چه کرد!؟ بدنش سبز شده

تن او هم شبیه پیرُهَنش سبز شده ...

 عبدالزهرا خود امام مجتبی رو خواب دید چرا روضه ما رو نمیخوانی؟...  گفت آقاجان من یه عمر روضه خوان شمام روضه های که از شما به من رسیده من همه رو خواندم ... اونی که شنیدم شما رو مسموم کردن .. پاره های جگرتون داخل تشت بوده .. بدنتون رو تیربارون .. فرمود عبدالزهرا اما روضۀ واقعی من حسن اینه اگه خواستی برای گریه کنا بخونی اینو بخوان ... روضۀ من اون لحظه ای بود که دستم تو دست مادرم بود ... تو کوچه های بنی هاشم ...

با دو چشم تر و یک قد کمان از کوچه

روز و شب روضه گرفته ست امانت کوچه

تب و لرز بدنش داشت نشان از کوچه

گفت در روضۀ من باز بخوان از کوچه

روضه خوان از غم ناموس و دل چاک بگو

از تکان دادن یک چادر پر خاک بگو ...

ابی عبدالله اومد باخبرش کردن، عباس اومد ... زینب اومد ... همه اومدن کنار بستر ؛ حالا حسین داره التماسش میکنه داداش بازم نمیخوای حرف بزنی؟ حرف بزن!

حسن جان، یه کم حرف بزن تا سبک شی برادر

حسن جان، چهل سالِ که هی تو خواب میگی مادر

حسن جان، میری کوچه میشه غمت چند برابر

حسن جان ...

چی دیدی ، مگه کی باهات اون در افتاد

چی دیدی ، نمیگی چطور مادر افتاد

چی دیدی ، مگه مادرم با سر افتاد ...

حسن جان

یه کوچه، همه زندگیِ منو زیر و رو کرد

یه کوچه، که ما رو با نامرد شهر رو به رو کرد

یه کوچه، که یادش باید مرگ و باز آرزو کرد

یه کوچه ...

یه نامرد ، به ما تویِ این کوچه بد کرد

یه نامرد ، رسید راه و رویِ ما سد کرد

یه نامرد ، گل یاسمون و لگد کرد ...

حسین جان، شکست دلم تو غمت مثل شیشه

حسین جان، میدونی که اینو میگم من همیشه

آخه روزی مثل روز تو نمیشه ...

حسین جان ...

برادر ، میشینن رو سینت تو گودال

یه نیزه ، میاد و دیگه میری از حال

به زیر ، سم اسبا میشی لگد مال

گفت حسین ، همه دارن گریه میکنن عباس سر به دیوار گذاشته ، زینب ، ام کلثوم ، داداشای عباس همه دارن گریه میکنن .. اما امام حسن به هیچ کدومشون ایراد نگرفت تا نگاه کرد دید ابی عبدالله داره اشک میریزی فرمود تو دیگه گریه نکن .. حسین جان من درسته دارم تو غربت میمیر اما کنار بدنم تو هستی سرم رو پای زینبِ ، عباس کنارم .. الهی برات بمیرم یه ساعتی میاد هیچ کسی نیست سرتو از رو خاک برداره ...

یا امام حسن دل نگران بودی کسی نیست سرشُ از رو خاک بردار ... الهی بمیرم برا زینب ، فقط این صحنه رو زینب دید .. همه دل نگران بودن پیغمبر ، امیرالمومنین ، مادرش زهرا حتی عباس تو علقمه .. همه دل نگران بودن اما هیچ کدوم این صحنه رو ندیدن ، فقط زینب بود بالا تل زینیه ... نگاه کرد دید نانجیب داره نزدیکِ گودال...وَ شِمرُجالِسُ

 

بگو خیمه از آن شعله های سرکش سوخت

بگو که دامن هر کودکی در آتش سوخت

یکی از سپاهیان دشمن نقل میکنه میگه:: دیدم از یک خیمه آتش گرفته،دختر بچه ای دامنش آتش گرفته بود، با پای برهنه روی خارها می دوید اومد، قصدم بود آتش دامنش رو خاموش کنم، دست روی سر گذاشت گفت: ای مرد من بابا ندارم گفتم: اومدم کمکت کنم آتش دامنتُ خاموش کنم، یه مقدار محبت که از طرف من دید،گفتم: اگه کاری از دستم بر میاد بگو برات انجام بدم گفت: سه روزه آب رو به خیمه ها بستند، اگه تو خورجین اسبت آب هست ،برام کمی آب بیار....می گه: ظرف آب رو آوردم، دیدم هی نگاه به آب میکنه،هی اشک می ریزه.... گفتم مگه آب نمی خواستی؟  گفت:آری ای مرد تشنه هستم،اما هنوز صدای بابام تو گوشمِ صدا می زد: آه جگرم داره می سوزه

چقدر پیکر از زخم لاله گون پیداست

چه خارها که در آن لخته های خون پیداست

تمام کرب و بلا بود گرم جوش و خروش

سکینه جسم پدر را گرفته در آغوش

سخن برای پدر گفت از هر باب

ولیک فَجتَمَعَ عِدَّةٌ مِنَ الأعراب

عمه این بدنِ کیه؟گفت: حق داری عزیز دلم، بدن باباتِ، حق داری نشناسی این نانجیبها تا دیدند دختر اومد کنار بدن بابا،همچین که اومد دست بندازه زیر بدنِ بابا،" فَجتَمَعَ عِدَّةٌ مِنَ الأعراب" یه عده بی حیا ریختن تو گودال،" فجروها عن جسد ابیها" کشان کشان می بردنش

دوباره درحق اهل عزا جفا کردند

سکینه را ز پدر عاقبت جدا کردند

به سقف کهنۀ خانه چه اعتمادی هست

به عهد های زمانه چه اعتمادی هست

کجا زمانه پی فرصت قبولی بود

سرِ بزرگِ زمان در تنور خولی بود

امروزمادرش فاطمه، در کنار گودال به سینه می کوبید، امشب هم کنار تنور خولی

 زن خولی برای نماز شب بیدار شده بود،زنِ با تقوایی بود میگه:دیدم از تنور نوری به آسمان کشیده شده، تا دَرِ تنور را برداشتم یه سربریده داخل تنور بود از حال رفتم،در حال مکاشفه دیدم هودجی از آسمان به زمین آمدنچند تا خانوم ازهودج پیاده شدند، خانومها هوای یه خانوم رو داشتند، جوان بود اما زیر بغلش را گرفته بودن، دیدم آمد کنار تنور، این سربریده رابرداشت، خونها را پاک می کنه، مادر چرا محاسنت سوخته؟مادر

سری که از شرفش کائنات نور گرفت

چگونه جای به خاکستر تنور گرفت

مخواه شرح گل و ظلمِ خار و بُن سخت است

که شرح لحظه ی وَ شمرجالسٌ سخت است

زنان زخیمه دویده خدا خدا گفتند

و بی قرار به تل، وا محمدا گفتند

چقدر زود زمیدان کارزار آمد

طنین شیهه ی اسبی که بی سوار آمد

رخ زمین شده از ظلم بی حساب کریه

یکی به خونِ جگر گفت یا جوادَ ابیه

بگو به آن جگر تشنه آب هم دادند

بگو به خواهش دلها جواب هم دادند

چگونه شب به فروغ ستاره رحم نکرد

زمان به پیرهن پاره پاره رحم نکرد

چه وحشیانه به تاراج رفت جامه ی او

جامه او،نه عای او، زره ی او، کفش او، عمامه ی او

چه بانگها که به تشییع آن جنازه زدند

به اسب تازه نفس نعل تازه زدند

امروز عمه ی سادات خیلی مصیبت دید،زینب همۀ روضه هارو امروز دیده .. از یه طرف می دید، داداشش، اکبر و قاسم  و بچه های خودش رو میاره، ازیه طرف دید داداشش یه قنداقه زیر عبا گرفته، ازیه طرف دید دست به کمر گرفته داره میاد، شریکة الحسینِ ،توی تمام روضه ها شریک بوده زینب...

اما من بمیرم برایِ روضه هایی که تک و تنها بود، کنار گودال ،کنار خیمه های سوخته، امشب بچه ها رو سرشماری کرد، دید دوتا کمه، صدا زد: اُم کلثوم خواهرم اینها امانتی های داداشم  هستند، پاشو بریم بگردیم تو این دشت،یه لیف خرما روشن کردن تو دشت، دنبالشون گشتند: دیدند کنار یه بوته خار،این بچه ها دست تو گردن هم انداختن، اسبها از رو بدنشون رد شدند، یه بچه رو زینب گرفت، یه بچه رو  اُم کلثوم گرفت...

بی بی زینب خسته یه گوشه ای نشسته بود،یه وقت دید یکی از نازدانه ها دوان دوان آمد، نشست روی زانوی عمه، داره از گوشش خون میاد، چی شده عمه؟ گفت: عمه می خواست گوشواره ام رو در بیاره،گفتم خودم در میارم،اما چنان گوشواره از گوشم کشید، پاره شد

همه رو آروم کرد،یه وقت دید پشت خیمه ها یه ناله ای میاد،جلو اومد دید ربابِ،زانوی غم بغل گرفته، جانسوز گریه می کنه، گفت: عزیز دلم عروسِ مادرم تو باید کمک حال زینب باشی، بچه ها رو به سختی آروم کرد... صدا زد:بی بی جان دست خودم نیست، تا امروز بچه ام دست خودم بود، شیر نداشتم بهش بدم، حالا که آب آزاد شده یه جرعه آب خوردم،شیر به سینه هام اومده، امّا بچّه ام نیست، اومدم پشتِ خیمه ها دارم می گردم،آخه خودم دیدم باباش همین جا دفنش کرد،هر چی می گردم نمی بینمش

خدایا

 پریشونه زینب، دلش خونِ زینب،خدایا

چه شامیِ شام غریبونه زینب،خدایا

توی خیمه ی نیم سوخته  مهمونه زینب ،خدایا

با آتیش همه کربلا را سوزوندند

با آتیش همه خیمه ها رو سوزوندند

با آتیش چقدر دست و پا رو سوزوندند

  خدایا خدایا

خدایا

چه بغضی آخه تو گلوی ربابه،خدایا

توی قتلگاه آرزوی ربابه،،خدایا

سری روی نی روبروی ربابه ،خدایا

سری که با لالایی تیرا خفته

سری که یه دفعه یه مادر نگفته

سری که داره از رو نیزه می افته

خدایا

تو قتل و غارت یه گوشواره رفته،خدایا

به همراه شیرخواره گهواره رفته،خدایا

یکی سمت پیراهنِ پاره رفته،خدایا

خدایا خدایا

خدایا

 یکی برده امشب سری رو،خدایا

خدایا یکی برده انگشتری رو،خدایا

خدایا  نگم قصه ی روسری رو،خدایا

سیدبن طاووس تو لهوف میگه: دختری اومد مقابل عمه نشست،میگه:عمه منو نگاه کن،ببین چه وضعی دارم،گفت:قربونت برم عمه هم مثل تو شده....

بذار برات باز کنم،آوردن این قافله رو گردوندن کوفه و شام،آخر اومدن تو مجلسِ یزید،اومدن اونجا،یه وقت دیدن زنِ یزید بلند شده،با همون سر و وضع اومد داخلِ مجلس،همه حضار از همه کشورا بودن،یزید بهش بر خورد،عباش رو انداخت رو سرِ زنش، زنش پس زد،گفت:نانجیب من زن تو هستم، ببین ناموسِ آل الله رو چطور......

حالا فهمیدی چرا امام زمان میگه:" فَلاَندُبَنَّکَ صَباحَاً وَ مَساءً" شب و روز برات گریه می کنم،حالا فهمیدی از امام زمان سئوال می کنن،آقا برا کدوم روضه خون گریه می کنید،آیا روضه ی عموت عباسِ؟نه،روضه ی جدِّتِ؟ نه،روضه علی اکبر،قاسم..؟ نه...پس کدوم روضه است؟فرمود: من برا اون ساعتی خون گریه می کنم،که عمه ی مارو پشت دروازه ی ساعات نگه داشتن،یه عده می اومدن جلوش می رقصیدن...یه عده هلهله می کنن...یه عده کف می زنن...

اشکات رو روی دستت ببر ،الهی بحق زینب،عجل لولیک الفرج.

 

 

شب شب طفلان زینبه گریه کنید پای علم

یاد کنیم از شهیدامون شب مدافعان حرم

زینب دو تا سردار و دو تا شیرِ دلاور داره

زینب دو فدایی شبیه قاسم و اکبر داره

به این دو تا شیر نر ماشاالله

به این دو تا گل پسر ماشاالله

پیچیده بین کربلا از عون و محمد این رجز

حسینی بمان حسینی بمیر

امیری حسین و نعم الامیر

عون و محمد تو میدونن چه رزم جانانه ایِ

قصهء زینب تو عاشورا قصهء دلدادگیِ

زینب مثه کوهه که سپر واسه برادر میشه

جنگ دو تا شیره مثه جنگای پیمبر میشه

ای نوه های علی ماشاالله

فداییای ولی ماشاالله

پیچیده بین کربلا از عون و محمد این رجز

حسینی بمان حسینی بمیر

امیری حسین و نعم الامیر

زینب کبری پریشونه داره تماشا میکنه

گلای بی جونشو حالا فدای آقا میکنه

بیرون نمیاد از توی خیمه که مبادا اینجا

شرمنده زینب بشه پیش چشم این نامردا

بالا سر بچه هاش تو میدونه

تن جیگر گوشه هاش غرق خونِ

به این دو تا شیر نر ماشاالله

به این دو تا گل پسر ماشاالله

میرسه این پیام زینب پای ولایت روز و شب

حسینی بمان حسینی بمیر

امیری حسین و نعم الامیر

 

السَّلامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ،بمُوالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطّاعَةُ الْمُفْتَرَضَةُ ، وَ لَكُمُ الْمَوَدَّةُ الْواجِبَةُ وَ الدَّرَجاتُ الرَّفیعَةُ وَ الْمَقامُ الْمَحْمُودُ وَ الْمَكانُ الْمَعْلُومُ عِنْدَ اللّهِ عز و جل وَ الْجاهُ الْعَظیمُ وَ الشَّأْنُ الكَبیرُ وَ الشَّفاعَةُ الْمَقْبُولَة

آن گونه که در عالم نام خدا بماند

نام حسین رویِ لبهای ما بماند

از ابتدایِ دنیا تا انتهای دنیا

عشق حسین تنها در قلب ما بماند

ما نذر گریه داریم در روضۀ محرم

یا ربّ مباد حتی یک قطره جا بماند

دل کو به کو به هر دشت تا پا گذاشت برگشت

اما همیشه میخواست در کربلا بماند

این اربعین برات وصل است یا که هجران؟

سخت است دل میان خوف و رجا بماند

این عمر میشود طی آخر غروب تا کی؟

ما میرویم و تنها این روضهها بماند

نوکر به سر هوایِ سلطان شدن ندارد

اینجا گدا همیشه باید گدا بماند

هر سی شبِ محرم «نوحوا علی الرقیه»

باید برایِ داغش دل در عزا بماند

آخر چه گویم از او ناگاه در هیاهو

لکنت گرفت با تو ، اینکه چرا؟ بماند

به غارت برده دشمن دودمانم، دیده ای یا نه؟!

غروب عمر را در آسمانم دیده ای یا نه؟!

همان دُ دختر شیرین زبا بان تُ تو هستم

گرفته آبرویم را زبانم دیده ای یا نه؟!

پدر مویِ سرم شانه زدن دیگر نمی خواهد

شرر را در میانِ گیسوانم دیده ای یا نه؟!

شدم سرگرمی خندیدن طفلان این کوچه

دلیلِ خنده های این و آنم، دیده ای یا نه؟!

هر آن که رد شد از ویرانه با حیرت نشانم داد

ورم کرده سر و چشم و دهانم دیده ای یا نه؟!

دوتایی سنگ ها خوردیم، بابا من تو را دیدم

تو هم من را، بگو تا که بدانم دیده ای یا نه؟!

بیا تا زجر خوابیده بگیرم بین آغوشت

به لب آمد ز هجرانِ تو جانم، دیده ای یا نه؟!

اگر من را پذیرفتی، شهادت را نصیبم کن

صلاحم را به ترکِ آشیانم دیده ای یا نه؟!

دیگه نفسش بالا نمیومد .. یه وقت دیدن داره با اشاره رو لبایِ بابا دست میکشه .. دیدن اشک میریزه لب هارو دست میکشه .. آروم بغل کرد سرُ .. لبها رو گذاشت رو لب هایِ بریده بریده شدۀ بابا .. بابا از مدینه تا حالا منو بوسیدی؟ نه والله .. بابا من کارمُ تموم کردم .. دعاکن من پیش تو برگردم .. یه سوال دارم از خانم؟ خانم چرا میگه منو برگردون پیش خودت بابا؟ بابادیگه خیلی ناراحتِ عمه ام زینبم .. از وقتی که از ناقه افتادم دیگه نمیتونم راه برم عمه منو بغل میگرفت آروم میزاشت زمین دوباره بغل میکرد .. انقدر محبت کرده ..

از ضرب کعب نی بدنم درد می کند

از مشت استخوانِ سرم درد می کند

اوباش ناز کردنشان جورِ دیگر است

دارد هنوز مویِ سرم درد می کند ..

در ویرانه ، مهمان دارم

امشب ماهِ تابان دارم

میگردم دورِ تو تا جان دارم

کنج خرابم با سرت آمدی

برای بردن دخترت آمدی

یا ابتا حسین ..

ای از آبِ دریا محروم

بینِ روضه میگم آروم

صل الله علیک یا مظلوم

کنج خرابم با سرت آمدی

برای بردن دخترت آمدی

یا ابتا حسین ..

سیلی خوردم با بی رحمی

هستم زخمی هستی زخمی

درد مرا تنها تو می فهمی

مثل تو پهلویم مثل تو ابرویم

مثل عبای تو رفته النگویم

یا ابتا حسین ..

جا ماندم از عمه آن شب

جانم آمد بابا بر لب

زجر آمد دنبالم جای زینب

رقیه تاکنون چکمه نخورده بود

عمه اگر نبود رقیه مرده بود

یا ابتا حسین

 

امشب داداش ، الهی خراب شه سرم آسمون

امشب داداش ، اگه میشه بیشتر با زینب بمون

امشب داداش ، برام انقد از فردا روضه نخون

یه کم بشین کنارم ، دیگه طاقت ندارم

فردا باید چجوری ، سر رو جسمت بذارم

انقدر از من نگیر هی ، سراغِ پیرهنت رو

میخوام تا صبح ببوسم ، رگهایِ گردنت رو

جانم حسین .. حسین جان ...

ان شاالله که ، دیگه امشبِ خیمه فردا نشه

ان شاالله که ، قد تو تویِ علقمه تا نشه

ان شاالله که ، تنِ اکبرت ارباً ارباً نشه

شیرخواره ت کاش که فردا ، از بی آبی نسوزه

تیر دشمن سرش رو ، روی سینه ت ندوزه

فردا باید ببینی ، خندۀ دشمنارو

من هم باید ببینم ، غارتِ معجرارو

جانم حسین .. حسین جان ...

 

 

دو چشم تو مُحرم در مُحرم

پُر از اندوه و اشک و حزن و ماتم

فقط یک حرف از غم هات کافیست

زِ یادم می رود غم هایِ عالم

بُوَد ذکرِ سوارانت اباالفضل

شود لبیکِ یارانت اباالفضل

فراتِ خون شده چشمان عالم

بیا جانِ عموجانت اباالفضل

بیا تا قلبِ خسته جان بگیرد

بیا تا غصه ها پایان بگیرد

بیاور با خودت مشکِ عمو را

بیا تا کودکی عطشان نمیرد

ببین از دست رفته صبر و چاره

صدایِ مادری آید دوباره

شده لالایی اش برگرد آقا

به حقِ این گلویِ پاره پاره

بیا آرام کن چشم تری را

نگاهِ نیمه جان و پرپری را

شده چشمان مقتل حلقۀ اشک

بیا و پس بگیر انگشتری را

*فرمود در امرِ فرج... آقارو به حقِ عمه جانش زینب قسم بدین ..*

فدایِ اشکهای بی امانت

چه بارانی ست امشب آسمانت

بیا ای التیامِ رویِ نیلی

بخوان از غصه هایِ عمه جانت

اومد مقابلِ ابی عبدالله ایستاد ، صدا زد حسین جان قَدْ ضَاقَ صَدْرِی دیگه داره سینه م سنگینی می کنه .. دیگه نمی خوام زنده بمونم .. کِی نوبت عباس می شه ؟.. فقط اجازۀ میدان گرفت .. روایت نوشته ابی عبدالله بلند بلند گریه می کرد .. صدا زد اخی!  أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی .. اگه تو بری لشکرم از هم پاشیده میشه ..

 بِنَفْسِی أَنْت (چه شخصیتیِ اباالفضل .. امام زمانش میگه قربونت برم) روانه ش کرد ، همچین که اومد یکی دو گام برداره با اسب، یه وقت از خیمه ها صدای العطش بلند شد. فرمود صبر کن عباسم ، انگار بچه ها برات پیغامی دارن. یه وقت دیدن سکینه دوان دوان اومد. مشک خالی رو آورد .. عموجان میخوای بری میدان برو ، اما چند قطره آب برا علی اصغر بیار .. رباب داره دق می کنه ..

 از کجایِ روضه برات بخونم؟ رفت ، جنگِ نمایانی هم کرده .. وارد شریعه شد .. دستاشُ زیر آب آورد .. «فَذَكَّرَ عَطَش اَلْحُسَیْنَ » .. یاد لبهایِ خشک برادر افتاد .. مشکُ پر از آب کرد .. داره میاد یه نانجیبی اول دست راستشُ زد ، یه نانجیب دیگه دست چپُ قطع کرد .. مشکُ به دندان گرفته ، خودشُ رو مشک انداخته .. یا أبا القربة .. یعنی ای بابای مشک مثل بابا که خودشو رو بچه میندازه .. هنوز امید داره مشک آبُ برسونه به رباب .. یه وقت نانجیبی تیر به مشک آب ...*

ای مشک، مریز آبرویم

بر باد مده تو آرزویم‏

ای مشک، نگاه کن به بالای سرم

زهرا است نشسته آبروداری کن‏

من وعدۀ آب تو به اصغر دادم

یک جرعه برای او نگهداری کن‏

*دیگه امیدش ناامید شد، دیگه روش نمی شه برگرده .. یه لحظه حالت اباالفضل مثل روضه بعد شد که ابی عبدالله بچه رو وسط لشگر گرفته بود یه قدم میومد یه قدم رفت .. دیدن عباس داره دور خودش می گرده .. من چطور جوابِ سکینه رو بدم .. یه وقت یه نانجیبی جلو اومد چنان با عمود آهن ... بذار از اینجا روضه رو از زبون خود آقا بگم ..

 فرمود برا گریه کنام بگید هر سواری میخواد بیفته زمین ، اول دستاشُ جلو میاره صورت آسیب نبینه ... آخرین ناله شُ زد .. اَخا اَدرک اَخا! .. حالا ابی عبدالله خودشُ رسونده ..

 پشتم از غم شکست می بینی؟

این جمله رو ابی عبدالله تا گفت، تا اومد کنار بدن، دست زد به بدن گفت  «الْانَ إِنْکَسَرَ ظَهْری» تا گفت کمرم شکست ، انگار همه آماده بودن این جمله رو از حسین بشنون .. یه مرتبه همه شروع کردن هلهله کردن .. دارن دست می زنن ..*

پشتم از غم شکست می بینی؟

حرمتم خورده دست می بینی؟

زانویم تا شده ست می بینی؟

بند بندم گسست می بینی؟

 هم گریبان صبر من چاک است

هم نباشی حساب من پاک است

*روضه ابالفضلِ هر جوری روضه رو بخوای گوش بدی باید دادت درآد .. راوی میگه «الْانْکِسارُ فى وَجْهِ الْحُسَیْنِ» یه مرتبه ابی عبدالله پیر شد کنار این بدن .. بلند بلند گریه می کرد. نباشه امشب کسی صدا حسینُ بشنوه آروم باشه .. «فَبُکی بُکاءً عالیا»... هر چی هلهله ها بیشتر می شد حسین بیشتر داد می زد ...*

عباس! از بلندی تو را به زیر انداخت

هرچه در چله داشت تیر انداخت

لشگرم را غریب گیر انداخت

بی هوا دست مستجیر انداخت

یادگار علی شکسته شدی

محض خنده به نخل بسته شدی

 طعمۀ تیرهایِ خون ریزی

دیده ام پایِ نخل می ریزی

نده زحمت به خود که برخیزی

مانده از تو به جا مگر چیزی؟

بغضِ غارتگری اسیرت کرد

زخم در هم شده حصیرت کرد

 از تو تصویر مبهمی دیدم

سر پاشیده از همی دیدم

پیکرِ نامنظمی دیدم

از قد تو فقط کمی دیدم

نه سرت قابل تماشا هست

نه کسی را دلِ تماشا هست

 ماه من فرش زیر پا شده ای

پهلوانم حجا حجا شده ای

پخش بین قبیله ها شده ای

وسط نخل ها رها شده ای

بس که خوردی جراحتِ کاری

نظم و ترتیب بر نمی داری

*یه لحظه ای ابی عبدالله اومد نگاه کرد دید یه نانجیبی اومده کنار بدن داره جوشن از تن بیرون میاره .. تا نانجیب اومد کنارِ عباس، اومد لباس از تن بیرون بکشه ، ابی عبدلله اومد .. تا حسین رو دیدن ، پا به فرار گذاشتن «أین تفرو؟» کجا فرار می کنی؟..*

سر تقسیم کردن بدنت

کار بالا گرفت روی تنت

شد دو نیم اَبروُ لبُ دهنت

زرهت رفت ، بعد پیرهنت

چکمه ها بس فشار آوردن

تیرها با تنت گره خوردن

 باز کرده سه شعبه جا در چشم

زهر خود ریخت حرمله بر چشم

منو این بین خون شناور چشم

چون تو می خواهی ای برادر، چشم

ولی این تیر رفته تو تا پر

در می آید ز پشت راحت تر

 منو هول و ولایِ بعد از تو

خیمه ها و عزایِ بعد از تو

آه از ماجرایِ بعد از تو

نقشه دارند برایِ بعد از تو

زجر خورجین به دست آماده

شمر قول سر تو را داده

 بی تو کارم تمام می گردد

داغدارت امام می گردد

خیمه بی احترام می گردد

عازم شهر شام می گردد

اضطرارم پس از تو دیدنی است

حال زارم پس از تو دیدنی است

پاشو عباس! پاشو جانِ زهرا و اُم البنین

پاشو عباس! پاشو التماسِ حرم رو ببین

پاشو عباس! نکش انقدر بازوتُ رو زمین

پاشو بازم علم رو ، بردار از رویِ خاکا

بچه ها آب نمی خوان ، یا ساقی العطاشا

تو چشمت غرق خونِ ، تو چشمِ خیمه اشکه

دلِ رباب شبیه ، خون مونده رو مشکه

یا ساقی العطاشا .. 

پاشو عباس! نرفته تا دشمن به سمت حرم

پاشو عباس! تا پاره نشه گوشایِ دخترم

پاشو عباس! وگرنه اسیری میره خواهرم

دلت میاد بری و ، زینبم خون جگرشه

سخته با قاتل تو ، تا کوفه همسفر شه

بستی چشماتُ اما ، وا شده چشم دشمن

دارن آماده میشن ، بریزن رو سر من

یا ساقی العطاشا ..

گفت داداش ، این لحظه آخر می تونم ازت یه خواهش کنم؟ دلیلِ برنگردوندنِ بدن رو از علقمه به خیمه هارو بعضیا سه جور نقل کردن....

 یکی میگن انقدر این بدن قطعه قطعه بود و چیزی ازش نمونده بود ، ابی عبدلله گفت چی از این بدن ببرم به بچه ها نشون بدم .. یه دلیلش التماس عباس بود گفت داداش من به سکینه قول دادم آب ببرم .. منو خجالت زده ش میشم بدنمو نبر .. اما قول سوم از همه مهم تره ، بعضیا نوشتن ابی عبدالله میخواست بدنُ ببره یه نانجیبی داد زد گفت آی لشکر علمدار به زمین افتاد .. اگه میخواید برید سمت خیمه ها دیگه می تونید .. (ابی عبدالله بدنِ عباسُ رها کرد شد) زود عباس گفت برو داداش .. گفت یه چیزی ازت میخوام ، بخواه قربونت برم. این خونارو از رو چشمم بگیر .. هنوز یه چشمم می بینه یه بار دیگه رویِ قشنگتُ ببینم .. خونارو با گریه ابی عبدالله پاک کرد. تازه مشکل عباس شروع شد ، تا حالا چشمش بسته بود .. یه وقت نگاه کرد دید حسین میونِ لشکر تنهایِ تنها .. داره داد می زنه .. یه عده دارن می خندن .. گفت داداش چرا داری گریه می کنی؟ (عباس داره می پرسه) چرا داری گریه می کنی اینطور؟ ببین همه وایسادن دارن تماشات می کنن .. گفت چرا گریه نکنم؟ علمدارمُ از دست دادم .. پشت و پناهمُ از دست دادم .. امید حرم رو از دست دادم .. داداشِ خوبی مثل تورو دارم از دست میدم ..

 یکی دو جا این روضه نقل شده ، یه وقت دید عباس از گوشۀ چشمش داره اشک می ریزه .. گفت تو برا چی داری گریه می کنی؟ تو که داری مهمون جدم میشی .. مادرم فاطمه اومده کنارت .. بابام علی اومده .. همه آماده ن تو رو ببرن بهشت. تو برای چی داری گریه می کنی؟ گفت داداش گریه منم برا خودش جا داره .. می بینم این لحظه آخر اومدی سر منو رو زانو گذاشتی .. به من بگو ببینم ساعتِ بعد تو گودال کی میخواد سر تورو از رو خاک برداره .. (بذار بگم بعد هر چی خواستی بگو حسین) این سوال رسول خدا بود، سوال علی بود، سوال فاطمه و امام حسن .. همه دل نگران این لحظه بودند. نه فقط ابالفضل ، اما هیچ کسی این صحنه رو ندید جز خواهرش .. زینب وقتی اومد بالا گودال ایستاد .. کسی نبود سرشُ برداره .. یه وقت زینب دستاشُ رو سر گذاشت .. والشمر جالس ...

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2786
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 10
    تعداد اعضا : 290
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 859
    بازديد ديروز : 5,640
    بازديد کننده امروز : 283
    بازديد کننده ديروز : 1855
    گوگل امروز : 235
    گوگل ديروز: 2250
    بازديد هفته : 18,423
    بازديد ماه : 156,022
    بازديد سال : 1,132,782
    بازديد کلي : 8,001,999
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 100.26.182.28
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید