close
تبلیغات در اینترنت
متن روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه,شهادت حضرت زهرا,روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه فاطمیه,فاطمیه - 4

متن روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه,شهادت حضرت زهرا,روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه فاطمیه,فاطمیه - 4

متن روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه,شهادت حضرت زهرا,روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه فاطمیه,فاطمیه - 4

متن روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه,شهادت حضرت زهرا,روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه فاطمیه,فاطمیه - 4
متن روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه,شهادت حضرت زهرا,روضه شهادت حضرت زهرا,متن روضه فاطمیه,فاطمیه - 4
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
2 1060 amir004
0 1092 aboozar
0 380 aboozar
0 895 aboozar
3 662 aboozar
12 1523 aboozar
4 7067 amirsajad
0 2688 aboozar
0 2559 aboozar
0 2421 aboozar
0 4004 aboozar
0 1665 aboozar
1 18566 2505
6 6698 aboozar
0 15252 aboozar
1 2872 masoudfn
1 1889 aboozar
14 4202 aboozar
20 4728 aboozar
0 3236 aboozar

همین كه بهتری الحمدالله

جدا از بستری الحمدالله

همین كه در زدم دیدم دوباره

تو در پشت دری الحمدالله

این یكی دو روز آخر خودش در و باز كرد، گفت:بذار این عقده تو دل آقام نمونه، من و پشت در ببینه، جان حضرت زهرا بخیل نباشی ناله تو رها كن،

همین كه بهتری الحمدالله

جدا از بستری الحمدالله

همین كه در زدم دیدم دوباره

تو در پشت دری الحمدالله

انگار دنیارو بهم دادن

شنیدم یادی از دُردانه كردی

فاطمه من مسجد بودم اما مثل اینكه خبرایی تو خونه بوده، چه خبر؟پیداست!

شنیدم یادی از دُردانه كردی

و موی دخترت را شانه كردی

نگفتم استراحت كن عزیزم

شنیدم كارهای خانه كردی

كی گفت پاشی خونه رو جارو بزنی، الله اكبر، كنایه فهما

تو دیگر با حجابت خو گرفتی

حرفای شب شهادتی نیست، ها، حرفای دم بستر علی ه،

به چندین علت از من رو گرفتی

گمان كردی ندیم زیر چادر

چگونه دست بر پهلو گرفتی

صورت تو نشونم نمی دی، بازوت و نشونم نمی دی، سینه تو نشونم نمی دی، نمی تونی قد خم تو از علی پنهان كنی،

جواب حرف هایم شد همین نه

دیدی آدم كلی حرف می زنه، آخرش می گه همین

غریبه بودم اما این چنین نه

خیلی این عاطفیه

جواب حرف هایم شد همین نه

غریبه بودم اما این چنین نه

ببینم قصد رفتن كه نداری

نرو ، جان امیرالمؤمنین نه

شنیدم بسترت را جمع كردی

و با سختی پَرَت را جمع كردی

شنیدم آب دادی به حسینت

حواس دخترت را جمع كردی

روضه بخونم برات، كانون توجه، تو خونه ی زهرا، زینبه، راه می رن تو خونه، همه نگاه به زینب می كنن، آخه پرستار زینبه، یه حرفی بزنم، بخدا شب جمعه ای یه، از درون دارم می سوزم، یه حرفی برات بزنم، نمی دونم چقدر می تونم این حرف و باز كنم، چقدر از من پذیرایی می كنی، با ناله ات، قربون این زینب برم، كه از چهار ساله گی پرستار شد، بگم، اما بمیرم براش، پرستار هركی شد باالاخره رفت، از هر كی پرستاری كرد، داغش به دلش موند، فقط امام سجاد زنده موند، اما هركی رو زینب پرستاری كرد، تنهاش گذاشت، از هر پرستاری یه خاطره تلخ تو ذهن زینب مونده، من یكی یكی جلو می رم، صبركن، بهت می گم، اون وقت، سه چهار ساله با مادر پرستاری رو یاد گرفت، می دونی پرستاری رو كی یاد گرفت، وقتی پیغمبر تو بستر اُفتاد، می دید مادرش هی دور باباش می چرخه، پرستاری می كنه، اما از این پرستاری یه خاطره تلخ تو ذهنش موند، یادش موند، تو اوج مصیبت پیغمبر، مادرش یه لبخند زد، بعدها فهمید این لبخند یه سرّی داشت، بعداًفهمید پیغمبر به بی بی این جوری وعده داد بود، دخترم گریه نكن، فراق بین منو تو خیلی طول نمی كشه، بعد از نود و پنج روز فهمید این خنده چی بوده، یه بار از مادر پرستاری كرد، از هرپرستاری من یه خاطره بگم، دلشو داری؟، شب جمعه است، چه خاطره ای بگم، دخترم بیا بشین باهات حرف دارم، عجب پرستاریه، دخترم این بقچه رو باز كن، این كفن اول مال منه، می دی بابات علی منو كفن كنه، ببین چه خاطره هایی، یه دونش آدم و می كشه، كفن دوم  مال بابات علی ه، می دی داداش حسنت بابا تو كفن كنه، كفن سوم، مال داداشت مجتبی است، باید بدی حسین، یه دفعه دید این بقچه داره جمع می شه، یه پیراهن و رو دست گرفته، آخ كربلا، شب جمعه است، كربلا،  اینم یه خاطره،  از یه پرستاریه دیگه برات خاطره بگم، مادره شم رفت، چند سال طول كشید از باباش پرستاری كرد، یه خاطره ام از بابا بگم، اون شب همه جمع بودن، صدا زد بچه های زهرا بمونن، بقیه برن، زینب یه طرف، اُم كلثوم یه طرف، حسین یه طرف امام حسن یه طرف، زینب یادش نمی ره، داداش عباس اُمد بره از اتاق بیرون، بابا صداش زد، بابا تو بمون پسرم، صدا زد بابا من كه بچه ی زهرا نیستم، بذار برم، خجالتم نده، زینب این خاطره رو یادش می ره مگه، خودش با چشم خودش دید، دست حسین و تو دست عباس گذاشت بابا، یه روزی می آد، حسینم و كربلا تنها می ذارن،  حسین.. من نمی دونم هر خاطره ای رو برا زینب ورق می زنی، یه سرش كربلا و حسین ه، باباشم رفت،  حالا شده پرستار برادراش،  داداش بزرگتر هم رفت، با جگر پاره رفت، با بدن سوراخ سوراخ شده رفت، اما خدا رو شكر تو این یكی زینب خیلی ندید چه جوری رفت، اما همه اینها كنار، من می خوام یه پرستاری رو امشب بگم، خیلی ها رو كنار گذاشتم،  روضه ، روضه آماری، به اصطلاح روضه خونها، یعنی می تونی آمار بدی ، دونه دونه جاهایی كه زینب پرستاری كرده، تنهایی وایستاده، اما من همه رو حذف می كنم، یه پرستاری دیگه ام كرد، اونم آخرش رفت، اما این یكی ،  یه جور دیگه دل زینب وآتیش زد، اگه مادرش و پرستاری كرد، باباش بود، داداشاش بودن، اگه باباشو پرستاری كرد، دو تا داداشاش بودن، اگه گفتی كجا بریم، یه جایی كه بی برو برگرد، جواب بدن، اگه داداشاش و پرستاری كرد، هر كدوم به یه نوعی زینب و آروم كردن، اما از خرابه ی شام، برای دختر سه ساله سنگ تموم گذاشت، چرا؟هر جایی رقیه رو زدن ، خودشو انداخت رو این دختر، آی، آخه تو امانت حسینمی، شب آخرچیكار كرد، وای وای بگم كجا پرستاری كرد، بگم كجا، اون جایی كه دید دارن با چوب خیزران می زنن، هی جلو چشای رقیه رو گرفت، این بچه چیزی نبینه، اما وقتی سر بریده رو بغل كرد، اما این لبا چرا پاره است، حسین....

خرابه با تو بهتر از جنان است

دل پیرم به شوق تو جوان است

اگر خونی شده لب های خشكت

گمانم جای چوب خیزران است

حالا دستاتو بیار بالا سفره دار امشب حسین و زینب اند، شب توبه است، شب آمرزش گناهانه، كی بهتر از زهرا، كدوم سفره بهتر از سفره عزای بی بی، چه اسمی بهتر از نام حسین، دست تو بیار بالا، به زهرا و بچه های زهرا، به حسین زهرا، الهی العفو

 

بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست

صفای فاطمیه از صفای مادرتوست

اگر که سائلم و نوکر همیشه گی ام

فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست

می خوای با امام زمان بگی بگو:مادر مادر...داری می ری مادر، کجا می خوای بری مادر

تمام عزت شیعه رحین منت اوست

تمام زندگی ما فدای مادر توست

ز نور چادر او ما همه مسلمانیم

نه فقط اون هفتادتا یهودی، هشتاد تا یهودی مسلمان شدند، ما هم تا ابد، اسلام مون مدیون چادر زهرا ست، این چادر سیاه پرچمه تا آخر عمرت، تا دنیا دنیا است این پرچم بالاست،

زنور چادر او ما همه مسلمانیم

که اصل طینت ما خاک پای مادر توست

به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست

آی، فکر نکنی رفیق من فقط حرف مرگ می زنم، یا ما حرف مرگ می زنیم، خود بی بی به مولا علی فرمود: علی جان، من از شب اول قبر نگرانم، زهرا بگه من چی بگم، صدا زد علی جان تنهام نذاری بری، بایست بالای قبرم تا من این تنهایی قبر و حس نکنم، الله اکبر

زهرایی که  زهرا است،  زهرایی که همه کاره ی زمین و زمان و سماوات و ملک و ملکوته،  به علی می گه، علی جان قرآن برام بخون، علی می خوام آروم بشم با صدات، علی می خوام اُمدن بهم گفتن: امامت کیه بگم همین آقایی که بالا سرمه امام منه،  آخ چی می شه ، ماهم  این جوری بگیم، چی می شه به ما بگن اممت کیه بگم همین امام زمانی که بالاقبرمه امام منه

به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست

امید و دل خوشیه من  وفای مادر توست

من شک ندارم، مادرت میاد، یه چیزی بگم شب جمعه ای گریه کنی، خودشم نیاد،  بچه اش و می فرسته، می گه حسینم، پاشو برو، سینه زنت وحشت قبر داره،  حسینم این یه عمر برات سینه زده، حسین، داد بزن، ناله بزن صداتو فاطمه بشنوه، ای تشنه لب حسین، امشب مادرشم داره همین و می گه، حسین،  عشق زینب حسین

 

زیر باران دوشنبه بعداز ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیبها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گردوغبار

قبلاً این صحنه را نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

 پسر کوچکش رسید از راه

طفلكی چند بار خورد زمین

دو قدم مانده بود تا مادر

گفت:برخیر خانه نزدیك است

جان بابا بلند شو دیگر

گفت: آرام باش چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم

دست من را بگیر گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند با سختی

یا علی گفت از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

    صبح فردا به مادرم گفتم 

گوش کن این صدای روضه ی کیست؟

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی ست

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه

راستی فاطمیه نزدیک است

این روضه امام حسن بود برات خوندم، مادربخواد بره بیرون، بچه، اثبات شده پسر بچه زمانی كه به دنیا می آد، نسبت به مادر غیوره، غیور، امام حسن علیه السلام، امام حسنی كه مولا(امام علی علیه السلام)داشت به محمد حنفیه، می گفت:چرا برگشتی، عیبی نداره، این ترس و از مادرت به ارث بردی، می گه داشتم می شنیدم، دیدم شتر  پی شد، پرچم اسلام وسط میدان به اهتزاز درآمد، علم دیگه به دست من نیست، دیدم برادرم امام مجتبی وسط میدون، غیرت امام مجتبی از بچه گی، تمام اهلبیت، همه به مادراشون حساسند، بابا، جوجه به مادرش حساسه،

مرو كه كوچه برای پرت خطر دارد

مرو كه رد شدن امروز درد سر دارد

مگرنگفت : خداوند خلقتت حتی

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد

گمان نمی كنم این مرد بی حیا

این جا بدون حادثه دست از سر تو بردارد

ز روی پوشیه زد تازه این چنین شده ای

كه چشمهات فقط دید مختصر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد

زخاك كوچه حسن گوشواره بر دارد

نوشته اند كه پیشانی ات به جایی خورد

خلاصه ضربه ی بد این چنین اثر دارد

میان كوچه بدون رمق، بدون فدك

نشسته فاطمه یعنی علی خبر دارد؟

زنی كه زمین بخوره،  فوری بخوان، بلندش كنند، می گه دست بهم نزنید، بلند می شم، اول چادرش و میزون می كنه، اگه توان بلند شدن هم نداشته باشه، همین طور رو زمین میشینه آروم آروم

نشسته فاطمه یعنی علی خبر دارد؟

فرمود روضه ی من پاره های جگر و  طشت ولخته های خون نیست، روضه ی من اینه، تا تو كوچه مادرم دست منو گرفته بود، بعد اون حادثه دیگه من دست مادرم و گرفتم، ای وای..اگه تونستی خودت روضه بخونی . ای مادر مادر مادر، همشون گریه می كردند، یه روز هركار كردند، امام مجتبی از حجره بیرون نیومد، مولا اُمد بابا جان، اینهام داغ دیدن، تو باید خواهر و برادرتو ساكت كنی، بیا بیرون، یه گوشه ای از حجره نشسته بود، زار می زد امام مجتبی، آخ آخ . فضه اُمد، اسماء اُمد، چرا نمیای بیرون

همه می گن گریه نكن

 اما می خوام زار بزنم

همه می گن آروم بگیر

 ولی دیگه نمی تونم

آقا مگه فقط شما مادر از دست دادید، نه، ولی یه چیز دیگه است،

غروب ها همه می گن

 غروب اون كوچه رو از یاد ببرم،  اما نمی شه

پیش چشم های منه برا همیشه

 منو آتیش می زنه برا همیشه

كسی نمی دونه من می دونم

 كه میون كوچه پیش چشام، مادرم، مادرم

كسی نمی بینه، من می بینم

 تو كابوس شبام، بغض صدام، مادرم مادرم

روزی که هست یوم یفر و من الاخیه

بیچاره می شدیم چو مادر نداشتیم

لذا امام باقر علیه السلام فرمودند: مادر ما وقتی میاد، با اون، عظمت وارد محشر می شه، خطالب می رسه غَضَّ أَبْصارَهُمْ، همه چشمها خود به خود بسته می شه، مادر ما با هفتاد هزار، حله بهشتی، در بدنش اُفتاده، می آد و با آن حشم و ملائکه از چپ و راست، بالا سر و کنار، وارد می خواد بشه، ناله می زنه، آخرش می فرماید، مادر ما مثل مرغی که دانه از لابه لای سنگ ها پیدا می کنه، دونه دونه محبین شو ، خودش دست می گیره، وارد بهشت می کنه، گفت: آقا یعنی محبین و!؟، همچین که یارو تعجب کرد، این طوری با امام باقر علیه السلام صحبت کرد، فرمود: محب محبش، یعنی یه نفر تو رو دوست داره، می خواد ارمنی باشه، یهودی باشه، به هر بهونه ای محب ِمحب، مادر با همون دستاش ، می آد یک یک مارو، ... آخ مادر،

بابا ببین فدا شدنم را به پشت در

روی زمین رها شدنم را به پشت در

باور کن این جماعت نامرد آمدند

پایان دهند پا شدنم را زپشت در

اما من از ولای علی دل نمی کنم

ثابت کنم فداشدنم را به پشت در

بی اذن آمدند و مرا بی هوا زدند

دیدند حق ادا شدنم را به پشت در

آتش بیار معرکه کارش گرفته بود

فهمید برملا شدنم را به پشت در

گفتند صدای دختر پیغمبره، گفت: بزنید، اول کسی جرأت نکرد، اول خودش زد، وای وای

حتی نفس نفس زدنم را شنیده است

دانست مبتلا شدنم را به پشت در

یادش بخیر بوسه گه ات بود قامتم

حالا ببین تا شدنم را به پشت در

گل بودم و به غیر خدا هیچ کس ندید

از غنچه ام سوا شدنم را به پشت در

آن بانویی که فیض دمادم عطا کند

مدحش خدا به کوثر و هم هل اتی کند

هم پایه اش به غیر امیر حرم نبود

عرض ادب به ساحت او مرتضی کند

فرصت نداشت تا که در خانه وا کند

خود را در آن میانه کمی رو به راه کند

زن ها بهتر می دوند، می گه درو وا كرد زدند، یافاطمه ، یا امام زمان یا تمام اهلبیت علیهم السلام، ببخشید، مااینقدر گستاخانه، مادر....

مهلت نداد تا که علی را خبر کند

یا چادری برای خودش دست و پا کند


روز بی مادریه زینب کبری است، بلال خواب دید، پیغمبرُ، باسرو صورت خاک آلود، بلال تو هم دیگه سری به زهرام نمی زنی، بانسیم سحر از خواب پرید، بلالی که بعد از آن اذان نیمه کاره، از مدینه رفته، دیگه نمی خواد برگرده مدینه، دلش برا فاطمه شور اوفتاد، با خودش گفت: حتماً خبریه برگردم مدینه، همچین که رسید مدینه، دید مدینه رو غم گرفته، اومد در خانه زهرا دق الباب کرد، دو تا آقا زاده ها درو وا کردند، بلال نگاه کرد دید چشماشون سرخ شده، تا نگاهشون به بلال اوفتاد، اشک از گوشه چشماشون جاری شد، آقازاده ها سلام، سلام بر تو ای بلال، خوش اومدی، آقازاده ها برید به مادرتون بگید غلام سیاهتون اومدی، اومدم عیادته دختر پیغمبر، فرمودند: بلال

آمدی گر پرسش احوال بیمار ای بلال

دیر کردی و گذشته کار از کار ای بلال

زانوهاش لرزید دم در رو زمین نشست، سر رو دیوار گذاشت، یه نگاه به پایین در کرد، دید پایه های در سوخته، هنوز آثار آتش دو طرف دیوار و گرفته، با خودش گفت: خدا لعنت کنه اونایی که حق تو رو غصب کردند، آدم عزادار  یه آشنا می بینه تازه نالش گل میکنه، یه عمویی نباشه، دایی نباشه، وقتی از سفر میاد، تا می بیننش همه گریشون میگیره،  اونوقت اگه بخواهی شکر و شکایت و کنار هم ببینی، همین جاست، هم با گریه ات گله داری چرا باید یه جور بشه تو نباشی، وقتی بهت احتیاج داریم، هم داری با گریه ات میگی خوب شد نبودی، یه نگاه کردند به بلال، خوب شد نبودی، اینقدر مادر ما غریب بود، از صدای گریه اشم ایراد می گرفتند، بی بی همه کار کرده برا زنده موندن پرچم، همه ی  دنیا حیرون گریه من و تواند والا، شیعه با این گریه زنده است ، امام امت می فرمود، گریه ما گریه سیاسی است، قربونش برم خدا رحمتش کنه، فاطمه گریه کرد طوری که تمام مدینه گریشون می گرفت، فاطمه گریه می کرد، همسایه ها زنها گریه می کردند، بعد کم کم مردها  گریشون می گرفت، امور مردم مختل می شد، می گفتند علی به زهرا بگو یا شب یا روز، گذاشت رفت تو بیابونها گریه کرد، که اگه منو تو،  تو روضه داد زدیم هرکی هر چی گفت: بگیم، ما یه مادری داشتیم، این مسائل و برا ما حل کرد، تو هم اگه اعتراض داری برو، به گریه زهرا اعتراض کن، قصه ی گریه فاطمه رو شهید مطهری نقل کرده و پخش شده، الحمدالله، بریم سر روضه

بلال گفت:  پس دست منو بگیرید بریم کنار قبرش، فرمودند: باید صبر کنی هوا تاریک بشه، مادر ما گفته مبادا از قبرش،  اونایی که پهلوشو شکستند مطلع بشند، دیشب جات خالی بود یه گوشه تابوتو بگیری، همه زنهای مدینه جمع شدند، تو مجلس، معطلند یه نفر به عنوان صاحب عزای مجلس زنونه بیاد، دیدند، یه خانمی یه چادری سرشه، خیلی براش بزرگه، همچین که از در حجره بیرون اُمد، صدای گریه زنها بلند شد، یه چیزی دیدم خیلی دلم سوخت، فاطمه آخه اثاثی نداره تو زنده گیش، جهیزه ای  نداشته به اون صورت، اما وقتی خواست وصیت کنه، گفت:  علی اثاث خونم مال دخترمه، وقتی به سن بلوغ رسید، اثاثه خونم و بده بهش، یه چیزایی فقط مال زینب بوده، از مادر یه گردن بند داره، از مادر یه چادر داره، مادر من رشیده بود،  مادر من چثه اش ضعیف نبود، دختر پیغمبر که ضعیف نمی شه بدنش ، اگه می بینید ، جَوون مرگ شده، تقصیر میخ دره،

زینب نگاهش بر در است، در ذکر مادر مادر است

ناله می زد،  اشک می ریخت،  اما تا  چشمش به حسین می افتاد اشکاش و پاک می کرد، داداش غصه نخوری، خودم کنیزتم، خودم برات مادری می کنم، نمی ذارم بی مادری آزارت بده، گاهی می رفت ، تو دامن علی می نشست، اشک علی رو پاک می کرد زینب، اما تو این خونه یه نفره، زینبم کاری ازش بر نمی آد، اونم داداش بزرگ است، گاهی حسین از یه طرف، زینب از یه طرف ، می رفتند می نشستند، زینب حسین و می خواست آروم کنه اشکش و پاک می کرد، اما حسن و می خواست آروم کنه ، می اومد می نشست گریه می کرد،  از حسن سخت تر گریه می کرد، امام حسن می دید خواهر داره گریه می کنه، اشکاش و پاک می کرد، می گفت: ببین دیگه گریه نمی کنم ، بسه دیگه، می گفت: باید بگی برا چی گریه می کنی،  نمی گم، نمی گم،  بذار با درد خودم بمیرم، بذار با درد خودم بسوزم،  امان امان، از همون بچه گی بلد بود چه کار کنه، کسی که درد می کشه، آرومش کنه، شام غریبان همه آروم شدند، کم کم، رقیه ، سکینه، نجمه ، همه آروم شدند،  گفت : الحمدالله خیالم راحت شد، اینقدر اینها گریه کردند: داشتند می مردند، یه دفعه دید صدای یه نفر از یه گوشه بلند شد، کم کم همه سراشون و بلند کردند، نگاش می کنند، گریه می کنند، دوباره داره بازار گریه داغ می شه، سریع اومد مقابلش ببینه کیه گریه می کنه، آخه همه جا تاریک بود، این خیمه ها دیشب حسین داشت ، عباس داشت، علی اکبر داشت، دید اینی که داره گریه می کنه، رباب، مادر علی اصغر، رباب تو دیگه چرا، خانم جان قصد جسارت نداشتم، من که گفتم آب نمی خورم، به زور بهم آب دادین، سینه هام پر از شیر شده، امان آی امان....

بی بی جان

گاهی ستاره می شوم و تا سپیده دم

در آسمان غربت تو گریه می کنم

بی بی جان

قبرت که نیست،  دل خوشم از اینکه لااقل

پایین پای هیئت تو گریه می کنم

آه ای ضریح گمشده، بانوی بی نشان

در حسرت زیارت تو گریه می کنم

بی بی جان، با عنایت تو، با توجه تو، با نگاه پسرت حجة بن الحسن فقط دلمون یه مدینه می خواد، ان شاءالله بریم پشت بقیع،  اونجا برات روضه بخونم، همه بلدن،

 می خوام بیام مدینه، کنج بقیع ، خیمه غم بپا کنم

زانو بغل بگیرم تنگ غروب، مادرم و صدا کنم من

ای مهربونم، تازه جوونم

تکلمی کن، ای قد کمونم

بیار دست تو بالا

مادر ای مادر، مادر ای مادر 

نمی خوایی دست تو رو بگیره،

مادر ای مادر

می خوام بیام مدینه، تو کوچه هاش بگردم

روی زمین بیوفتم، بگم اسیر دردم

می خوام بیام بقیع و یه شب اونجا بمونم

بروی پنجره هاش،  نشسته مرغ جونم

می خوام بیام بپرسم، کجاست قبر مادر

براچی بی نشونست ، تربت یاس پرپر

کجاست در خونه ای که دشمنا شکستند

کجاست چهل تا نامرد دست علی رو بستند

اینها اومده بودند،  علی رو بکشند، اصلاً این همه لشکر، این همه بی حیایه نامرد، هدف فقط علیِ، زهرا می دونست اینها هدفشون چیه ، که رفت پشت در، اینها بیعت و بهونه کردند، گفتند تا وضع اینجوریه کار علی رو تموم کنیم، اومدند به قصد علی، اما نتونستند، آخه علی یه مدافع داره بنام زهرا، خدا لعنتشون کنه این دشمنی با علی ادامه داشت، گفتند هرچی علی هست، باید از بین بره، اینها این قدر بی حیا بودند، کوچیک و بزرگ براشون فرق نداشت، کربلا وقتی حسین طفل شیرخواره رو دست گرفت، گفتند: اسمش علیه، چرا ایستادی داری نگاه می کنی، چکار کنم ، یه کاری کرد، سر علی به پوست آویزان شد،  حسین ....

سید حیدرحلی تو اون شعر زیباش گفت:  فکر نکنی حرمله تیرو زد، تیری که به گلوی علی خورد، از سقیفه اومد، همونایی که محسن و بین درو دیوار له کردند، همونا تیر سه شعبه به گلوی علی زدند، سه مرتبه : یا حسین

 

وقتی عروس و داماد اومدند تو خونه، پیغمبر دستور داد همه خونه رو ترک کنند، همه خونه رو ترک کردند، پیغمبر نگاه کرد، دید اسماء ایستاده سرشو  پایین انداخته، صدا زد اسماء مگه نگفتم همه برند، تو چرا موندی، اسماء سرشو انداخت پایین، شب عروسیه بی بی دو عالمه، پیغمبر امر کرده همه برن بیرون می خواد با عروس و داماد خصوصی حرف بزنه، گفت: چرا تو نرفتی همه رفتند، گفت: یا رسول الله ببخشید منو، اما من از طرف خانم خدیجه ماموریت دارم، تا اسم خدیجه رو برد، می گن پیغمبر همچی که گفت: از طرف خدیجه ماموریت دارم، شروع کرد مثل ابر بهار گریه کردن، صدا زد اسماء چه ماموریتی، آقا جان شبی که بی بی از دنیا می رفت، خانم خدیجه سلام الله علیها به من یه ماموریتی رو واگذار کرد، گفت: اسماء من دارم می میرم، اسماء دخترم کوچیکه، اسماء یه روزی و یه شبی فاطمه ام عروس میشه، دختر شب عروسیش به مادر نیاز داره، خانومها حرف منو زود میگرن، اسماء زهرام مادر نداره، نکنه شب عروسیم ، زهرامو تنها بذاری، من باید کنار بی بی بمونم، پیغمبر دعا کرد اسماء رو، چی می خوام بگم ، شب شام غریبان حرف عروسی می زنم، نه، اون شب یه بار اسماء مادری کرد، یه بار موند، امشبم علی همه رو فرستاد برند، اما گفت اسماء، تو بمون علی تنها مونده، اسماء می خوام بدن زهرارو غسل بدم،  9 سال از اون شب گذشته، اسماء تو محرم این خونه ای، اسماء بمون کمکم کن، امشب شب اسماء ست، امشب شب این شعره،

اسماء بریز آب روان ........ (متن کامل شعر کلیک کنید)

به یه شکلی بدنو امشب مولا غسل داد، طبق وصیت بی بی، قربون تو خانم برم چه قدر مراقب علی هستی، تا زنده بودی رو از علی می گرفتی، خدا به سر هیچ مردی نیاره، بره خونه زنش رو بگیره ازش، نمی دونی این با دل علی چه کرده، تا زنده بود مراقب بود، غیرت علی به جوش نیاد، وقتی هم از دنیا رفت امشب گفت منو از زیر پیراهن غسل بده علی، نمی خوام پیراهنم و در بیاری از تنم، خودش می دونه چه بلایی سر این بدن آوردند، می دونه این بدن سینه اش مجروحه، می دونه اگه علی نگاه کنه، جای میخه در رو ببینه میمیره، وای ...

مراعات علی رو کرد،  علی داره از زیر پیراهن غسل می ده، اما یه جایی دیگه نتونست خودشو نگه داره، از امشب دیگه نگذاشتن برا زهرا کسی بلند بلند گریه کنه، جمله دوم، می دونی،  اولین کسی که امشب برا فاطمه بلند گریه کرد، خود علی بود، لذا امام صادق علیه السلام فرمود:  خدا رحمت کنه، اون شیعه ای که، برا مادر ما بلند گریه کنه، می دونی چرا، آخه علی داره بدنو غسل می ده، یه مرتبه دیدند، سر به دیوار گذاشت، داره داد می زنه، اسماء دوید اومد جلو، مولا خودت گفتی آروم گریه کنند، صدا زد اسماء چیزی نگو، الان دستم رسید به بازوی فاطمه، الهی بشکنه دستت قنفذ،  ..

 

خدا ای خدا لحظه های آخرمه

سایه ی اجل دیگه بالای سرمه

دارم میمیرم زخمی تو بستر افتادم

ولی قاتلم غریبی شوهرمه

راهی نمونده پیش پام

می خوام دیگه برم سفر

چیزی نداشت دنیا برام

جز ماتم و خون جگر

می خوام برم پیش بابام شکایت از دنیا کنم

می خوام بگم چی کشیدم تا عقده از دل وا کنم

آه من جوان بودم

 مهربان بودم

 با تموم این مردم مدینه

خدا ای خدا مرگمو زود تر برسون

می خوام بپرم من دیگه از این آشیون

کبوترمو شکسته بال و پر من

خدا یاری کن برم به سوی آسمون

خدا خودش تو آسمون از غم من خبر داره

میدونه که آتیش برا یه گل چقدر ضرر داره

آتش بر آشیانه ی مرغی نمی زنند

گیرم که خانه، خانه خیر النساء نبود

آتش بر آشیانه ی مرغی نمی زنند

گیرم که خیمه، خیمه ی آل عبا نبود

لب تشنه کی کشند کسی را کنار آب

گیرم حسین سبط رسول خدا نبود

انس بن مالک می گوید : از دفن رسول خدا (ص) فارغ شدیم . فاطمه زهرا (س) آمد فرمود : ای انس !چگونه دلتان آمد که خاک بر روی رسول خدا (ص) بریزید ؟گریست و فریاد زد پدر جانم !پروردگارت را اجابت کردی که تو را بخواند ....

عرض میکنم : اینجا حال فاطمه پس از دفن پدر اینچنین است . میفرماید : چگونه دلتان آمد روی رسول خدا خاک بریزید ؟ من نمی دانم حضرت سکینه دختر امام حسین چه حالی داشت ؛ آن هنگامی که تن خون آلود پدر را بی سر و بی عمامه و ردا زیر سم اسب دشمنان مشاهده میکرد .به زبان حال فریاد کشید : چگونه دلتان آمد زاده ی رسول خدا را بکشید و سینه اش را خرد کنید ؟ چگونه دلتان آمد انگشت یدالله را قطع کنید ؟ ...آنجا حضرت زهرا (س) میفرمود : چگونه دلتان آمد روی رسول خدا خاک بریزید و او را دفن کنید اما اینجا حضرت سکینه باید بگوید : چگونه دلتان آمد بدن پسر پیغمبرتان را بی کفن و دفن ؛ زیر آفتاب سوزان رها کنید ؟....

چرا بی سر فتاده پیکر تو

چه حال است این ؛ بمیرد دختر تو

پدر نگذاردم شمر ستمگر

که جا سازم دمی اندر برتو

دریغا ای پدر نگذاشتندم

دمی قرآن بخوانم برسر تو

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2105
    کل نظرات : 172
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 7
    تعداد اعضا : 286
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 831
    بازديد ديروز : 4,852
    بازديد کننده امروز : 163
    بازديد کننده ديروز : 1546
    گوگل امروز : 157
    گوگل ديروز: 1736
    بازديد هفته : 831
    بازديد ماه : 287,571
    بازديد سال : 554,623
    بازديد کلي : 6,492,845
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.92.164.184
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید