close
تبلیغات در اینترنت
مجید بنی فاطمه

مجید بنی فاطمه

مجید بنی فاطمه

مجید بنی فاطمه
مجید بنی فاطمه
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
5 131 aboozar
0 46 aboozar
0 44 aboozar
0 45 aboozar
2 1331 amir004
0 1263 aboozar
0 535 aboozar
0 1033 aboozar
3 782 aboozar
12 1879 aboozar
4 7259 amirsajad
0 2805 aboozar
0 2707 aboozar
0 2554 aboozar
0 4220 aboozar
0 1784 aboozar
1 18870 2505
6 7080 aboozar
0 15447 aboozar
1 2987 masoudfn

دو چشمش بسته اما درد دارد

یقیناً بیش از اینها درد دارد

بریز آب روان بر سنگ غُسلش

ولی آرام اسماء درد دارد

نسیم آرامتر خوابیده بانو

مزن پروانه پر خوابیده بانو

دگر رخصت نیازی نیست جبریل

مزن دیگر به در خوابیده بانو

دو چشمت را به دست بسته بستم

تو را با هق هقی پیوسته بستم

مبادا پهلویت خونین شود باز

خودم بند کفن آهسته بستم

ندارد چاره با آهم بسازم

فقط با درد جان اهم بسازم

ز چوبی که نشد گهواره باشد

دوتا تابوت میخواهم بسازم

  خیلی سخته آدم بخواد عزیزش رو خودش غسل بده...از غروب هی میگفت بچه ها آروم گریه کنند...علی امشب خیلی تنهاست...با اسماء دوتایی کارها رو آماده کردن...کفن و آب و بچه ها دارن نگاه میکنن...همه آستینها به دهانشون...علی میخواد غسل بده...میخوام خودت روضه بخونی...

 

بریز آب روان اسماء

به جسم اطهر زهرا

ولی آهسته آهسته

نگه  کن زردی رویش

ببین بشکسته بازویش

لگد خورده به پهلویش

 اسماء میگه من آب میریختم...ولی یه وقت دیدم علی ‌دست‌ از غسل زهرا کشید...‌‌‌‌‌‌هی نگاه میکنه هی صورت به دیوار میذاره بلند بلند گریه میکنه...آقا جان شما به بچه ها گفتی آروم گریه کنن...چی شده داد میزنی...فرمود: همچین که غسل می دادم... دستم رسید به بازوی ورم کرده ی فاطمه...

 امشب تا میتونی داد بزنی بگو وای مادر... وای مادر وای مادر... شروع کرد زهرا را کفن کردند... یه وقت علی نگاه کرد دید بچه‌ها مات  مبهوت... تا معجر زهرا را باز کرد دادش بلند شد... میگفت: یه خانوم هجده ساله موهاش سفید شده... زهرا روش و از علی میگرفت...تا کبودی صورتش رو علی نبینه...

انشالله خدا مادراتون رو براتون نگه داره... یه نگاه کرد دید بچه ها نگاه می کنند گفت بیاید... بچه‌های فاطمه برای آخرین بار مادرتون و ببینید... بچه ها آمدند جلو حسنین و زینبین خودشون رو  روی بدن مادر انداختند... شیخ عباس قمی میگه: همچین که انداختن خودشونو یه وقت دستای زهرا بیرون اومد بچه ها رو بغل گرفت... منادی بین زمین و آسمان صدا زد: علی... بچه ها رو از مادرشون جدا کن...چرا؟میدونی چرا... چون این بچه ها طاقت ندارن و ملائکه طاقت ندارن گریه بچه های فاطمه رو ببینن... علی با احترام بچه ها رو بغل گرفت... ناز و نوازش میکرد... حسن جان خدا صبرت بده... حسین جان خدا صبرت بده...زینب جان منم بی مادر شدم...به همه عالم خواست یاد بده یادتون باشه هر وقت دیدی بچه خودش رو روی بدن عزیزش انداخت باید با احترام بلندش کنی... یه گودال بود...تو اون گودال یه بابای بی سر بود...یه دختری اومد خودش رو روی بدن انداخت...هی صدا زد بابا بلند شو ببین گوشواره هامو بردن... بابا بلند شو ببین خیمه ها رو آتیش زدن... دیدن دسته حسین بالا آمد این دختر رو بغل گرفت...مگه علی یاد نداده بود چه جور جدا کنند...ریختن تو گودال...آنقدر تازیانه زدن...هر چه بادا باد امشب میگم... یه وقت این دختر بلند شد گفت: بابا دارن منو میزنن.. بابا بلند شو رو دارن عمه رو... حسین

 شکسته بال و پری ز آشیانه می بردن

تنی ضعیف غریبان به شانه می بردن

جنازه ای که همه انبیا به قربانش

چه شد که هفت نفر مخفیانه می بردن

مدینه فاطمه را روز روشن آزرده

چه شد جنازه ی او را شبانه میبردن

به جای گل که گذارند به روی قبر رسول

برای او اثر از تازیانه می بردن

 سلمان میگه وسطای نماز بودم...دیدم یکی داره محکم درو میکوبه... ترسیدم چه خبر شده...زودی نماز رو سلام دادم...در رو باز کردم دیدم حسن ابن علی...سلمان کجایی بیا... گفتم آقا زاده چه خبر شده... گفت سلمان بابام خیلی تنهاست...مادرم و غسل داده...بیا بریم تشییع جنازه... هفت نفر بیشتر نبودند...علی بدن زهرا رو برداشت...میخواد بدن و تو قبر بذاره... سلمان و دیگران محرم نبودند... بچه‌های فاطمه هم که با اون وضعیت، علی تک و تنها بود...باید یکی تو قبر بایسته بدن و دست به دست بدهند، علی تنهاست... یه وقتی دید از تو قبر دوتا دست شبیه دستای پیغمبر...کنایه از اینکه علی جان بده امانت منو... نیمه شب علی با خجالت این پیکرو به دستای مبارک پیغمبر داد...خجالت کشید یا رسول الله... اون روزی که زهرا وارد خونه من شد صورتش کبود نبود... بازوش ورم کرده نبود...من از همین جا یه گریز بزنم...زینب این صحنه ی جا دیگه براش تداعی شد... اونم تو خرابه بود... زن غساله گفت خانوم دست نمیزنم تا به من نگی این بچه چرا بدنش کبود شده... صدا زد زن غساله از کربلا تا شام هرجا گفته بابا تازیانه خورده...ناله بزن:حسین....

 

السلامُ علَی الجوهرةِ القُدسیَّة فی تعیُّنِ الإنسیّة ، صورةِ النَّفسِ الکُلیّةِ ، جوادِ العالمِ العَقلیّةِ ، بِضعَةِ الحَقیقةِ النَّبویّةِ ، مطلع الأنوارِ العلویّةِ ، عینِ عیونِ الأسرارِ الفاطمیّة ، النّاجیةِ المُنجیّةِ لِمُحبّیها عن النّار ، ثمرة شَجَرة الیقین ، سیدة نساء العالمین ، المعروفة بالقَدْر ، المجهولةِ بِالْقَبرِ ، قُرّةِ عین الرَّسولِ ، الزَّهراءِ البتول ، علیها الصّلوة و السّلام.

  الحمدالله همتون یه گوله آتیش هستین خوب گریه می کنین...اومدی بگی نامرد دستت بشکنه...اسم مادر میاد گریه ها یه جور دیگه میشه... اسم مادر میاد دادت بلند میشه...داد زدنم داره...مادر ما رو جوان کشتن...

 مثل عروس مادرم برخواست

تا نماز و نوافلش را خواند

نگهی سوی همسرش انداخت

با نگاهی غم دلش را خواند

پدرم مرد لحظه های خطر

پدرم مرد روزهای نبرد

ولی این روزها شکسته شده

وای اگر بشکند غرور مرد

فاطمه یک تنه سپاه علی است

تا نگوید کسی علی تنهاست

حیدری بود کار زهراییش

مادر امروز جلوه ی باباست

زخمها را خرید با جانش

چون برای علی است می ارزد

و ستون های مسجد شهر از

ترس نفرین هنوز میلرزد

همه ی پیکرش سیاه شد و

در عوض شد سپید گیسویش

پهلو و بازو چه میگویند

که فقط مانده رو و ابرویش

از سر صبح صورت او را

خیره خیره نگاه میکردم

چشمم از اشک تار و چشمش را

خیره خیره نگاه میکردم

بهر احقاق حق خود امروز

در سر خود خیال دیگر داشت

زیر لب ذکر یاعلی میگفت

چادرش را که از زمین برداشت

چادرش را سرش کرد انگار

آسمان در حصار ماه افتاد

گفت برخیز ای حسن برویم

دست من را گرفت و راه افتاد

دست من را گرفت با یک دست

دست دیگر ز کار افتاده

تا که هر دفعه میبرد بالا

باز بی اختیار افتاده

بر سرش ابر سایه می انداخت

از رهش باد خار پس میزد

راه کوتاه و ماهم آهسته

مادر اما نفس نفس میزد

تا رسیدیم حق خود را خواست

با روایات و تکیه بر آیات

شیر زن مثل همسر شیرش

زیر بار ستم رود هیهات

حق خود را گرفت آخر سر

دلم اما نمیگرفت آرام

سوی خانه روان شدیم اما

رمقی که نبود در پاهاش

شور و آشوب و دلهره به گریز

در تب کوچه هر قدم میریخت

هر قدر سمت خانه میرفتیم

قلب من میزد و دلم میریخت

در سکوتی غریب و شوم از دور

ناگهان یک صدای پا آمد

گرد بادی از آن سر کوچه

بی مهابا به سمت ما آمد

آمد و رسید به ماه

او که از هر کسی است بی دین‌تر

سایه ی او چه سرد و سنگین است

دستش اما ز سایه سنگین تر

ناجوان مرد حق یک زن را

وسط راه کوچه میخواهی؟

خانه را که کشیده ای آتش

دیگر از جان ما چه میخواهی؟

دست او مثل باد بالا رفت

مثل یک صاعقه فرود آمد

در حوالی چشم و گونه ی ماه

ابر بارانی و کبود آمد

من شدم گوشه ای زمین گیر و

مادرم یک کنار افتاده

حرکتی در تنش نمیبینم

آخ مادرم حال زار افتاده

گِل دیوار هم ترک برداشت

عرض کوچه چقدر وا شده بود

 گویی از ضربه ای که مادر خورد

جای دیوار جا‌به‌جا شده بود

 امشب شبِ داد زدنِ...گفت یجور به مادر زد...دیدم مادرم دور خودش میگرده...یجور به مادر زد دیگه درد پهلو یادش رفت...آخ صورتم...وای مادر...بعضیا شاید بگن اینا چرا داد میزنن...چرا داد نزنن...خدا نیاره آدم جلو چشمش مادرشو بزنن...هی میخواست کاری بکنه

 ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

برای روضه ی زهرا

به خدا یک جمله بسه

 تو کوچه گوشواره ی

 عرش خدا از گوش افتاد

 به روی عصمت الله

توی کوچه دست بلند شد

 یه جوری سیلی زد

که فاطمه بیهوش افتاد

 چشاش دیگه وا نمیشه

آخه از رو زمین پا نمیشه

 حسن داره دق میکنه

گوشواره پیدا میکنه

 کبود روی ماهشو

گرفته خون نگاهشو

 فاطمه به علی نگفت

قصه ی قتله گاهشو

 روضه ی کوچه خودش

اندازه ی صد سال حرف

 روضه های فاطمیه

حرف تازه کم نداره

 گریز روضه ی امشب

همین باشه که زهرا

 تو این عالم یه سنگ

 قبر کوچیکم نداره

 کجا بیام زار بدنم

سرم و به دیوار بزنم

 کجا بیام داد بزنم

بغضم و فریاد بزنم...

 علی جان

 تو بر نوشتن قرآن به خانه مشغولی

بیا که سوره ی کوثر به کوچه افتاده

 خدا به عظمت فاطمه فرج امام زمان معجّل بفرما... خیلی سخته...روضه ی حضرت زهرا همیشه سخت بوده...چون روضه روضه ی ناموس علی...دیگه بعد کوچه...حسن دیگه سمت مادر نرفت...خدا نکنه...آدم مادرش جلوش زمین بخوره...هی خجالت میکشه...میگه جلو بچه ام زمین خوردم...میگه حسن هر وقت مادر رو می دید طرف دیگر رو نگاه می کرد...می گفت: مادرم جلوم کتک خورده...مادرم خجالت نکشه...غریب حسن...خدا به حق امام حسن کریم اهل بیت گره این مردم و باز کن...خدا به حق امام حسن ریشه ی وهابیت رو بکن...کوچه ای تنگ و...دلی سنگ و...صدای سیلی...هرچه بادا باد میخونم هر کی اهلش بسم الله...مقداد همچین که بعد شهادت اومد بره دومی جلوشو گرفت گفت کجا میری زهرا را کجا دفن کردید...تا امتنا کرد یه سیلی تو صورت مقداد زد...مقداد افتاد رو زمین زد زیر گریه... گفت دیدی طاقت نداری، چرا گریه می کنی...؟گفت نامرد گریه ام برا خودم نیست...فقط یه سوال دارم...اینجور که به من زدی چطور به زهرا زدی...؟....یه سیلی زد صورت بی بی ورم کرد...دیگه با دست دنبال بچه هاش میگشت... بلدی امشب داد بزنی یا نه...بگو وای مادر...

 

چرا اینقدر برا بی بی داد می زنید؟ اصلاً همه ی اینها دروغ بوده،مادر ما پیر شد، زینب رو عروس کرد،نوه هاش رو بزرگ کرد....

 میون شعله و هیزم

چه غوغایی به پا میشه

تموم هستی ِ بابا

اونی که بین آتیشه

 کی فکر می کرد یه روز مردم

بریزن توی این خونه

خدایا چی می بینم من

در و دیوار پر از خونه

 چه دیواری،چه مسماری

چه کرده میخ با سینه

میون شعله ها بابا

داره زهراش رو می بینه

دیگه افتاده از پا و

 به روی خاک میشینه

  گفت: دید علامه ی امینی به صورت میزنه. گفت:آقا چی شده؟ گفت: الان تو این فکر بودم،اگه یه اتفاق برا بابا بیوفته،بچه ها پناه می برن به مادر، اگه برا یه مادر یه اتفاق بیوفته بچه ها زود پناه میبرن به بابا، توی کوچه بچه ها به کی پناه بردن؟ علی رو دارن می برن، مادر بین درو دیوارِ...

 

نمی شکست پهلوی مادر

اگه درب و نمی شکستن

پاشو مادر، پاشو مادر

که دست حیدر و بستن

 یکی با ضربه ی پایی

در این خونه رو می زد

خدایا رحم کن ای وای

که قنفذ با غلاف اومد

  هزار مرد زمین بخوره، اما یه زن زمین نخوره، هزار زن زمین بخوره،اما یه زن جلو شوهرش و بچه هاش کتک نخوره،هی مادر ما روش رو می گرفت،می گفت:جلو بچه هام کتک خوردم...یادت باشه،یه طوری مادر رو زد،بین در و دیوار بچه اش رو کشتن، پهلوش شکسته شد،تونست راه بره،اما نامرد چه جوری به بازوی مادر زد، نتونست قدم از قدم بر داره،مادر ما توی خونه افتاد،هی غصه میخورد،هی می گفت: مرگ من از فشار در و دیوار خانه نیست، این غصه می کشد مرا که غریب است شوهرم.... کاش پایی بود علی می اومد خودم به پاش بلند می شدم...

 خدا مادراتون رو براتون حفظ کنه، به زور مادرتو راضی می کنی برِ مشهد الرضا،برِ کربلا، غصه ی من رو نخور..میگه: پس کی به تو میرسه؟ اگه بنا باشه بره غذا درست میکنه، به در و همسایه میگه: حواست به بچه ام باشه....

امروز مادر بلند شد گفت:اسماء،خیلی زحمتت دادم،میشه یه کاری برام انجام بدی؟ بله خانوم جان...فرمود:اگه میشه تنور رو روشن کن، امروز میخوام خودم با دست خودم برا بچه هام نون درست کنم،چند وقته بچه هام دست پخت من رو نخوردن،میخوام خودم برا بچه هام غذا درست کنم....

 مادر همیشه غصه ی بچه هاش رو میخوره،می گفت:بچه هام گرسنه نمونن،برا بچه هاش نون درست کرد،مادر ما با بچه هاش روزه بود تا اومد افطار کنه در زدن گفتن گرسنه ای اومده،غذاشون رو داد رفت،اما روزگار یه کاری کرد رقیه کوچولوش دستش رو روی دلش گذاشت،هی می گفت: بابا دلم درد میکنه...

زخانه ها همه بوی طعام می آمد

ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم

 هی می گفت:بابا گوشم درد میکنه،گاهی می گفت: بابا دلم درد میکنه....مادر ما می اومد سر قبر حمزه ی سیدالشهداء گریه می کرد، می گفت: کجایی ناموست رو زدن؟..زینب تو خرابه یادش افتاد،هی این دختر صدا می زد:عمه پس عموم کجاست؟...

به عظمت فاطمه سلام الله علیها،"اللهم عجل لولیک الفرج"....

 

مگه میشه، فاطمیه، بشه آسمون نگیره

مگه میشه،بگی زهرا،دل مُرده جون نگیره

مگه میشه،غربت تو،گریه مون و در نیاره

تقصیر چشمای ما نیست،اسم زهرا گریه داره

چرا داد نزنم؟چرا بی تابی نکنم؟همه ی مادرا وقتی حاضرند بمیرن، که دختر رو عروس کنن،پسر رو داماد کنن،روزگار چی به سر مادر ما آورد،بچه های قد و نیم قد داشت،اما دستش رو بالا آورد صدا زد"اللهم عجل وفاتی سریعا"

 علامه امینی رو منبر توی مشهد این روضه رو میخوند،آیت الله العظمی میلانی(ره) دیگر علماء نشتن،علامه ی امینی گفت:فاطمه دستش رو بالا آورد صدا زد:"عجل وفاتی سریعا"..آیت الله میلانی بلند شد،آقای امینی! یه سئوال دارم،چی شد روزگار یه کاری کرد فاطمه از خدا طلب مرگ کرد؟صدا زد:آقای میلانی،آدم زنده پهلو میخواد،بعد از در و دیوار پهلوی فاطمه شکست...

صدا زد سلمان هر نفسی که میکشم خون تازه.....

 هر دردی رو باهاش میشه راه رفت،دست بشکنه،پا بشکنه کمک می گیری راه میری می شینی،اما تنها دردی که نفس کشیدن هم سخته درد پهلوست...از بعدِ در و دیوار نه زینب و بغل گرفت نه حسین رو....

 مادر همیشه دختر رو کنار خودش می خوابونه،فضه میگه نگاه کردم بی بی اشاره کرد،فرمود:جای زینب رو دور تر از من بنداز...چرا خانوم جان؟دخترِ طاقت نداره میخواد کنار شما باشه،صدا زد فضه! زینب دیگه باید به بی مادر خوابیدن عادت کنه...

 دیگر حسین را نتوانم بغل گرفت

بازو به ناتوانیِ من گریه می کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه

پیری بر این جوانی ِ من گریه می کند

 

آره،اگه پهلو شکسته باشه،سینه زخمی باشه،چه جوری زندگی میشه...صدا زد زینبم! میدونم نگاه تو،نگاه علی،نگاه حسنین،میگه بمونم،ولی چه جوری بمونم....

 بر خشت خشت خانه بُوَد رد دست من

دیگر ز دست گیری دیوار خسته ام

علت میدونی چیه؟

 از آن روزی که سیلی خورده ام دشوار می بینم

به چشم نیمه باز خود جهان را تار می بینم

 دلم میخواست چشمانم نمی دیدند جایی را

که خون محسن خود بر در و دیوار می بینم

نمک خلقت علیست،نمک خونه ی علی حسینِ...جایی رو قرار داد به نام بیت الاحزان،که مادر روزا می رفت،حسنین دستاشو می گرفتن می اومد تو بیت الاحزان می نشست زیر یه درخت خشکیده،یه مقدار سایه داشت بی بی گریه می کرد،اما یه روز علی وارد خونه شد دید بچه ها یه جور دیگه صورت هاشون سوخته،گفت:چه خبر شده؟گفت بابا! امروز با مادر رفتیم،به دستور دومی درخت رو بریدن،اما من وحسین دیدیم مادر سیلی خورده است،دستامون رو سایه کردیم صورت مادر آسیب نبینه،آخه صورتی که سیلی می خوره پوست ورم میکنه،اگه آفتاب بخوره میسوزه...از اون به بعد دیگه بچه ها حواسشون بود صورت ها نسوزه، از مدینه هم بیرون زدن مراقب بودن صورتا نسوزه،هر جا هر منزلی هم که می رسیدن،می دیدن تا آفتاب مستقیم میخوره،پایین می اومدن،رباب گوشه ی چادر رو جلو آورده...چرا این کاری میکنی خانوم جان؟ می گفت:پوست بچه شیرخواره ام نسوزه،صورتش نسوزه،تا کربلا مراقب بود آفتاب به صورت علی اصغر نخوره،اما همچین که سرها بالا نیزه رفت،دیدن یه مادر دستش رو بالا آورده،گفت: می بینم آفتاب به صورتت میخوره...حسین......

 

شاهی و عبد تو منم

جز تو به کی رو بزنم

هرجا برم میگم که  بندۀ امام حسنم

باز میگم  امشب  با شادی

عجب مولودی  عجب میلادی

من  قلبم  از غم  آزاده

آخه این سینه حسن آباده

با تو آروم میشه دلی که سرگردونه

عاشقونه برات با هر نفس میخونه

یا حسن یا حسن ، ذکر گدایی مونه

مولانا حسن، حسن حسن یا مولا

دلم چه مبتلا شده

کبوتری رها شده

تو شبِ میلاد آقام   زائرِ سامرا شده

باز  صحنت  باید  زیباشه

ضریحِ نوتون مبارک باشه

من اونجا عقلم مدهوشه

شبیه ارباب داری شش گوشه

الهی که بیام پابوس تو هرساله

دل بی تاب من به عشق تو میباله

شبِ میلاد تو ، امام زمان خوشحاله

با تو آروم میشه دلی که سرگردونه

عاشقونه برات با هر نفس میخونه

یا حسن یا حسن ، ذکر گدایی مونه

مولانا حسن، حسن حسن یا مولا

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2161
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 22
    تعداد اعضا : 286
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 4,037
    بازديد ديروز : 4,533
    بازديد کننده امروز : 1213
    بازديد کننده ديروز : 1269
    گوگل امروز : 1221
    گوگل ديروز: 1247
    بازديد هفته : 24,180
    بازديد ماه : 57,928
    بازديد سال : 57,928
    بازديد کلي : 6,927,145
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 100.24.46.10
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید