close
تبلیغات در اینترنت
اشعار وفات حضرت ام البنین (س) همراه با سبک

اشعار وفات حضرت ام البنین (س) همراه با سبک

اشعار وفات حضرت ام البنین (س) همراه با سبک

اشعار وفات حضرت ام البنین (س) همراه با سبک
اشعار وفات حضرت ام البنین (س) همراه با سبک
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
9 951 aboozar
0 504 aboozar
0 492 aboozar
0 331 aboozar
0 1508 aboozar
0 763 aboozar
0 1299 aboozar
3 1034 aboozar
12 2360 aboozar
0 1671 aboozar
4 7620 amirsajad
0 3077 aboozar
0 2936 aboozar
0 2795 aboozar
0 4517 aboozar
0 2008 aboozar
1 19324 2505
6 7420 aboozar
0 15748 aboozar
1 3289 masoudfn

گفتن ندارد...گفتن ندارد...
نشسته کنج بقیع و غیر از  مِحَن ندارد
ای وااای مردم حسینِ من
 
مانده بین صحرا کفن ندارد

ام البنین وای مادر...
وای مادر...وای مادر...
حسین....حسین....حسین من

 واست بمیره مادر
ضیاء هر دو عین من

واست بمیره مادر
ام البنین وای مادر...
وای مادر...وای مادر...
گفتن ندارد... گفتن ندارد...
آن لاله ای که پژمرده دیگر چیدن ندارد
در بین کوفه کسی شبیه
حرمله دست بزن ندارد
رباب....رباب....رباب....رباب

 عباسمو حلال کن
اگه علی نخورده آب
عباسمو حلال کن
ام البنین وای مادر...
وای مادر...وای مادر...
گفتن ندارد...گفتن ندارد...
ای وای زینب که جای
 
سالم به تن ندارد

بین خرابه رقیه مثل

بابای خود او کفن ندارد

ام البنین وای مادر...
وای مادر...وای مادر...
خدا...خدا...خدا...خدا...
زینبو کوچه بازار...
که بیشتر از کرب و بلا
زینبو داده آزار

بسم الله الرحمن الرحیم

 اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً و َناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

یا صاحب الزمان‌....

 چون مهر به نور خود پیدایی و پنهانی

با آن که ز من دوری نزدیک تر از جانی

 اوصاف کمالت را آیات جمالت را

می خوانم و می بوسم انگار که قرآنی

 از صوت تو مبهوتم در حسن تو حیرانم

تو حضرت داوودی یا یوسف کنعانی

..مولا یا اباصالح...

من زخم و تویی مَرهَم، من درد و تویی درمان

من خشکی و تو دریا، من تشنه، تو بارانی

 من با تو و تو با من ،انصاف کجا رفته ؟

من کمتر ازمور و تو فوق سلیمانی

 با گُل کُنَمت تشبیه یا با نَفَسِ عیسی

هم خوب تر از اینی، هم پاک تر از آنی

قرآن به تو می نازد عترت به تو می بالد

تو مُنتقمِ خون سالارِ شهیدانی

"یا صاحب الزَّمان آقاجان.. این جوانان به یه  امیدی  امشب اومدن  ،هر کدام یه حاجتی  یه دردی .. بعضی ها هنوز پیراهن مشکی فاطمیه رو در نیاوردند ..گفتن بریم امشب.. می خوام اسمی  رو ببرم  که امام زمان به این اسم فوق العاده حساسِ.. خودش فرمود: بارها شنیدیدگفت: آقا  فردا تو چادر های عرفات ،منا،کجا دنبالت بگردم ..کجا  رَدِ  پایی ازت پیدا کنم ..حضرت فرمودند :هر وقت روضه خوانِ  خیمه تون  روضه ی  عمو م عباس راخواند ، من یک گوشه ای  برای عموم گریه می کنم..یا صاحب الزمان ..اجازه بدید.. ماهم روضه مون همین باشه ..چه روضه ای از چه مادری ..می خواهیم حرف بزنیم..!! ای درود خدا به مادران شهدا ..نکنه یه جلسه بیاد و بره ما یادمون بره از  شهدا و مادران و پدارانشون ...مادر شهید مدافع حرم ..شهید بیست و چهار ساله... فرزندش، عزیز دلش رو  تک پسرش رو .. یه پسر داشت این مادر..  الله اکبر چه تصادفی اسمش هم عباس بود خدا شاهده.. شهید عباس آبیاری  بچه شهریار  ..تو خان طومان شهید شده.. برید ببینید ..تو سایتها هست ..تا هفت، هشت، ماه  بعد از شهادتش جاوید الاثر بود  ..چون  وقتی زخمی میشه داعش جنازه شو  میبره، از بس این شهید زیبا بود.. نمی چرخه زبانم  بگم‌.. با این بچه چه کردن ..فقط همینو بگم  برای مادرش یه جمجمه  آوردن هیچ چیز رو نگذاشته بودن ...  چشماشو در آورده بودن ، گوشش رو بریده بودند، دستاشو قطع  کرده بودن ، پاهاشو .. قطعه قطعه ش کرده بودند ..وقتی این  مادر میگفت .. یاد مادر وهب افتادم که وقتی سَرِ پسر بچه شو براش پرت کردن ..گفت کسی که هدیه در راه خدا داده پس نمیگیره ..

میگفت بعد از هشت ماه بهم  گفتن از اون عباس رشیدِ خوشگلت دو ،سه کیلو برگشته ..گفتم من منتظرم نبودم  ..من چیزی را دادم . در راه خدا دادم.. (سلام خدا به این مادران..)

سلام خدا به اون  مادری که الان قبرش همین چند تا چراغ هم ندارد..  ان شالله با نابودی آل سعود  بریم کنار قبر حضرت اُمُّ البنین علیه السلام‌ ..قبر مادرحضرت  عباس خیلی غریبه ..خیلی بی شمع و چراغِ و تاریکه.. چه مادری چه مادری...

من مادرِ  سالارِ غیرت در زمینم

 من غصه داره فاطمه اُمُّ البنینم

 من قلبِ مجروح و پُر از احساس دارم

 شادم در این عالم که یک عباس دارم

 عباسِ من مشگل گشای عالمین است

عباسِ من خاک کفِ پای حسین است

*من روضه ام  امشب اینه..پنج تا تصویر از زندگی اُمُّ البنین براتون ورق بزنم..تو ذهنت یادگاری بمونه ،به شرطی که حق مادر ادب  را ادا  کنی.. عباس چرا عباس شد....چرا عباس شد "بنفسی انت "....از پَرِ قُنداق شد عباس..از ادب شد عباس ...

تصویراول .. روز اولی که اُمُّ البنین واردِ خانه ی امیرالمومنین شد.. مرحوم ربانی خلخالی تو (ستاره درخشان مدینه) مینویسه میگه اُمُّ البنین رسید مقابل در خانه ی امیرالمومنین داخل نشد به اُمِّ سلمه فرمود : اُمِّ سلمه  من شرط دارم، وارد نمیشم ..همه تعجب کردن، گفتن ،این خانمی که روز اول زندگیش هست   چه شرطی..!! گفت اول بگید  زینب بیاد ،همه تعجب کردند، میخواد چه کنه این  مادر ،خانم زینب آمد در آستانه ی در به نقل تاریخ دختر هفت ،هشت  ساله تاریخ مینویسه روزی که اُمُّ  البنین واردخانه ی  امیرالمومنین شد حسنین  بیمار بودند..   بودن تب داشتند میگن.. اُمُّ البنین ایستاد ،خانم زینب تو آستانه ی دَر  ، میدونی این  مادر چه کرد، از همان روز اول،یکمرتبه   دیدن اُمُّ البنین خودش رو  انداخت روی پاهای زینب ..خانم جان فقط اومدم یه جمله بگم ..نیامدم جای مادرت زهرا را بگیرم ..اومدم اجازه بدی تا آخرِ عُمر کنیزی و خدمت این خانه را بکنم ..

میگن زینب زیر بغلهای این مادر را گرفت بلند شد.. اومد تو خانه دور حسنین می چرخید این مادر  تا آخر عمر خدمتِ بچه های فاطمه را کرد من کجا خونه ی فاطمه کجا..

این  یه تصویر..

 تصویر دوم ..اولین فرزندش به دنیا اومد .. (همه ی  مادر ها  وقتی نُه ماه   تحمل می کنند سختی بارداری را دلشون خوشِ..  وقتی  بابا اولین بار بچه رو بغل میکنه بخنده .. خوشحال باشه راضی باشه ..)اُمُّ البنین  بچه رو تقدیم امیرالمومنین کرد ..مولایی نگاه کرد.. دیدن امیرالمومنین بند قنداقه را باز میکنه .. دستهای این بچه رو از تو قنداقه در آورد ،هی دست ها را می بوسه.. هی به چشماش میماله ..گریه میکنه ..صدا زد آقا جان.. مگه  دستهای بچه ام عیبی داره.. چی شده آقا گریه تون رو  نبینم ..روز اول،  برا مادر روضه رو خوند ..اُمُّ البنین ..دارم برای آن روزی گریه می کنم ..این دست ها را از بدن جدا می کنند.. (فکر میکنید مادر چه جوابی داد اعتراض کرد ..چرا..!! بچه مِ میوه ی دلمِ ..چرا دستهاشو جدا میکنن ..؟..نه....!!...میگن بلند شد قنداق را گرفت تو رو خدا این کار رو ببین  مادر اینجوری باید  باشه که بچه اش بشه ابالفضل ...میگن قنداق رو گرفت هی دور سَرِ حسین می چرخوند ..آقا بچه ام بلا گردونِ بچه ات بشه ..یه مو از سَرِ حسینت کم نشه

تصویر سوم ...عباس بیا مادر بشین می خوام یه قولی بهم بدی ..مادر چه قولی بدم ..می خوام بهم قول بدی.. نکنه  یه روز به حسین   بگی برادر ..(تربیت رو ببین) تعجب کرد چرا نگم برادر..  بهترین برادر عالم مال منه ..  دستهای عباسش رو گرفته گریه کرد..گفت نگو برادر بی احترامی میشه آخه مادر اون فاطمه است.. اما مادر تو کنیز زینبِ ..

تصویر چهارم ...اُمُّ  البنین  تو خونه نشسته امیرالمومنین از صفین برگشت بیرون مدینه.. تاریخ مینویسه نرفت داخلِ مدینه ..بیرون مدینه ایستاد به عباس چهارده ساله اش ..یه نوجون  خوش قدوبالا و رشید ..گفت عباسم بایست می‌خوام باهات مشق  شمشیرکنم ..اُمُّ البنین تو خونه اس ..زنهای مدینه بهش خبر دادن بیا علی بچه ت رو پشت دروازه های مدینه نگه داشته.. داره باهاش مشق شمشیر میکنه ..تعجب کرد چی شده ..خانم بلند شد  چادر و عبا  به سر، اومد بیرون مدینه  از دور داره نگاه میکنه .. شمشیر داد به دست ابالفضل  خودش شمشیر به دست همه ایستادن .. پدر و پسر دارن با هم مشق شمشیر می بینن.. پدر یَلِ خیبرِ پسر عباسِ..  یه مدتی جنگیدن.. امیرالمومنین شمشیر رو از دست راستش گرفت گفت بیا جلو پسرم ..دست راستش رو بست ..گفت حالا بگیر به دست چپت ..با دست چپ شروع کرد به مشق شمشیر دیدن ..یه مدت با دست چپ ..(مادر داره میبینه ).. آورد عباس رو جلو دست چپش هم بست ..گفت حالا شمشیر رو با نوک دندانت بگیر ..ببینم میتونی با من مبارزه کنی ..همه تعجبن ..مادر نگرانِ ..شمشیر را به دندانش گرفت با پدر مشق شمشیر دید ..یه مدت که جنگید خسته شد تا عرق همه ی پیشانی عباس را گرفت ..اُمُّ البنین دوید اومد جلو افتاد روی پای امیرالمومنین ..آقا بچه ام خطایی کرده ..کاری کرده داری تنبیه اش میکنی ..گفت نه.. اُمُّ البنین.. "هذا ذُخر الحسین " این ذخیره ی کربلاس.. یه روزی دوتا دستهاش میزنن مجبور میشه مشک رو با دندونهاش رو نگه داره ..دارم عباسم رو آماده میکنم برای اون روز ..همه گریه کردن ..

 

تصویر پنجم ..کاروان از مدینه میره کربلا ..همه وداع کردن.. بیست و هشتم رجب..ِ کاروان داره از مدینه حرکت میکنه به طرف مکه ..همه خدا حافظی کردن از دروازه ی مدینه رد نشده نگاه کرد ابی عبدالله دید اُمُّ البنین ایستاده داده نگاه میکنه صدا زد عباسم مگه با مادرت خداحافظی نکردی ..گفت چرا آقاجان خداحافظی کردم ..گفت پس چرا مادرت اومده دنبالت برگرد ببین خانم چی میگه ..خیلی احترامش رو نگه میداشتن..عباس برگشت از اسب پیاده شد بله مادر چی شده دنبال قافله راه افتادی گفت: عباس برو سه تا برادرهای دیگه ت هم بیان با چهارتای  شمارا  کار دارم، چهار تایی دور مادر حلقه زدن ایستاد دستهاشونو گرفت گفت مگه من مادر شما نیستم ..چرا...!!مگه حق به گردنتون ندارم ..چرا.‌‌..!!باید یه قول مردونه بهم بدید، چه قولی بدیم حالا  همه ی قافله معطل هستناون آقا را میبینید پسر فاطمه اس ..یه قولی بدید ..چه قولی.‌..بهم قول بدید باحسین دارید میرید نکنه بی حسین برگردید ...بهم قول بدید نگذارید یه مو از سرش کم بشه ..قول بدید تا اخرین نفس ازش دفاع کنید ..قول دادن به مادر .‌..عباس قول داد به مادرش حسین رو تنها نگذاره ..همه ش نگران حسینش بود کسی که قول داده پای قولش میمونه ..یه روز هم به باباش علی قول داد..شام بیست و یکم رمضان وقتی دستشون رو بابا تو دست هم گذاشت ،قول داد حسین رو تنها نگذاره..روز تاسوعا هم به زینب قول داد وقتی امان نامه آوردن قول داد حسین رو تنها نگذاره ..پای همه ی قولهاش وایساد ..اما به یه نفر قول داد، شرمنده شد ..به یه دختر تشنه قول داد .. وقتی سکینه مشک خالی رو داد دست عمو ..

عمو آب ..عمو آب ...عمو آب...

قول داد به سکینه ..لذا تو علقمه افتاد،صدا زد حسین جان منو به خیمه ها نَبَر آقادیگه نمیتونم توی چشمهای بچه هات نگاه کنم ..آخ..افتاد روی زمین ...ابی عبدالله داغ زیاد دیده.. مدینه برادر از دست داد، امام مجتبی برادر بزرگشِ..امامشِ..وقتی امام حسن رو از دست داد ،چندتا جمله ی معروف داره ..گفت دیگه عطر نمیزنم ..دیگه لباس نو نمی پوشم ..دیگه محاسِنَم رو خضاب نمیکنم ..غارت زده منم ..اینها معروفه ..اما کنار علقمه یه جوره دیگه حرف زد ..تا نگاهش به عباس افتاد ..دیدن یه دست به کمرش گرفت "الان اِنکَسَرَ ظَهری"....یاحسین .....ای خدا به اُمُّ البنین به بچه های شهیدش به پسر سردار سقاو تشنه لبش ..فرج امام زمان ما برسان ...ای خدا اسم ما امشب جزء زائران مدینه ثبت بفرما ..الهی آمیننامه ی فاطمیه ی مارا به امضای ابالفضل علیه السلام برسان  .. الهی آمین

 

شجاع و با ادب میخواست این زن بهترین باشد

علی میخواست بانویش همان ام البنین باشد

همان ام البنینی که خودش یک پا ابالفضل است

برای زینت دست خدا مثل نگین باشد

علی در فکر فردا بود و در فکر مبادا

و قسمت بوده این ام البنین مرد آفرین باشد

خدیجه بار ها آرامش دهد پیغمبر خود را

قرار بی قراریه امیرالمومنین باشد

علی را دوست میدارد به زهرا عشق می ورزد

و باید خانه مولا برایش دلنشین باشد

ادب دارد خودش را فاطمه دیگر نمیخاند

از این بانو نباید انتظاری غیر از این باشد

از این بانو که هر لحظه به عباس خودش میگفت

حسین باید برایت اولین و آخرین باشد

به او هرگز برادر نه بگو مولا

همیشه دست بر سینه نگاهت بر زمین باشد

و شاید مادرش تو را فرزند خود خواند

اگر جسمت کنار علقمه قطع الیمین باشد

ببینی مادری قامت کمان آغوش وا کرده

اگر چه از خجالت چشمهایت شرمگین باشد

بیا فردای محشر پیش زهرا رو سفیدم کن

فدای قد و بالایت شود ام البنین باشد

ادب را شیر داد و شیر مردش را ادب داد و

ادب یاد عرب داد و از این پس نقطه چین باشد

بیا فردای محشر پیش زهرا رو سپیدم کن

فدای قد و بالایت شود ام البنین باشد

 

السلام علیکِ یا اُمَّ البنین یا زوجَةَ امیرِ المؤمنین.السلام علیکِ یا اُمَّ اَبی الفضل العباس...

دیگر مرا ام البنین نخوانید

زیرا که من دیگر پسر ندارم....

او ماند و دخترانِ یتیمِ قبیله اش

اُم البنینِ بی پسر ؛ اُم البنات شد

مادر پسرها،مادر دخترها شد

قدم اگر خمید، فدای سر حسین

جانم به لب رسید ، فدای سر حسین

ام البنینِ سابقِ این شهر عاقبت

شد مادر شهید ، فدای سر حسین

از بعدِ کربلا کسی از مردمان شهر

لبخندِ من ندید ، فدای سر حسین

هر جمله ی بشیر مرا پیر کرده است

مویم شده سفید ، فدایِ سر حسین

گلچین چهار تا گُلِ گلخانه ی مرا

چه وحشیانه چید ، فدای سر حسین

هر شب به یاد عمر کم ناز دانه ها

اشکم به رخ چکید ، فدای سر حسین

هر شب به یاد تشنگی کودک رباب

خواب از سرم پرید ، فدای سر حسین

رباب جان من شرمنده ات شدم...حسین....

عباس پاسبان حرم شد به جای من

دستش اگر برید ، فدای سر حسین

گویند جا شده به مزار مُحقَّری

شنیدم دست و پاتو بریدن.....

گویند جا شده به مزار  مُحقَّری

آن قامت رشید ، فدای سر حسین

حسین جان....حسین جان....

 

یادته اون لحظۀ آخر بابات

گفت به جز،بچه‌های فاطمه

باقی برن، اما تو عبّاس بمون ،یادته

من خوبِ خوب یادمه...

 ام البنین داره با پسر صحبت میکنه.... یادته به همه گفت برن بیرون؛عباس بمونه...

 یادته اون لحظۀ آخر بابات

گفت به جز،بچه‌های فاطمه

باقی برن، اما تو عبّاس بمون ،یادته

من خوبِ خوب یادمه...

مُزد کنیزی‌هام بود،فاطمه شد مادرت

 آخه میگن علقمه مادرِ عباس اومد، اما زهرا بود...زهرا اومد بغل باز کرد گفت:پسرم...علقمه بوی گل یاس میاد،صدایِ مادر عباس میاد...

 مُزد کنیزی‌هام بود،فاطمه شد مادرت

چه افتخاری کردم ،شاید نشه باورت

 فخرم این بود، می‌گفتن، بچّه‌های علی بِت برادر

مادر هستم،برای،اونکه زهرا براش بوده مادر

واویلا....واویلا....

 قربونت برم با چه افتخاری بچه هاتو فرستادی کربلا... تو هم اگر زرنگ باشی همین امشب اربعینتو میگیری و میری کربلا....

 کنار قدم هایِ جابر

سوی نینوا رهسپاریم ...

ستون های این جاده را ما

به شوق حرم میشماریم

  شبیه رباب و سکینه

برای شما بی قراریم

از این سختی و دوری راه

به شوق تو باکی نداریم

 فدایی زینب،پر از شوق و عشقیم

اگر که خدا خواست،به زودی دمشقیم

لبیکَ یابن الحیدر ... یابن الحیدر ... یابن الحیدر‌ ...

اونجایی که گفتم «شبیه رباب و سکینه،برای شما بی قراریم» یکی از بی قراریای سکینه رو بگم .... بی بی جان ام البنین ! مقاتل نوشتن امام حسین به هزار زحمت از کنار علقمه بلند شد .... تنها برگشت ...

آخه سعی کرد این بدنُ جمع کنه ... نشد .... عباس لحظه های آخر صدا زد : «یا اَخی ماتُرید منّی» میخوای با من چه کنی ؟ منو به خیمه ها نبر .... میدونید امام حسین چه جوری برگشت؟ «و رَجَعَ الحسَین منکَسِراً، حزیناً، باکیاً....» دیدند آقا داره برمیگرده سمت خیمه ها .... کمرش خم شده .... داره گریه ...

 «یُکَفکِفُ دُموعَه بِکُمِّه...» هی با آستین اشکاشُ پاک میکنه ... زن ها اومدن دورشو گرفتن .... سکینه آمد یه سوال کرد .... «وَ سألَتهُ عَن عَمِّها ...» بابا عمو کجاست؟

 «فَاَخبَرَها بِقَتلِه...» دخترم! دستای عموتو بریدن .... دخترم تیر به چشماش زدن .... دخترم! تیر به مشکش زدن .... دخترم ! با عمود آهن به سرش زدن ....

(چی فکر کردی؟! اگر در مقاتل معتبر ندیده بودم نمیگفتم ....) پاشو قطع کردن .... (میدونید چی شد؟)

میگه زن ها شروع کردن بلند بلند گریه کردن .... (خب این طبیعیه ... اشکالی هم نداره ... زن ها دلشون رقیقه .... اما نوشته)

 «وَ بَکَی الحُسَین مَعَهُنَّ ....» لشکر دشمن نگاه کرد .... دید امام حسین بین زن ها ایستاده داره بلند بلند گریه میکنه ....حسین.....

 

وقتی گرفت دستتو اون روز بابات

 یادته؟، گریه‌ ش گرفت آسمون

گفت که حسینم رو سپردم به تو

بعد از این،جون تو و جون اون

 حالا بگو کو حسین؟، زینب برا چی تنهاست؟

 عباس! قرارمون این نبود....قرار نبود زینب تنها برگرده....

حالا بگو کو حسین؟،زینب برا چی تنهاست؟

به دختر پیمبر، بگم عزیزش کجاست؟

 کاش نپرسه،پیمبر، پس کجاست روشنیِ دو دیده ا‌م؟

کاشکی حیدر، نخواد که، بِش بگم تو مدینه چی دیدم؟

واویلا....واویلا

 

به جایِ اشک میچکه خون از چشام

میرسه تا آسمونا ناله هام

جیگرِ سنگ آب شده از گریه هام

چهار تا پسر داشتم

چهار تا قمر داشتم

چهار یلِ سردار و تیغِ دو سر داشتم

هر چهار تا فدا سر فاطمه

قربانیِ پسرِ فاطمه ...

چهار تا پسر داشتم

چهار تا قمر داشتم

چهار یلِ سردار و تیغِ دو سر داشتم

به جای اشک میچکه خون از چشام

میرسه تا آسمونا ناله هام

جیگر سنگ آب شده از گریه هام

مدینه از ناله هام غوغا شده

قد من هم مثل زینب تا شده

صدای گریه م مثه زهرا شده

چهار تا امیر داشتم

چهار بچه شیر داشتم

چهار اقیانوس تو قلبِ کویر داشتم

عباسم برا حسین جون سپرد

خوش حالم که پسرم آب نخورد

چهار تا پسر داشتم

چهار تا قمر داشتم

چهار یلِ سردار و تیغِ دو سر داشتم

کنار من دخترایِ فاطمه

برا پسر هام گریونن همه

رو لبشون روضۀ عباسمِ

چهار تا شهید داشتم

سروِ رشید داشتم

پایِ ولی چهارتا ، عبد و مرید داشتم

جون دادن فدائیام ، با حسین

نالۀ روز و شبام ، یا حسین

 

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2529
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 6
    تعداد اعضا : 289
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,339
    بازديد ديروز : 3,362
    بازديد کننده امروز : 193
    بازديد کننده ديروز : 683
    گوگل امروز : 114
    گوگل ديروز: 588
    بازديد هفته : 14,365
    بازديد ماه : 74,357
    بازديد سال : 823,590
    بازديد کلي : 7,692,807
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.242.193.41
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید