close
تبلیغات در اینترنت
امام حسن (ع) - 6

امام حسن (ع) - 6

امام حسن (ع) - 6

امام حسن (ع) - 6
امام حسن (ع) - 6
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 251 aboozar
1 794 aboozar
0 564 aboozar
3 579 aboozar
0 703 aboozar
10 629 aboozar
0 746 aboozar
1 611 aboozar
9 1833 aboozar
0 1219 aboozar
0 1201 aboozar
0 925 aboozar
0 2118 aboozar
0 1364 aboozar
0 1884 aboozar
3 1595 aboozar
12 3104 aboozar
0 2262 aboozar
4 8211 amirsajad
0 3607 aboozar

آه ای زمین کربلا  با ما مدارا کن

آوارگی تا کوفه و تا شام نزدیکه

ای خار و سنگای بیابون مهربون باشید

پاهای دخترهام کوچیکه

ای ‌شعله میشه موی طفلی رو نسوزونی؟

وقتی که فردا تشنگی تاب از حرم میبُرد

ای حرمله وقتی گلوی اصغرو دیدی

ای کاشکی تیرت به من میخورد

آقا به شما که سه شعبه زدند! آخه روایت میگه مثل فردایی، فَأَتَاهُ سَهْمٌ مُحَدَّدٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ .. یک تیر سه شعبه ای زدند؛ مسموم!! فَوَقَعَ عَلَى قَلْبِهِ الشریف...به خواهرش چی گفت امشب؟! زینبم!....

فردا که سرها رفت به نیزه؛ زینب! علمدار حرم باش

دنیا شکسته بیعتش رو؛ اما تو با من هم قسم باش

آه از غروبی که سرم رو نیزه‌ها میره

چشمم به سوی خیمه ها و قلب من پر آه

وقتی بسوزه معجرا توو شعله‌ی غارت

از چشم این مردم معاذ الله

غارت کنید هرچی که میخواهید از جسمم

این: پیرهن این‌‌ هم: عمامه این: عبای من

اما مبادا چشمتون به خیمه ها باشه

خیلی میترسن بچه‌های من

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

مکن ای صبح طلوع ..

عصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است

مکن ای صبح طلوع ..

بعضی ها آمدند ، یکی گفت من عیال دارم، یکی گفت من دِین دارم اجازه بده من برم!! آقا هم به همه فرمود برید .. فقط انقدر دور بشید که صدای غریبیِ منو نشنوید! اصحاب باوفاش موندن باهاش ..

طبری نوشته آقایِ ما اصحاب رو جمع کرد، زن و بچه ش هم بودند. شروع کرد با اصحاب حرف زدن ، شب فرا رسیده از این فرصت استفاده کنید ، برید به شهرهاتون .. جا خوردند اصحاب امام حسین! (نکنه آقا داره مارو بیرون میکنه؟!!) بعد فرمود هر کدام از شما دست یکی از زن و بچه ی منو بگیره بره، اینا فقط منو میخوان! .. اگر سرِمن بالای نیزه بره با کسی کاری ندارند، شما برید!! چه حالی به اینها دست داد .. برادرهاش بلند شدند، پسرهاش، بچه های عبدالله بن جعفر، اصحابش دونه دونه صحبت کردند .. اولین کسی که بلند شد یه جمله گفت: ما برا چی تنهات بذاریم؟ برای اینکه بعد از تو زنده بمونیم؟!! خدا اون روز رو نیاره!! کی گفت این حرف رو؟ عباسش گفت ...

اصحابش دونه دونه حرف زدند، خودش به بنی عقیل فرمود: شماها برید، مسلم شهید شده، کافیه برای شما .. اینها گفتند یا اباعبدالله! فَمَا یَقُولُ اَلنَّاس! مردم چی میگن؟ میگن إِنَّا تَرَكْنَا شَیْخَنَا وَ سَیِّدَنَا .. ما آقای خودمون رو تنها گذاشتیم؟ فقبح الله العیش بعدك .. زشت باد زندگی بعد از تو، خدا اون روز رو نیاره. مسلم بن اوسجه بلند شد ، سعید بن عبدالله بلند شد ، همه شون شروع کردند حرف زدن، به زینب دلداری دادند .. گفتند زینب ما نمیریم. همه شون هم میگفتند والله لا نفارقک .. ما از تو جدا نمیشیم.

حسین جان ما با گلوهامون ، با پیشونی هامون، با دست هامون از تو دفاع میکنیم، بعضی هاشون گفتند اگر اسلحه نداشته باشیم سنگ میندازیم سمت اینها

 

یارب نصیبِ هیچ غریبی دگر مکن

دردی که گیسوانِ حسن را سپید کرد

با صد امید حامی مادر شدم ولی

سیلی زنی امید مرا نا امید کرد

قدیم کاروان میخواست بره کربلا ، اول می رفتند بقیع رو زیارت می کردند بعد می رفتند کربلا ؛ گوشۀ حرم ابی عبدالله دیدن یه پیرمرد ایرانی شمع روشن کرده گریه میکنه،زیر لب میگه:قربونت برم حرم نداری ... آقا جان زائر نداری ... قبرت چراغ نداره ... اومدن جلو گفتند : این آقا که این همه زائر داره، لوسترای زیبا، حرم به این قشنگی داره ... گفت:دست از دلم بردار، بقیع بودم اومدم کربلا ، نذر امام حسن داشتم یه شمع روشن می کردم ، تا شمع روشن کردم تو بقیع نگهبانای بقیع منو زدند، حالا اومدم نذرم رو حرم داداشش ادا کنم، می خوام بگم:حسین جان!داداشت خیلی غریبه ...

اما من اینجوری بگم دادت بلندشه: غریب اون کسی نیست که زائر نداره، غریب اون کسی نیست که حرم نداره ، غریب به کسی میگن جلو چشمشش مادرش رو بزنن ، اما چون سن و سالی نداره نمیتونه کاری بکنه ، آخ مادر ...

یه وقت بی بی زینب سلام الله علیها وارد شد دید پاره های جگر حسنش بالا اومده ، روضۀ من همین یه جمله ست ، اینقدر به سر و صورت زد ، یه وقت دید حسن سرش رو بالا آورد ، لبها خونیِ ، یه نگاه کرد صدا زد : زینب دیگه راحت شدم ... دیگه چشمم به اون کسی که جلو راهِ مادرمُ گرفت نمی افته ...

کربلا وقتی ابی عبدالله نامۀ امام حسن رو باز کرد دید نوشته ، حسین جان! من کربلا نیستم کمکت کنم ، بذار قاسم عوض من بره میدون ، چقدر حساس بود نسبت به حسین . میخوام دلت رو ببرم کربلا ، بعد کوچه ، امام حسن این ذکر رو می گفت:

الهی بشکنه دستِ مغیره

میونِ کوچه ها بی مادرم کرد

این همیشه ورد زبون همۀ بچه های حضرت زهرا  هم بود ، اما تا رسیدن کربلا این نوحه رو یه نفر عوض کرد ، اونم یه خانمی بود ، هی می گفت:

الهی حرمله دستت قلم شه

کبوتر بچمو از من گرفتی

حسین ....

 

بلا نبینی ای سینه زن
با مدد از شاهِ بی کفن
چند شبِ گفتی جانم حسین
بگو تو امشب جانم حسن
نفس بزن دَم بگیر
جان حسن،جان حسن،جان حسن
دَم تو محرم بگیر
جان حسن،جان حسن،جان حسن
بگو تو با فاطمه
جان حسن،جان حسن،جان حسن
می برتت علقمه
جان حسن،جان حسن،جان حسن
حسن جان حسن،حسن جان حسن....
فاطمه خیلی دلواپسه
نذار بگن آقام بی کسه
تا صبح بگی تو جانم حسن
بهت نمیگه هیچ کس بسه
بغض میونِ گلوم
جان حسن،جان حسن،جان حسن
ای همۀ آبروم
جان حسن،جان حسن،جان حسن
تاب و توانم تویی
جان حسن،جان حسن،جان حسن
هر ضربانم تویی
جان حسن،جان حسن،جان حسن
حسن جان حسن،حسن جان حسن....

 

تاکنون لا جرعه از غم خورده ای؟

تاکنون سیلی محکم خورده ای؟

مادرت را سمتِ خانه برده ای؟

گوشواره دانه دانه برده ای؟

ای وای .... آقام .....

حسن جان ... ای حسن جان ... حسن

رفقا دَمِ المَظلُوم ، خون مظلوم فقط خونی نیست که از ابی عبدالله ریخته شد ... دَمِ المَظلُوم قطرات خونی که از گوشۀ لب امام مجتبی ریخت .... از کفن ریخت ... از فرق امیرالمومنین ریخت .... دَمِ المَظلُوم نشسته رویِ مسمار ....

حسن جان ... حسن جان ...

 

وای وای وای .. حسینا ...

جان حسینِ .. جانان حسینِ

ایمان حسینِ .. سلطان حسینِ

ای تشنه لب ، بنویس اسممُ تو دعات

ای ماهِ من ، خودمُ پدر و مادرم فدات

هر صبحُ شام میخونه مادرت نوحه برات

وا حسینا .. ذبیحاً بالقفا

وا حسینا .. قتیلاً بِالدِّمآءِ

 

ابی عبدالله میفرمایید امروز که از دفن امام حسن آمدم ، اولین نفر زینب جلو اومد .. حسین جان داداشمو چجوری دفن کردید؟ ... گفتم خواهرم دست به دلم نگذار  ... انقد بگم بدنشو تیر باران کردن ...بریم خونۀ امام حسن ...فرمود حسنم گریه کن نداره ... پیغمبر فرمود همۀ چشم ها فردا قیامت گریانه مگه چشمی که به حسینم گریه کرده باشه ...

باید امشب بلند گریه کنید

مثل زینب بلند گریه کنید

که مرتب بلند گریه کنید

سوخت از غم ، بلند گریه کنید

گریه کن ، گرچه گریه تسکین است

غم غربت عجیب سنگین است

بر غریبیِ کریم گریه کنید

پایِ دردی عظیم گریه کنید

یاده حالی عجیب گریه کنید

بشنوید از غدیر گریه کنید

چشم ها را پر آب تذر بکنید

حالِ ما را خراب تر بکنید

زهر نوشید ، فاطمه نالید

سبز پوشید فاطمه نالید

هر چه کوشید فاطمه نالید

خون که جوشید ، فاطمه نالید

رویِ دامانِ مادرش افتاد

رویِ دستِ برادرش افتاد

بی نوایی نوایِ او را برد

چنگی آمد عبایِ او را برد

نیزه ای رانِ پایِ او را برد

هق هقِ بی صدایِ او را برد

دست بر قلبِ مضطرش نزنید

پیشِ ما حرفِ همسرش نزنید

ظرف یک سو ، آب هم یک سو

تشتُ و قلبی کباب هم یک شو

زینب و اضطراب هم یک سو

جعده یک سو ، رباب هم یک سو

پیشِ قاسم مقابلِ پسرش

می چکد از محاسنش جگرش

حالا اصله روضه که امام حسن سفارش کرده ...

بعدِ مادر مغیره را می دید

هی مکرر مغیره را می دید

رویِ منبر مغیره را می دید

پیشِ آن در مغیره را می دید

او که این روز ها کنارش بود

زدنِ خانم افتخارش بود ...

امروز برا امام حسن داد بزنید ... به خدا کنارِ قبرش کسی جرات نمی کنه یه جمله بلند گریه کنه ...

یادش افتاد رویِ پا برخاست

از دهانش که ناسزا برخاست

دستِ نامرد بی هوا برخاست

آنچنان خورد که صدا بر خاست

روضه ام گیره سنگ دیوارست

همه تقصیرِ سنگ دیوار است

پسر ارشدش زمین افتاد

با تمامِ قدش زمین افتاد

بعد ضربِ بدش زمین افتاد

چقدر بد زدن زمین افتاد

خواست تا پا شود دوباره نشد

بعد از آن حرف گوشواره نشد

تاب دیگر قلم ندارد حیف

وای آقا حرم ندارد حیف

نه حرم ، سنگ هم ندارد حیف

خادمی محترم ندارد حیف

همگی زیرِ دِینِ آقاییم

روضه خوانِ حسینِ زهراییم

 

بدنشُ آوردن کنارِ قبرِ پیغمبر ، عایشه و یه عده ای از بنی مروان اومدن جلویِ جنازه رو گرفتن ... حضرت فرمود اگه وصیت حسنم نبود کوچکتر از آنی بودید که جلو جنازه رو بگیرید ... حالا عباس ایستاده ... چنان غضب کرده قمر بنی هاشم ... یه دستش به قبضۀ شمشیرِ ، یه دستش هم به قاسمِ  ... یکی صدا زد آی عایشه ، یه روز سوار بر شتر شدی جمل درست کردی امروز سوار بر اسب شدی جلو بدنِ پسرِ پسر پیغمبر و گرفتی ، نکنه فردا سوارِ فیلم بشی به جنگِ خدا بری .. گفت بنی مروان اینا دارن به من جسارت می کنن ابی عبدالله فرمود بدنُ ببرید بقیع ... اما نامردا خیلی نامردی کردن ... مثله زمانِ علی فهمیدن حسین مامورِ به صبرِ ... آخه اون دومی ملعونم گفت به اعوان و انصارش . گفت هر چی میخواید بی حیایی کنید ، بکنید علی دست از پا خطا نمی کنه ...  علی مامورِ به صبرِ ... همین بود که درُ رو زهرا انداختند .. همین بود که همه از رو در رد شدن ... بدنُ سمتِ بقیع بردن ، اما تیرهاشونو به کمان گذاشتند ....

آی ... بدنُ از تابوت نتونستند در بیارند ... هفتاد شعبۀ تیر زده بودند ... میگم آقاجان ؛ بدنِ برادرتون هفتاد شعبۀ تیر به تابوت خورده بود سختت بود بدنُ از تابوت بیرون بیاری .. چی کشید امام سجاد ... گفت هیچ جوری نمیشه ... فقط حصیر بیارید ... این بدنِ ریز ریز شده رو جمع کنم ...

حسین ...

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 3051
    کل نظرات : 189
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 16
    تعداد اعضا : 292
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,350
    بازديد ديروز : 8,853
    بازديد کننده امروز : 435
    بازديد کننده ديروز : 3504
    گوگل امروز : 558
    گوگل ديروز: 4781
    بازديد هفته : 18,058
    بازديد ماه : 91,614
    بازديد سال : 91,614
    بازديد کلي : 8,483,456
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 35.168.111.191
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید