close
تبلیغات در اینترنت
آئین مستان - 6

آئین مستان - 6

آئین مستان - 6

آئین مستان - 6
آئین مستان - 6
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 233 aboozar
1 778 aboozar
0 549 aboozar
3 565 aboozar
0 686 aboozar
10 615 aboozar
0 728 aboozar
1 598 aboozar
9 1792 aboozar
0 1200 aboozar
0 1182 aboozar
0 908 aboozar
0 2100 aboozar
0 1346 aboozar
0 1870 aboozar
3 1582 aboozar
12 3090 aboozar
0 2251 aboozar
4 8201 amirsajad
0 3599 aboozar

ای كه میگی به روضه خون

روضه ات رو اینجوری نخون

منم میگم با دلِ خون

خدا كنه دروغ باشه

میگن كه گوشواره شكست

میگن روی زمین نشست

مونده هنوز جایِ یه دست

خدا كنه دروغ باشه

به زخم تو نمک زدن

به خاطر فدک زدن

مادرمُ کتک زدن

خدا كنه دروغ باشه

دنیا به ما وفا نکرد

دردامونُ دوا نکرد

قنفذ چرا حیا نکرد

خدا كنه دروغ باشه

جاریِ اشکش مثه رود

بینِ در و آتیش و دود

گناهِ محسنش چی بود

خدا كنه دروغ باشه

تو کوچه هایِ بی سپر

تنها میونِ رهگذر

چهل نفر به یک نفر

خدا كنه دروغ باشه

از اینجا وصل شیم علقمه، از اونجا روضه بخونم،علقمه هم همین اتفاق افتاد،چهل نفر نه،چهار هزار نفر به یک نفر،اما اون یک نفر عباس بود،اون یک نفر پسرِ امیرالمؤمنین بود،چهارهزار نفر رو کنده ی زانو همه هدف گرفتن عباس رو،الله اکبر،اول دست هارو قطع کردن،وقتی بازوش رو زدن،ابی عبدالله داشت رجز میخوند،تا این اتفاق افتاد،ابی عبدالله،از اون ورِ میدان صدا زد: " اَنَا بنُ فاطِمه" یعنی عباس یادت نره،بازوی مادرِ من رو هم تو کوچه ها زدن...تو مَردی،تو پهلوانی،تو عباسی،اما مادرِ من یک زنِ هجده ساله...مگه دستش چقدر توان داشت،چهل نفر دورش حلقه بزنن....امام باقر فرمود: سبب شهادت مادرِ ما همون ضربه های غلاف بود...یه جوری زد...

علی بهانه شد و ضربه خورد بازویت

دری شکست در آن دَم، فتاد بر رویت

شرار آتش ظلم زمان زبانه کشید

رسید آتشِ نمرودیان به گیسویت

جراحتی است به روی پرت از آن ایام

نشانه ای ز ملاقات میخ و پهلویت

هوا ز جور مخاف چو قیرگون گردید

نشست سایه ی دستی سیاه بر رویت

مدینه با غلاف زدن،کربلا هر کی هرچی داشت دور حسینش حلقه زد،" فرقةٌ بالسیوفِ وفرقةٌ بالرماحِ وفرقةٌ بالحجارةِ"  امام باقر فرمود:جدِّ مارو به پنج وسیله کشتن،یه عده شمشیر زدن،یه عده تیرزدن،یه عده نیزه زدن،یه عده سنگ زدن....{ اما این آخری رو تا قیامت نمیشه باورش کرد...خیلی باورش سخته} امام باقر می فرمایند:" وفرقةٌ بالخَشَبِ والعصا؛" پیرمردها با چوب و عصا میزدن...بگو:حسین....

 

 

اللّهمَّ صَلِّ عَلی فاطمَةَ وَ اَبیها وبَعلِها وبَنیها والسِّرِّ المُستَودِعِ فیها بِعددِ ما اَحاطَ بِه علمُک.

 مِهر زهرا چیست مِهر مادری

باده ما چیست جامِ کوثری

هرکه را مهر ذَوِی القُربا رسد

روزی‌اش از شاخه طوبا رسد

زندگی خواهم ولی با مادرم

بندگی خواهم که عبدِ کوثرم

بندگی باید بر آن پَرْ سوخته

زانکه ما را بندگی آموخته

او به ما آزادگی تعلیم داد

در بلا آمادگی تعلیم داد

او ز مِهر مادری گنجینه داشت

پشت در اسراری اندر سینه داشت

ای شگفتا از غلافِ تیزْ دست

بازوی یارِ ولایت را شکست

مادر و اسراری از دیوار و در...

مادر و اسراری از داغِ پسر

اقتباس از آتشِ در می‌کنم

یاد از گیسویِ مادر می‌کنم

بانویی در دود و آتش گم شده

مادری راهِ نجاتش گم شده

شعله کم کم تا به گیسو رسید

ضربِ پایی تا به پهلو رسید

پشت در کوثر به خون آغشته شد

آخر دیوار و در کار خودش را کرد

سیلی معنادار کار خودش را کرد

آسان فرو رفت و دشوار خارج شد

کج بودن مسمار کار خودش را کرد....

هر چه حسن میگفت ای بی حیا پارا

از چادرش بردار،کار خودش را کرد

در چشم دشمن هم زینب همان زهراست

از کوچه تا بازار کار خودش را کرد

امون از دل زینب....

وای از دل زینب....

از مدخل دروازه تا کنج خرابه

دشمن میان کوچه زینب را کتک زد...

آسان فرو رفت و دشوار خارج شد

کج بودن مسمار کار خودش را کرد....

هر چه حسن میگفت ای بی حیا پارا

از چادرش بردار،کار خودش را کرد

اینجا کجاست، هوا چرا تاره؟

چی میبینم، یه دونه گوشواره

خاک به سرم، این زن چرا تنهاست؟

آخه مگه زهرا زدن داره؟

تورو خدا دست از سرش بردار

چند وقته که زهرا شده غم‌دار

حسن ببین این مردِ بی‌غیرت

دور دیده چشمِ حیدرِ کرار

رفتم جلو، چرا هوا سرده؟

چی میبینم اینکه یه نامرده...

چرا زدی، میدونی این زهراست

از دست تو قلبش پرِ درده

از کوچمون برو برو

دیگه نبینم تو رو

دستِ سیاهت نزن...

دم دمای آخر بی‌بیِ؛ خانم صدا زد : زینبم،دخترم بیا.....آخه مادرِ...میخواد از الان فضا رو براش آماده کنه...اگه از الان آماده نکنه،زینب کربلا جون میده...

 یه بقچه‌ای کنار گذاشتم... بقچه رو برام بیار.گفت: چشم مادر.بقچه رو آورد جلو مادر گذاشت... گفت: دخترم خودت بازش کن...

با اون دستهای کوچولوش بقچه رو بازکرد...تا بازکرد دید سه تا کفن میونشه...

اول کفن مالِ خودمه... دوم کفن مالِ باباته...

سومی مالِ حسنه....زدن زیر گریه هم مادر فهمیده،هم زینب... مادر داره روضه میخونه... ای بی کفن حسین...

صدا زد نگران نباش...برا حسینم یه پیراهن کنار گذاشتم.... با دستهای خودم بافتم....

زینب این پیراهن باشه...  روز آخر ازطرف من زیر گلوی حسین رو ببوس، پیراهنو تنش کن....

زینب گفت چشم مادر... به وصیت مادر باید عمل کنه....تا حسین اومد بره میدون صدا زد یابن زهرا ...مهلا مهلا....یه مرتبه حسین برگشت،چیه خواهرم؟

صدازد:مادرم وصیت کرده گفت پیراهن رو به تو بدم ....زیر گلوی تورو بوسه بزنم....از طرف مادر میخوام ببوسم....از طرف مادر بوسه زد...هنوز به دلِ زینبه از طرف خودش یه بوسه به گلوی حسین بزنه....

فهمیدی چی شد؟!

چند لحظه بیشتر نگذشت اومد تو گودال نیزه هارو کنار زد، بذار از طرف خودم ببوسمت ...

اما یه نگاه کرد دید سر نداره....همه دیدن زینب خم شد... لبهاشو گذاشت به رگها....

یاحسین....یا اباعبدالله....یا اباعبدالله....شب آخر فاطمیه از قدیم رسم بوده درِ خونه ی باب الحوائج ابالفضل العباس علیه السلام میرن...

فقط یه جمله عرض کنم امام زمان بیان...فرمودند هرجا نام عموم عباس برده شه میام....

خیلی عباس حضرت زهرا رو دوست داره...کشته مرده ی اسم فاطمه ست...میگه هروقت با اباعبدالله تو کوچه‌های بنی هاشم قدم میزدم، می‌دیدم اباعبدالله رو زمین میشینه ناله میزنه...ادبِ عباس اجازه نمیده بپرسه چیه؟ اما یه بار فرمود: چرا تو کوچه این نقطه میرسی رو زمین میشینی؟ چه خبر شده اینجا ؟گفت عباسم دست رو دلم نذار....تازه حسین که ندیده....

علامه حسن زاده آملی میفرمودند: هروقت امام حسن از این کوچه رد میشد، رو زمین میشینه دستاشو رو سرش میذاره... خودم دیدم که مادر رو زمین افتاد.....

 همش میگفت: حسین! ایشالله یه روزی منم مثل مادر تو بشم...

مثل فاطمه هم شد. تاابیعبدالله اومد.... راوی میگه دیدم وسط میدان روز زمین افتاد حسین.... یه شیئ رو برداشت هی میبوسه به چشماش میذاره.... گفتم نکنه قران پیدا کرده. یه نگاه کردم دیدم دستهای قلم شده عباسه... گفت:حسین جان اگه دستای مادرت رو با غلاف زدن منم دستای منم فدایی برا مادرت باشه.... اگه تو کوچه سیلی به صورت مادرت زدن...چشمای مادرت سرخ شد... به چشمای منم تیر زدن... چشمای منم پُرِ خون شده حسین جان....آی حسین....

 

با گریه مأنوسم نه یک ماهی ، دو ماهی

شد گریه ام بابِ فیوضاتِ الهی

هر روز و شب کارم سلامِ بر حسین است

با این امیدی که کنی سویم نگاهی

یابن الحسن!...

من بارها دیدم که با یک قطره ی اشک

با آبرو گردید عبد روسیاهی

شرمنده ام یک عمر قلبت را شکستم

در زندگی ام نیست روزِ بی گناهی

 "وَ قَدْ اَتَیْتُکَ یا اِلهی بَعْدَ تَقْصیری وَ اِسْرافی عَلی نَفْسی..."اعتراف کردن در خونه ی خدا به گناهان،تو رو زودتر می رسونه دَرِ خونه ی امام زمان، "معتذراً نادماً منکسراً مستقیلاً مستغفراً منیباً مقرّاً مذعناً معترفاً" بفاطمة الهی العفو....

اصلاً محبت های تو بد عادتم کرد

تنبیه کن این بی ادب را گاه گاهی

درد دلم را جز شما با که بگوبم

تنها تو هستی که برایم تکیه گاهی

پایان کارم گشته و رویت ندیدم

وا کن ز قلبم رو به سوی خویش راهی

آقا قسم بر صورت نیلیِ مادر

آن چهره ای که دارد از سیلیِ گواهی

 

آقا قسم بر خانه ی آتش گرفته

آنجا که پشت در به پا شد قتلگاهی

ای انتقامِ کُشته ی مسمار برگرد

جانِ گرفتار در و دیوار برگرد

فقط تو نیستی این شبا آقات رو صدا میزنی،اصلاً من و تو از صاحبِ روضه ی این شبا یاد گرفتیم، مرحوم علامه ی امینی،میگه:بی بی حضرت زهرا سلام الله علیها بین در و دیوار،چهارتا ناله زد،اول باباش رو،بعد امیرالمؤمنین،بعد فضه؛ناله بعدش صدا می زد:پسرم مهدی!...

روضه ام روضه های یک کوچه است

کوچه ای سرد ، کوچه ای تاریک

کوچه ای سنگی و غبار آلود

گوچه ای تنگ و کوچه ای باریک

روضه خون کیه؟ امام حسن...

بارها گفته ام خدا نکند

راهِ یاسی به لاله چین بخورد

بارها گفته ام خدا نکند

که در آنجا کسی زمین بخورد

بین این کوچه ها خدا نکند

که در این جا زنی زمین بخورد

ولی ای وای بر سرم آمد

کوچه خالی ز رفت و آمد شد 

چادر مادرم به دستم بود

که در آن کوچه راه ما سد شد

اما اگه پایِ این روضه ضجه بزنی،حق داری، از اول بابا،مادرت،غیرتی تو این روضه ها بارِت آوردن،نمی تونی بشنوی عصمت الله میان موجی از نامحرم گیر اُفتاده...اما اگر این است تأثیر شنیدن/شنیدن کی بود مانند دیدن....

بین دیوارهای بی احساس

ازدحام حرامیان دیدم

پنجه ها مشت و دستها سنگین

پنجه ای را در آسمان دیدم

قد کشیدم به رویِ پا اما

حیف دستش گذشت و از سر من

آسمان تار شد که می نالید

بین گرد و غبار مادرِ من

یه وقت دیدم صدای ناله های مادرم میاد...تو اون حال اولین کاری که مادر کرد....

چادرش را به سر کشید و به درد

تکیه بر شانه ام به سختی داد

خواست مادر که خیزد از جایش

ولی اینبار هم زمین اُفتاد

دست بر خاک می کشید آرام

با دو چشمانِ تار چاره نداشت

چادرش را تکاندم و دیدم

گوش خونین و گوشواره نداشت

به در خیره میشم،میلرزه وجودم

مثه محسن ای کاش،منم سوخته بودم

منم مثل محسن، برا مادر ای کاش

توی کوچه سینه، سپر کرده بودم

میسوزم از این غم، توی کوچه ای کاش

علیِ غریبُ، خبر کرده بودم

منی که، برادر شهیدم

تو هفت سالگی، مو سفیدم

همه روضه ی مادر و تویِ کوچه دیدم

نمیگم چطور زد،چطور مادر افتاد

همینو میگم که، ز پشت سر افتاد

یه ضربه به من زد، یه ضربه به مادر

غرورم تَرَک خورد، که کاری نکردم

می گفتم به مادر،پاشو عشقِ حیدر

می گفت: دنبالِ گوشواره هام می گردم

اصلاً یکی از دلائل وحشی گری های این نانجیب این بود،می دونستن اول همون جا پشت در کار رو تموم کردن، که نسلی دیگه از فاطمه نمونه...

می دونست عزادارِ مادر

می دونست که چه حالی داره

می دونست کجا داره نامرد پا میذاره

می گفتم عقب وایستا نامرد

مگه تو ناموس نداری؟

چرا اینقدر از مادرِ ما کینه داری؟

دوتا روضه داره تو کوچه بی بی،یه روضه رو فقط امام حسن دید...هر چی هم گفت:مادر الان میرم به بابام میگم بیاد...بچه اس دیگه،فقط از فتح و فتوحات بابا شنیده،بابام پهلوان خیبرِ،اجازه نمیده کسی به ناموسش بخواد جسارت کنه...

اما فاطمه هی دست امام حسن رو گرفته،هی میگه:جانِ مادر چیزی به بابا نگو...حسنم! این راز بین من و تو باید بمونه....

اما این روضه کوچه رو اگه کسی ندید، روضه ی کوچه رو که بی بی از خونه اومد تو کوچه،دیگه همه دارن می بینن،هم حسین داره می بینه،هم زینب،هم امام حسن..وقتی اومد کمربند امیرالمؤمنین رو گرفت،نوشتن:چهل مَردِ عرب علی رو میکِشن،فقط علی یدالله نیست دستش، فاطمه ام دستش یداللهِ...یه اشاره ی دستِ فاطمه،همه رویِ زمین افتادن...

اون نانجیب گفت: اینجا ایستادید تا یه زن آبروتون رو ببره،دستش رو کوتاه کنید، دو تا از نانجیب ها بلند شدن...

گردیده بود هم دست قنفذ با مغیره

او با غلافِ شمشیر،این تازیانه می زد

کسی که بین در و دیوار،پهلوش رو شکستن،سینه اش سوراخ شده،خون داره میاد از سینه اش،بچه اش رو کشتن،الان یه خانوم باردار یه ذره آسیب ببینه،دکترا میگن:باید بخوابِ توی بستر،از جا بلند نشه،....حالا تو کوچه، امام صادق می فرمایند: علتِ قتل و شهادت مادر ما همین جا بود،همون غلافِ قنفذِ ملعون...بازم با این حال بلند شد،فرمود: اسماء! آقام کجاست؟گفت: بی بی جان! عمامه رو دورِ گردنش بستن،یه لحظه بی بی رسید دید نانجیب شمشیر روی سر علی گرفته،میگه:یا بیعت میکنی،یا سر از بدنت جدا می کنم...

تا اینجا فاطمه صبر کرده،اما دیگه صبر فاطمه تموم شد،فرمود: نانجیب! یا شمشیر برمیداری،یا الان کنارِ قبر بابام میرم، موهام رو پریشان میکنم،نفرینتون میکنم...

سلمان میگه:هنوز بی بی نفرین نکرده،یهو دیدم چهارستون مسجد از جا بلند شد،گرد و خاک زیر ستونها رو دارن می بینم...امیرالمؤمنین فرمود:سلمان! بیا...برو به فاطمه بگو دست نگه داره،اگه نفرین کنه مدینه زیر و رو میشه...اومدم گفتم بی بی جان! دست نگه دار، فرمود: چی میگی سلمان؟ مگه نمی بینی علی رو دارن میکُشن؟ گفتم: امر خودِ مولاست،فرمود: اگه علی میگه،چشم...اما من با این حالم جلویِ درِ مسجد می ایستم،تا علی نیاد من خونه بر نمی گردم،وقتی علی می اومد دیدنی بود حالِ این زن و شوهر...دست علی رو گرفته،تو مسیر هی میگه: جونم فدات...قربونت برم،مگه فاطمه مُرده باشه بخوان بلایی سرت بیارن...

بی بی جان! یه شمشیر روی سر علی گرفتن طاقت نیاوردی، بمیرم برا دلِ زینب،وقتی اومد بالا تَلِّ زینبیه،دید شمشیردار با شمشیر میزنه،نیزه دار با نیزه میزنه" عِدةُّ بالسیوف، عِدةُّ  بِالحِجَارَةِ " دیدن دستاش رو روی سرش گذاشت،صدا زد: "وامحمداه!صَلّیٰ عَلَیْکَ مَلیکُ السَّماء، هَذا حسَینٌ بِالعَراء، مُرَمَّلٌ بالدِّماء، مُقَطَّعُ الأعضَاء....."حسین...

 

 

 

 

رزق گریه کردن کجا
چشم بی لیاقت من
پیش پات مردن کجا؟
حسرت شهادت من
خاک پای مادر کجا؟
صحنه ی قیامت من
ممنونتم به خاطر ذره پروری
ممنونتم به خاطر حس مادری
ممنونتم سایه‌ی سری...
دست رو سرم بکش، باز جای مادرم
دست منو بگیر بین، غوغای محشرم
یا فاطمه مدد ...
شأن و رتبه ی من کجا؟
مجلس عزای شما
دست خالی من کجا؟
کاسه‌ی گدای شما
 
دست خالی من کجا؟
میرسه به پای شما
دوستت دارم، شفیعه‌ی روز محشرم
دوستت دارم، پاره‌ی قلب پیمبرم
دوستت دارم، مثل مادرم
چشم انتظارتم، تو آهِ آخرم
دست منو بگیر بین، غوغای محشرم
یا فاطمه مدد ... 


ارثیه ی غربت مادر مال تو
پَر کشیدن مال من
این دو سه تا پر مال تو
داغ من مال علی
داغ علی هم مال من
حسنین و غمِ این دوتا برادر مال تو
خطبه خونی تویِ مسجد مدینه مال من
خطبه خوندن تویِ کوفه مثلِ حیدر مال تو
خنده ی همسایه ها تو راهِ کوچه مال من
صدای هلهله و خنده ی لشگر مال تو
این سه تا کفن واسه من و علی ومجتبی
زینبم پیرُهنِ حسینِ بی سر مال تو
قصه ی میخ در و کشتنِ محسن مال من
غصه ی سه شعبه و حنجرِ اصغر مال تو
بوسه هایِ بی رمق این دمِ آخر مال من
بوسه های لبِ گودالِ برادر مال تو
زخم بستر مال من
اشکای حیدر مال من
یک هزار و چند تا زخمِ تنِ بی سر مالِ تو
قتل و غارت مالِ تو
رخت اسارت مالِ تو
دیدن بزم شراب و می و ساغر مال تو


چاه گفتم آتشی بر این جگر افتاده وای

روضه خوان با گریه یادِ میخِ در افتاده وای

ای مادر ... ای مادر ...

آنقدَر سنگین لگد زد درب از جا کنده شد

فاطمه پشتِ در از داغ پسر افتاده وای

عالمی گویند یازهرا ولی زهرا حسین

ما همه هستیم بالاتر زِ هَر بالا حسین

هرشب جمعه مُرَدّد میشوم در کار خویش

مانده‌ام العفو گویم یا بگویم یاحسین

هرچه بود،از در و دیوار خودم فهمیدم

حاجتی نیست به اصرار،خودم فهمیدم

راز حبس نَفَس و جوشش خون از سینه

از فرو رفتن مسمار خودم فهمیدم

آخر چه کنم تا به پرت خار نگیرد؟

پهلوی تو خونریزی بسیار نگیرد؟

در چند نفس پخش کن این یک نفست را

تا پیرهنت حالت گُلدار نگیرد

به فکر خودت باش که این دستۀ دستاس

از دست ورم‌کرده‌ی تو کار نگیرد

خون‌مُردگیِ چشم تو درمان که ندارد

پس گریه نکن تاری بسیار نگیرد

یک ذره تکان خوردن تو فاجعه‌ساز است

آرام بمان پهلویت این‌بار نگیرد

دیشب سر سجاده دعایِ حسن این بود

که مادر من دست به دیوار نگیرد

مادر شدنت را به لگد از تو گرفتند

ای کاش کسی حسرت دیدار نگیرد

نجار بنا بود که بی میخ بسازد

تا عمر مرا این در و مسمار نگیرد

برخیز که یک شهر به این خانه نخندند

به سوختن پیکر پروانه نخندند ...

آخرِ همه روضه ها باید ختمِ به کربلا بشه ... یه نگاه به جوونش کرد:

پیش دشمن مَپَسند این همه من گریه کنم

هی صدا میزد پسرم پاشو با پای خودت برگرد خیمه؛ اینا همه دارن مسخره میکنن، همه دارن کف میزنن، هلهله میکنن ...کاری ازم بر نمی آد ... یه مرتبه رو کرد سمت خیمه‌ها صدا زد:

جوانان بنی‌هاشم بیایید

علی را بر در خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم

علی را بر در خیمه رسانم

اما یه مرتبه همه دیدن آقا خم شد؛ لحظۀ آخرِ ... حسرت یه بوسه رو دل حسینِ .. پدر آرزو داره بچه‌ش رو ببوسه؛ اما بعضی وقتا حیا میکنه، روش نمیشه ... یه مرتبه دیدن حسین خم شد، صورتش رو به صورت جوونش گذاشت ... راوی میگه هفت مرتبه گفت : ولدی ... پسرم ... میوۀ دلم ... علی اکبرم ...

لشکرِ کوفه و شام اِستاده

به تماشایِ شَه و شَهزاده

شَه روی نَعش پسر افتاده

همه گفتند حسین جان داده

اگه الان کربلا بودیم نمیتونستیم این روضه‌رو بخونیم، چون فرمود شب‌های جمعه مادرم کربلاست ... یه وقت نکنه روضۀ علی مو بخونی ... آخه این جوون خیلی شبیه مادرِ ، برای همینه مادر به این روضه حساسه ... اگه پهلویِ مادر ما رو بین در و دیوار قرار دادن ، تو کربلا هم نیزه به پهلویِ علی‌اکبر زدن ... با همۀ وجودت ناله بزن بگو یا حسین ....

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 3048
    کل نظرات : 189
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 28
    تعداد اعضا : 292
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 2,811
    بازديد ديروز : 3,706
    بازديد کننده امروز : 823
    بازديد کننده ديروز : 1270
    گوگل امروز : 919
    گوگل ديروز: 1571
    بازديد هفته : 18,489
    بازديد ماه : 65,593
    بازديد سال : 65,593
    بازديد کلي : 8,457,435
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 100.26.179.196
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید