close
تبلیغات در اینترنت
متن روضه

متن روضه

متن روضه

متن روضه
متن روضه
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 20 aboozar
3 17 aboozar
0 201 aboozar
10 105 aboozar
0 148 aboozar
1 120 aboozar
9 1105 aboozar
0 631 aboozar
0 632 aboozar
0 430 aboozar
0 1608 aboozar
0 846 aboozar
0 1405 aboozar
3 1133 aboozar
12 2515 aboozar
0 1800 aboozar
4 7733 amirsajad
0 3164 aboozar
0 3022 aboozar
0 2875 aboozar

السَّلامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ،بمُوالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطّاعَةُ الْمُفْتَرَضَةُ ، وَ لَكُمُ الْمَوَدَّةُ الْواجِبَةُ وَ الدَّرَجاتُ الرَّفیعَةُ وَ الْمَقامُ الْمَحْمُودُ وَ الْمَكانُ الْمَعْلُومُ عِنْدَ اللّهِ عز و جل وَ الْجاهُ الْعَظیمُ وَ الشَّأْنُ الكَبیرُ وَ الشَّفاعَةُ الْمَقْبُولَة

آن گونه که در عالم نام خدا بماند

نام حسین رویِ لبهای ما بماند

از ابتدایِ دنیا تا انتهای دنیا

عشق حسین تنها در قلب ما بماند

ما نذر گریه داریم در روضۀ محرم

یا ربّ مباد حتی یک قطره جا بماند

دل کو به کو به هر دشت تا پا گذاشت برگشت

اما همیشه میخواست در کربلا بماند

این اربعین برات وصل است یا که هجران؟

سخت است دل میان خوف و رجا بماند

این عمر میشود طی آخر غروب تا کی؟

ما میرویم و تنها این روضهها بماند

نوکر به سر هوایِ سلطان شدن ندارد

اینجا گدا همیشه باید گدا بماند

هر سی شبِ محرم «نوحوا علی الرقیه»

باید برایِ داغش دل در عزا بماند

آخر چه گویم از او ناگاه در هیاهو

لکنت گرفت با تو ، اینکه چرا؟ بماند

به غارت برده دشمن دودمانم، دیده ای یا نه؟!

غروب عمر را در آسمانم دیده ای یا نه؟!

همان دُ دختر شیرین زبا بان تُ تو هستم

گرفته آبرویم را زبانم دیده ای یا نه؟!

پدر مویِ سرم شانه زدن دیگر نمی خواهد

شرر را در میانِ گیسوانم دیده ای یا نه؟!

شدم سرگرمی خندیدن طفلان این کوچه

دلیلِ خنده های این و آنم، دیده ای یا نه؟!

هر آن که رد شد از ویرانه با حیرت نشانم داد

ورم کرده سر و چشم و دهانم دیده ای یا نه؟!

دوتایی سنگ ها خوردیم، بابا من تو را دیدم

تو هم من را، بگو تا که بدانم دیده ای یا نه؟!

بیا تا زجر خوابیده بگیرم بین آغوشت

به لب آمد ز هجرانِ تو جانم، دیده ای یا نه؟!

اگر من را پذیرفتی، شهادت را نصیبم کن

صلاحم را به ترکِ آشیانم دیده ای یا نه؟!

دیگه نفسش بالا نمیومد .. یه وقت دیدن داره با اشاره رو لبایِ بابا دست میکشه .. دیدن اشک میریزه لب هارو دست میکشه .. آروم بغل کرد سرُ .. لبها رو گذاشت رو لب هایِ بریده بریده شدۀ بابا .. بابا از مدینه تا حالا منو بوسیدی؟ نه والله .. بابا من کارمُ تموم کردم .. دعاکن من پیش تو برگردم .. یه سوال دارم از خانم؟ خانم چرا میگه منو برگردون پیش خودت بابا؟ بابادیگه خیلی ناراحتِ عمه ام زینبم .. از وقتی که از ناقه افتادم دیگه نمیتونم راه برم عمه منو بغل میگرفت آروم میزاشت زمین دوباره بغل میکرد .. انقدر محبت کرده ..

از ضرب کعب نی بدنم درد می کند

از مشت استخوانِ سرم درد می کند

اوباش ناز کردنشان جورِ دیگر است

دارد هنوز مویِ سرم درد می کند ..

در ویرانه ، مهمان دارم

امشب ماهِ تابان دارم

میگردم دورِ تو تا جان دارم

کنج خرابم با سرت آمدی

برای بردن دخترت آمدی

یا ابتا حسین ..

ای از آبِ دریا محروم

بینِ روضه میگم آروم

صل الله علیک یا مظلوم

کنج خرابم با سرت آمدی

برای بردن دخترت آمدی

یا ابتا حسین ..

سیلی خوردم با بی رحمی

هستم زخمی هستی زخمی

درد مرا تنها تو می فهمی

مثل تو پهلویم مثل تو ابرویم

مثل عبای تو رفته النگویم

یا ابتا حسین ..

جا ماندم از عمه آن شب

جانم آمد بابا بر لب

زجر آمد دنبالم جای زینب

رقیه تاکنون چکمه نخورده بود

عمه اگر نبود رقیه مرده بود

یا ابتا حسین

 

با صد جلالت و شرف و عزت و وقار

آمد به دشت ماریه ناموس کردگار

فرش زمین به عرش مباهات می‌ کند

گر روی خاک پای گذارد ملک سوار

چه ناقه‌ ای ، چه ناقه نشینی ، چه محملی

مریم رکاب گیر و خدیجه است پرده‌ دار

حتّی حسین تکیه بر این شانه می‌ زند

خلقت زنی ندیده بدین گونه استوار

بیش از همه خدای مباهات می‌ کند

که شاهکار خلقت او کرد شاهکار

تا هست مستدام ، حسین است مستدام

تا هست پایدار ، حسین است پایدار

کوهی اگر مقابل او قد علم کند

مانند کاه می‌ شود و می‌ رود کنار

با خشم خویش میمنه را می‌ زند زمین

با چشم خویش میسره را می‌ کند شکار

آنگونه که علی به نجف اعتبار داد

زینب به دشت کرب و بلا داد اعتبار

پنجاه سال فاطمۀ اهل بیت بود

زینب که هست فاطمه هم هست ماندگار

تا این که فرشِ راه کند بال خویش را

جبریل پای ناقه نشسته به انتظار

حتی هزار بار بیایند کربلا

زینب پی حسین می‌‌ آید هزار بار

کار تمام لشگریان زار می‌ شود

زینب اگر قدم بگذارد به کارزار

روز دهم قرار خدا با حسین بود

اما حسین زودتر آمد سر قرار

محمل که ایستاد جوانانِ هاشمی

زانو زدند یک به یک آن هم به افتخار

افتاد سایۀ قد و بالاش رویِ خاک

رفتند از کنار همین سایه هم کنار

طفلان کاروان همه والشمس و والقمر

مردان کاروان همه واللیل و والنهار

عبدند ، عبد گوش به فرمان زینبند

از پیرمرد قافله تا طفل شیرخوار

هرچی عمه بگه .. رو حرف عمه جان کسی حرف نمی زنه .. به قدری عظمت داره امام زمانش ابی عبدالله شبِ عاشورا بهش التماس دعا گفت .. خواهر منو تو نمازِ شبت دعا کن ..

رفتند زیر سایۀ عباس یک به یک

با آفتاب ، غنچۀ گل نیست سازگار

از این به بعد هیچ نمازی شکسته نیست

وقتی قدم گذاشته زینب به این دیار

از فرش تا به عرش چه خاکی به سر کنند

بر روی چادرش بنشیند اگر غبار

از خواهری چو زینب کبری بعید نیست

معجر به پای این تن عریان کند نثار

یک عده گوشواره ، ولی دختر علی

یک گوش پاره برد از اینجا به یادگار

خیلی زدند  تا  شود ، اما تکان نخورد

سر خم نمی‌ کند به کسی کوه اقتدار

او که فرار کرد عدو از جلالتش

فریاد می‌ زند که  علیکن بالفرار

ترسم که انبیاء بیفتند بر زمین

دستی اگر خدای نکرده به گوشوار

پرده نشین کوفه ، بیابان نشین شده

با دخترِ بتول چه‌ ها کرد روزگار !

آن بانویی که سایۀ او هم حجاب داشت

با رفت و آمد سر بازارها چه کار ؟

چشم طناب‌ های اسارت به دست اوست

زینب به شام رفت ولیکن به اختیار

در یک محله زخم زبان خورد بی عدد

در یک محله سنگِ گران خورد بی شمار

دردی به دردِ طعنه شنیدن نمی‌رسد

یا رب مکن عزیزِ کسی را بدان دچار

از مدینه که راه افتادن ، هر جا می ایستادن ، جوونا می دونستن ابی عبدالله چقدر حساسِ ، زود می اومدند جلویِ محمل عمه جان .. علی اکبر دست عمه رو می گرفت .. زینب دستشُ رو شونۀ قاسم میذاشت ..( یکم زبونِ حال بگم ؟) الهی عمه قربونت بره قاسمم .. جایِ داداش حسنم خالیِ .. کجاست حسن ببینه آواره شدیم ... جوونا دور عمه رو می گرفتند ، همه مراقب بودند چشمی قد و بالایِ عمه رو نبینه ...

ای روزگار .. هی نگاه به قد و بالایِ عباس می کرد می گفت خدا تو رو ازمون نگیره .. (بلدی خودت روضه بخونی ؟) اما شب یازدهم ، یه نگاه به بدنِ بی سر علی اکبر .. یه نگاه به بدن بی سر قاسم .. ( ان شاالله هیچوقت ناموست تنها میون جمعیت مرد نمونه) سکینه رو سوار کرد .. رقیه رو سوار کرد .. زین العابدین رو سوار کرد .. دورشُ یه نگاه کرد دید کسی نیست کمکش کنه ..

یه نگاه کرد سمت علقمه .. عباس کجایی ببینی خواهرتو اسیری میبرن؟.. (یکم زبونِ حال بگم صدا ناله ت بلند شه ؟..) همچین که راه افتاد زیرِ لب می گفت دلم خوش بود حسین دارم .. چهار سالم بود مادرمُ بین در و دیوار کشتن .. گفتم حسین دارم ، داداش حسن دارم ، بابا دارم ... شب بیست و یکم بابامونُ وقتی تشییع کردن گفتم داداش دارم ... برادرم حسنُ کشتن ... پاره های جیگرشُ دیدم دلم خوش بود حسینُ دارم .. همیشه می گفتم خدا سایه حسینُ از سرم کم نکنه .. (هر چه بادا باد ..) من می خوام بخونما .. 

از سر نی ، حرف می زنه نگاهِ تو با دل من

تو به این نیزه دار بگو دور نشه از محملِ من

من فدات شم هلالِ من ..

یه نگاه کن به حالِ من ..

دلِ  زینب  تو موهات خونه کرده ...

زلفِ  تو رو  فاطمه شونه کرده ... 

اما داداش خودم دیدم توی گودال دست به دست سرتو می گردوندن ... (شب دومه ها ...) حسین ...

حسین  آرام جانم ..

حسین  روح و روانم ..

اینم برا پدر مادرامون ، برا شهدا ، امام عزیزمون .. هی دامن عمه رو گرفته بود ، عمه مگه نگفتی مهمونی اومدیم .. پس این لشکر چیه جلو ما هی نیزه هارو نشون میدن .. عمه این چه مهمونیه باید وسط بیابون باشیم عمه؟.. می گفت غصه نخور عمو عباس هست ... آی عمو عباس ...

 

 

هزار خاطرۀ غم نمیرود از یاد

غروبِ سرخِ محرم نمیرود از یاد ... 

چکارکردن ...چیکار کردن آقاجون ؟ میتونی یه جمله شو بگی ؟

به خون تمامیِ گلهایِ باغ آغشتن

نه گل ، نه غنچه ، نه بلبل ، تمام را کشتن

به کوچیک و بزرگمون رحم نکردن .....

حسین ...........

هزار خاطرۀ غم نمیرود از یاد ...

عمه هام میدویدن .... دامنِ عمه کوچولوم آتیش گرفته بود ...

آقا دیگه بگو از خاطراتت ....

به گاهوارِۀ خالیِ اصغرم سوگند

ربابُ خیمۀ ماتم نمیرود از یاد .....

خرجِ محرم و صفر رو بگیر ازین آقا ....

یه جوری شد اوضاع ، ما بچه ها تو این خیمه ها می گشتیم ، یه چیکه آب پیدا کنیم ... هی علی اصغر خودشُ از گهواره می انداخت پایین .... ای آقام ..... حسین ....

فرات بود و عطش بود و کودکانِ حرم ...

من در هر سنی باشم امامم ... من حجتِ خدا هستم ، اما عمه ها ، برادرا و برادرزادها و کوچولو هایِ دیگه طاقت نداشتن ... این دامن هایِ عربی رو بالا زدن ... رو کفِ خرابه .... جیگرم آتیش گرفته بود .... جیگرم می سوخت .....حسین .........

 

بی بی منو دعوت کرد بیا برا حسینم گریه کن ... آخه خودشم میاد ، مادرم میاد هی به سینه میزنه بُنّیَ .. بُنّیَ .. بُنّیَ .. توام روضه بخوان .. قتلوكَ و مِنَ شُرب الماء مَنَعوك .. بخدا ما معنی این حرفها رو نمی فهمیم، اگر میفهمیدی یه مادر دارد می گه آب به بچه ام ندادن زنده نمیموندیم .. اما بعدش می کشن هممونُ ..  بُنّیَ ذَبَحوکَ ..

آن حسینی که سرش ریخت بهم بین تنور

وسط شعله گرفتار نمی خواست مرا

رحمتِ خدا به این ناله ها و اشک ها .... میبینی امشب جنس اشکت فرق داره .. برا دلشورۀ بی بیِ ... دلشوره ای که بی بی داشته ما رو هم بیچاره کرده ...

از ابتدای راه دائم بیقرارم

حق دارم آخر مادرم دلشوره دارد

 گرما کشیدن روزها بسیار سخت است

با شیرخواره در بیابان کار سخت است

 هر وقت با عزت به محمل می نشینم

هی ذکر میگویم ، بلا دیگر نبینم

 اصلاً بلا باشد ، علی اکبر داری

وقتِ خطرها ساقیِ لشکر داری

 چشم غریبه تا سوی محمل بیفتد

کارش به شمشیر ابوفاضل بیفتد

 زینب دلش لبریز از حسِ غرور است

در کاروان هر چیز میخواهی جور است

 پوشیه کافی، چادر و معجر فراوان

در دست و گوشِ کودکان زیور فراوان

 از لطف سقا مشک ها لبریز آبند

مثلِ فرشته بچه ها آرام خوابند

بعضی ها نگرفتند ، مثل فرشته .. مثل فرشته .. 

شکر خدا خورشید هم ما را ندیده

آقا خودش سایه سر ماها کشیده

خدا سایه تُ از سر ما کم نکنه حسین جان .. حالا تا اینجا بی بی اینجوری صحبت کرد دیگه از اینجا به بعد روضه است نمی تونم اینجوری بخونم. حالا همه این حرفها رو رباب زد دیگه چی میخاد بگه. این طرف که گفتی همه چیز آرومه، همه چیز هست، دور همیم. بچه ها خوابیدن. عباس دم دره. علی اکبر آن طرفه.

میترسم از سرنیزه ها از طبل هاشان

می ترسم از خار مغیلان بیابان

 می ترسم این معصومه ها تنها بمانند

یک یک به زیر سم مرکبها بمانند

 میترسم از ذبحی که با تکبیر باشد

طفلم به جای شیر سهمش تیر باشد

 ای وای از آن نحری که خنجر کند باشد

سهم عقیله حرفهای تند باشد

 ای وای از آن روزی که یک لشکر بخندد

نامحرمان دستان زینب را ببندند

 ای کاش جایی قحطی چادر نباشد

یعنی سکینه از کسی دلخور نباشد

حسین ...

این حرفارو گذاشته بودم شام غریبان بزنم ، ولی اصلاً معلوم نیست که تو شام غریبان زنده باشیم .. بزار همین الان بزنم. هرچی نزدیک به کربلا می‌شدند، قدم به قدم دلشوره‌هایِ این خانم بیشتر می‌شد .. یه جایی آمدند به ابی‌عبدالله عرضه داشتند، آقاجان زینب خواهرتون کارتون داره ؛ سریع خودشان رو به محمل زینب خواهرم، عزیزم چیه؟ .. گفت داداش نمیدونم چرا آنقدر دلم شور میزنه .. اگر میشه از من دور نشو .. کنار محملِ من باش ... رسیدند کربلا با جلالُ و جبروت همه آمدند ، عباس ، علی اکبر ، قاسم، عبدالله ، عون ، جعفر .. یکی خم میشه، یکی دست خانم رو میگیره ... همه محرم‌ها جمع شدند .. ای حسین .. ای حسین ... فهمیدی چی میخام بگم دیگه؟.. بریم جلوتر ، از همه اینها میخام بگذرم

سپردمت به خدا و به ریگ‌هایِ بیابان

سپردمت به غبار و به خارهای مغیلان

 سپردمت به وحوش و به شیرهایِ درنده

به مردمانِ دهاتی ، به آهوانِ پریشان

 به باد گفتم اگر شد مُرتبت بکند

که تا خمیده نگردد دوباره مادرجان

 سپردمت به هر انچه كه هست،اما تو

سپردیم به كه رفتی!؟به دلغكان به كنیزان

 بگم بازم کیا؟

 به شمر .. خولی .. أخنس .. به حرمله .. به سنان

 

حالا از مسیر نجف تا کربلا چی میخای بگی؟

هر ستونی می روم یادِ رقیه می کنم

یادت باشه ها شب سوم قول دادیا .. تو این مسیر بگو :

 هر ستونی میدوم یاده رقیه می کنم ... 

بعد هی بشین به کف پاهات نگاه کن ...

 خوابم بهم ریخته .. اعصابم بهم ریخته

پاهام آبله دارن نمیزارن که بخوابم ...

 زود وارد روضه شدم ...

هر ستونی می روم یاد رقیه می کنم

روضه خوانِ عمۀ ناقه سوارت می شوم

بسه دیگه ، امشب شب روضه ست 

بابایی .. عجب سری به ما زدی

بابایی .. به دیدنم خوش اومدی

بابایی .. مشکلِ غربتم دو حرفِ

بابایی .. یه دست بکش رویِ سرم

بابایی .. موهامُ شونه کن یکم

بابایی .. یه بار دیگه منو بغل کن

بابا یه گزارش از سفر بهت بدم؟

خبر داری ، دلم گرفته این شبا شدیداً

به زخم من همه نمک پاشیدن

چادرمُ تو ازدحام کشیدن ...

امشب شبِ داد زدنه .. شب ضجه زدنه ...

میدونی ، چرا دلم گرفته باز میدونی؟

کسی منو بازی نداد میدونی ..

 یکم بچه گونه بخونم ؟...من میرم و بیا یکم بیا دنبالِ من کن ...بابا یه شب تو صحرا گم شدم ... اونا که دختر دارن میفهمن ... دختر که زمین بیفته آنقد میمونه تا بابا بیاد بغلش کنه ... نمیره جایی ، میگه حتماً بابا بیاد بغلم کنه .. بابا وقتی از ناقه افتادم آنقدر صبر کردم بیای .. هی تو صحرا صدات میکردم اَبا .. اَبا .. بابا ..بابا ... دیدم یه سیاهی از دور داره میاد ، اما دیدم داره میدوه ... گفتم نه این بابایِ من نیست ... چرا اینجوری داره با غضب میاد ... بابا تا بهم رسید ... تو کامل بهایی میگه ، شیخ طبری میگه اول موهاشُ گرفت .. (منتظر چی هستی؟) بابا ...

 میدونی ، به قامتم میخندیدن میدونی

به لکنتم میخندیدن باباجون

یه فکری هم به حالِ من کن

 به روم نیار ، درسته کل صورتم کبوده

این همه سیلی حق من نبوده

روسری مُ یه بی حیا ربوده ..

 یکم آروم تر روضه بخونم ، بدجور دارید گریه میکنی من می ترسم ..

مرا ببخش به مهمانیِ تو برنخورد

طبق به درد منو سفرۀ سحر نخورد

غذا طلب ننمودم مگر نمیدانی

رقیه هیچ به جز لقمۀ پدر نخورد

دمار از همۀ مردمش درآورم من

به شهر شام دوباره رهم مگر نخورد

همیشه چشم من از ازدحام میترسد

با کنایه میگم زودم رد میشم ، اگه متوجه شدی حرفه منو تا سحر گریه کن ..

همیشه من از ازدحام میترسید

که یک زمان تنم آنجا به یک نفر نخورد

 بلد شدم بنویسم فرات ، بابا ، آب

و ان یکاد بخوان دخترت نذر نخورد

 

جاموند از بقیه یه سه ساله دختر

میره یه یهودی .. به دنبالِ دختر

یکی نیست بگه این .. چی کار با تو داره؟

مگه یه سه ساله .. چقد تاب میاره؟

رسید خیلی بد زد .. با مشت و لگد زد

نه تنها فقط اون .. که هرکی اومد زد

 همون دستایی که .. علی اکبرُ زد

حالا روزی صد مرتبه دخترُ زد

آخه ... چی بوده جرمش که

اینجور ... چشاش پر از اشکه

چشمش ... به صاحبِ مشکه

یه غم‌ دیده دختر .. بی‌یار و بی‌همدم

دستاشو میبنده .. یه مرد نامحرم ...

روزا تویِ بازار .. شبا تو خرابه

مگه جایِ دختر تو بزم شرابه؟

 الان خوبه عمّه .. میگیره چشامو

نمیبینه چوب زد لبای بابامو

 ولی آخرش چی ؟! آخر که میبینه

سر بابا جونش رو پاش که میشینه

زینب ... ترسش فقط همینه

دختر ... پیش باباش نَشینه

جای چوبو رو لب نبینه ...

خیلی از روضه ها رو باید عمق وجودت جا بگیره بارها روضۀ این سه ساله رو شنیدی ، اما به این نکته تا به حال توجه نکرده بودی؛ همه از روضه خونا، بزرگان، اساتید شنیدید که سر و وارد خرابه کردن، گذاشتن جلوی این سه ساله؛ حرفایی این سه ساله با این سر زده، نگفتنیه، کار باهاش ندارم.

اما یه حرفایی زده؛گفت بابا چرا اینجوریه سرت؟! سؤال شده برام ! مگه قبلِ شهر شام ، تو دِیرِ راهب این سر رو راهب مسیحی با گلاب شستشو نداد؟!

با گلاب که شستشو داد همۀ زخم‌ها  رو گرفت ... سر رو پاک کرد ... سر رو تر و تمیز آوردن تو شهر شام ... اما بابا !! (زبانحال) من دیدم سرت خیلی تمیز شده بود ... اصلا زخم بهش نبود. اما الان که سرتو جلوم گذاشتن میبینم لبات به هم ریخته... دندونات شکسته‌ست...

حالا فهمیدم بابا .... حالا فهمیدم ...دیروز تو مجلس اون نامرد قدّم نمی‌رسید، اما میدیدم این چوب بالا میره ... دستای عمه‌م هم بالا میره ... چوب که پایین میومد دستای عمه ‌م هم به صورتش میخورد ...حالا فهمیدم با سرت چی کار کردن ...ای حسین

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
فروش بدلیجات
بورس انواع ساعت مچی
بورس لوازم آرایشی
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2768
    کل نظرات : 179
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 18
    تعداد اعضا : 290
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,700
    بازديد ديروز : 3,487
    بازديد کننده امروز : 465
    بازديد کننده ديروز : 1031
    گوگل امروز : 375
    گوگل ديروز: 1042
    بازديد هفته : 1,700
    بازديد ماه : 139,299
    بازديد سال : 1,116,059
    بازديد کلي : 7,985,276
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 18.207.136.184
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید